بی قراری...

وقتی سال تحویل شد خودمو به خواب زدم که کسی اشکامو نبینه...توو خواب رفتم پیش او با کوله باری از چه کنم حرفها که تمام شد، سبک شدم از وقتی بیدار شده ام به این فکر میکنم نکند غمم را به او منتقل کرده باشم نکند بارم بر دلش سنگینی کند؟ اما خوب که فکر میکنم میبنم نشست و کلاف های گره خورده سر درگمی ام را یکی یکی باز کرد بعدش لباس غمگینی را داد و گفت بپوش قرار است امسال سیاه تنت کنی به یاد من ولی انقدر سرخوش شده ام که آرام ندارم. این هم از آدمی که یا از شادی نمیداند چه کند یا از غم....نمی داند گریه کند یا بغض...

  
نویسنده : کاشف ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳٩٦
تگ ها :