حرف هایی از جنس آرزو...Letters made ​​of dreams

همیشه برایم سوال است :اگر قرار بود روزی او را نبینم ، چرا خدا خواست که دوستش داشته باشم ؟

آهااای آقای ِ خدا ! بیداری ؟؟ ...

ما به کاشف پر از حادثه عادت داریم ... تصویر چشم های کاشف که خیره ماند به خودش، تصویر صورت خونینش ، یک لحظه از جلوی چشم هام محو نمی شود ... حالم خراب است لعنتی ... حالم کوووفت خراب است ... نگو که ندیده ای ... نگو ... از صبح مدااام راه می روم .. مدام می گویم کابوس می بینی پسرک ... بیدار شو ... اما نه ... نه من خوابم .. نه اینهمه تیر که رها می شود و می نشیند به جان و تن ِ خستهء من، مشقی است ... درد دارد این دل وامانده .. آآاااااااااااااای .. درد دارد ... این روزها کارم شده خواندنِ خبرها ، دیدن ِ صحنه هایی که به خواب هم نمی دیدم یک روزی دنیام را پر کنند ... میل میزنم ... توی فیس بوک می گردم ... لعنت می فرستم ... بغض می کنم .. اشک می ریزم ... داد می زنم ... اما .. آخرش می دانم که هیچ کدام ِ اینها فایده ندارد ... آهااای آقای ِ خدا ! بیداری ؟؟ ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم سنگینی تنت را می خواهد ...

آدم ها هم مثل ِ کلمه ها ، هر کدام بوی ِ خودشان را دارند .. و طعم ِ خودشان را... من بوی ِ تو را از برم ... طعم ِ تنت را هم ... بالا بروی .. پایین بیایی ... صورتم زبر است و تو می میرم برای زبری ِ صورتم ... تنت سنگین است و من پر پر می زنم برای سنگینی تنت ... برای به سختی نفس کشیدن ... دستهات محکم است و من ... دلم می رود برای اسیر شدن میان بازوهای محکمی که امن ترین جای دنیاست ... پاهات محکم است و من ... دلم می خواهد زمان بایستد وقتی پاهام را حلقه می کنم دورشان ... اوهوم ... من بویِ تو را از برم ... هر کجای این دنیا که باشی ، چشم هام را می بندم ... بو می کشم ... پیدات می کنم ... نگو که این روزها توی همهمهء ادم های ِ دورو برت گم شده ای ... نگو ... حالا بیا ... بیا اینجا .. کنار ِ من ... دلم طعم ِ تنت را می خواهد ... دلم ... آغوش ِ تو را می خواهد ... دلم .. دستهات را ... صدای ِ نفس هات را ... دلم سنگینی تنت را می خواهد ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من می میرم برای دستهای ِ بی شرمت ...

دوست دارم ... تو را ... این گرما را ... آن همه هوس را ... بگذار اعترافی بکنم ... توی ِ لعنتی خووب می دانی چه جور با گوشه و کنار تنم بازی کنی که یادم برود یک بغض ِ لعنتی ای ، یکهو و بی هوا امده بود اینجا ، توی چشم هام نشسته بود و دست از سرم بر نمی داشت ... توی ِ لعنتی خووب می دانی ... و من می میرم برای دستهای ِ بی شرمت ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک روزهایی عاشقش بودم ،دیگر ...

بگذر ز من ای آشنا ، چون از تو من دیگر گذشتم ...

همیشه همین است . تا وقتی توی ِ یک قصّه زندگی می کنی ، آنقدددر برای ِ خودت باور می سازی که فکر شکستن ِ یکیشان حتی ، دیوانه ات می کند ... اما می دانی ، فقط کافیست یک لحظه بروی بیرون ِ قصّه بنشینی ... ببینی کی دارد روایتش می کند ... کجا دارد اتفاق می افتد ... آخرش قرار است چی بشود ... آن وقت یا خنده ات می گیرد به باورهایی که قصّه ات را باهاش ساختی ... یا گریه ات می گیرد از شکستن تک تک شان ...

آن روز که چمدانم را بستم و رفتم ، دلم نه تنها هلاکِ آدم هایی بود که تماااام ِ زندگیم بودند و دلم را شکسته بودند ، که پرپر می زد برای بام تهران و جمشیدیه و داراباد و دریای کثیف و تنهای ِ شمال و آن خانه با شیروانی آبی ... حالا که برگشته ام ، حالا که بعد از مدتی به فضای قصّه ام برگشته ام ، می بینم هیچ چیزی آن جور که من روزهای آخرم را باشان می گذراندم نیست ... شاید اصلا نبود هم ... حالا دلم برای تک تک آن آدمهای دندانه دار تنگ می شود ... اما بغض نمی کنم ... حالا دلم برای بام تهران پر می شکد ... اما آوارهء شبهاش نمی شوم ... حالا هننوووووز هم می روم صبح ها می نشینم کنار همین رودخانهء کنار ِ خانه ، می شوم یک پارچه گوش ، غرررررق می شوم توی صدای همهمهء قطره های آب رودخانه ،اما ،خفه نمی شوم ...

اصلا می دانی نازنین ، درست که زندگی همیشه هم رسم ِ خوشایندی نیست ... اما ... تا بوده همین بوده ...

دلم اینجا بند نمی شود ... دل ِ لعنتی ام دیگر اینجا بند نمی شود ... دلم انجا ،توی آن باران و سرما ، هوایی آن چشم های آسمانیست ... هوایی ِ دست هایی که امن ترین جای دنیاست ...

دلم اینجا ،توی این شهر خاکستری ، که یک روزهایی عاشقش بودم ،دیگر ... بند ... نمی شود ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

حالا تو هی بخندددد .... هییی بخند ....

اصلا می دانی ، توی این دنیا هر دختری باید آقا گرگهء خودش را داشته باشد ، که تماااام شب تا صبح را دراااز بکشد روی تخت ، خودش را لوس کند تا او هی از نوک موهاش شروع کند .. تمام برامدگی ها و فرو رفتگی های تنش را ببوسد ... گازش بگیرد ... چانهء زبرم را بکشم روی تنش ... بعد همانجا را هی هی ببوسد ... بیاید تا نوک انگشتهای پاش ... دوباره بیاید بالا ... دوباره برود پایین ... اوهوم ... تمااام دختر های دنیا باید که آقا گرگهء خودشان را داشته باشند . حالا تو هی بخندددد .... هییی بخند ....

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اما توی ِ لعنتی به اینها هم عادت می کنی ......

عادت می کنی ... اخرش ، بالاخره عادت می کنی ... اشکالش هم همین است .. که عادت می کنی ... به همین صفحه های سیاه و سفید لعنتی ، به همین آدم های بی نام و نشان که می آیند و با کلمه هایشان نوازشت می کنند ، یا می آیند و با همان کلمه ها ، روح و روانت را خط خطی می کنند و می روند ، عادت می کنی ... آدم هایی که فقط یک اسمند ... فقط یک اسم ... اما توی ِ لعنتی به اینها هم عادت می کنی ........


   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من انگار گم شده ام ...

باران اشک می بارد امشب ... و من دلم هنووووز آوارهء خیابان های بی دغدغهء این شهر گل و بلبل است ... دلم می خواست کوله ام را بیندازم روی دوشم و بروم تاااااااااااااااا آخر ِ دنیا .... می بینی ؟ من همیشهء خدا یک آخرِ دنیایی برای ِ خودم داشته ام ... که وقتی دلم اواره می شود ، بروم آنجا ... بنشینم یک گوشه اش ... بغض کنم ... حرف بزنم ... سکوت کنم ... یک غصّه ای این ته ته های دلم آمده خانه کرده ... هی می خواهم به روی ِ خودم نیاورم ... نمی شود اما ... می آید با پررویی می نشیند روبروم ... زل می زند توی ِ چشم هام ... یعنی که من هستم ... همین جا .. روبروی ِ تو ... همینقدر نزدیک ... دلم می لرزد ... من انگار گم شده ام ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دل من سرگشته ء توست نفسم اغشتهء توست ...

دیر کرده ام .
من برای رسیدن به تو ، به خودم ، به زندگی دیر کرده ام .
من برای رسیدن به رویا دیر کرده ام .

 

درست نوشتی ... دیر کردی ... خیلی هم دیر ... آنقدر که آب امد و از سر ِ دریا گذشت و تو ... نیامدی ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

عاشقانه هام را دوست دارم ...

عاشقانه هام را دوست دارم ... از بس که ناب بوده و هست ... گیرم که تلخ باشد آخرش ... گیرم که شور باشد کلمه هاش ... که گاهی تاریک باشد فضاش ... فقط تو می دانی چه جور سبک می شوم وقتی یک جایی ، یک جوری ، کلمه هایی از ان روزها می آید می نشیند روبروم و خودِ ان روزهام را به رخم می کشد ... باور می کنی عاشقی ِ ان روزهام را ؟ ... باور می کنی بزرگیش را ؟ صداقتش را ؟ کودکیش را ؟ عظمتش را ؟ ... خودم گاهی به خودم حسودیم می شود ... باور کن ... هنوز هم چشم هام بی هوا پی ِ تو می گردد ... به خودم که می آیم ، یادم می افتد یک روزهایی با چشم های ِ بسته هم میان ِ انهمه آدم ، پیدات می کردم ... حالا اما ، روزهاست که... نیستی لعنتی ... و چشم های ِ هرزهء من ، هنوز هم تو را می جویند ... کی نوشته بودمش ؟ .. باور کن یادم نمی آید ... اما وقتی خواندمش ، خیلی بی هوا ، یک لبخند ِ کوچک ِ خجالتی ، آمد و نشست کنج ِ لبهام ... دوست داشتمش ... عشقم را ... خودم را ... تو را ... ما را ... آنهمه حسادت را ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوباره پیدا شدی عشق ِ فراموش شدهء روزهای بارانی آن پاییز ِ لعنتی ...

شوخی می کنی ؟ ... آدم ها اول فکرش را می کنند ... بعد حرفش را می زنند ... بعد عمل می کنند ... می فهمی لعنتی ؟ ... یعنی کسی که گذاشت و گذشت و رفت ، مدتها پیش از رفتنش ، رفته بوده ... چه برسد که از رفتنش هم سالها گذشته باشد ... چه کسی را می خواهی برگردانی ؟ ... هوم ؟ ... مرا ؟ ... هااااه ! ... شوخی می کنی ... گیرم که بخواهی ... گیرم که بخواهم ... کجا را داری که برم گردانی ؟ هوم ؟ ... کجا را گذاشتی بماند که حالا بخواهی برم گردانی ؟ ... آن چهار دیواری با دیوارهای رنگارنگش را ؟ ... یا کافه گودو با ان صندلی های ناراحتش را ؟ ... یا بام تهران را با آن همه چراغی که خلوتگاه من بود وقتی قهر بودی با من و من توی تک تک آن چراغهای لعنتی می گشتم تا پیدات کنم ؟ می گشتم تا یکیشان بیفتد به دلم که تو الان آنجایی ... یا داراباد را با آن قهوه خانه ء کوچکش و نفس های پر درد من ؟ ... هوووم ؟ ... خودت بگو ... کجا را گذاشتی بماند ؟ کجا را خراب نکردی ؟ ... کجا را ؟ ... پوووووف .... خسته ام ازت ... خسته بودم ازت که گذاشتم و گذشتم ... این را بفهم ... از رفتنم سه سال و چهار ماه و هشت روز می گذرد ... مانده ام توی ِ این روزها ، بعد از اینهمه اتفاق ، تو یکی از کجا دوباره پیدا شدی عشق ِ فراموش شدهء روزهای بارانی آن پاییز ِ لعنتی ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کسی را می‌شناسی که...

کسی را می‌شناسی که

شیشه‌ء شکسته‌ء پنجره‌ای را بند بزند

پیش از آن‌که برویی

پیش از آن‌که بشکند؟

 

؟

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

این نوشته مخاطب خاص دارد ...

این نوشته مخاطب خاص دارد ... نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اینقدر دلم بلرزد. کجایی؟ چقددددر دلم برای محض صدات تنگ شده لعنتی ... این شبها هوا عجیییب سرد است ... تو هم که نیستی سرد تر می شود ... خودم می دانم ... خود لعنتی ام خواستم تمام شویم ... خود لعنتی ام ... حالا هم اینجوری از توی آن قاب عکس چوبی نگاهم نکن ... باید می رفتم ... تو هم خوووب می دانی ... من ماندن نمی دانم ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم برای ِ خودم تنگ شده ...

اگر امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ... آشفته ام این روزها ... به تلنگری می شکنم ... تماااام حرف های ِ سیاه و تلخ تماااام ِ ادم های ِ دنیا را به خودم می گیرم ... بد تر از آن تماااام کلمه ها و جمله ها را به بدترین شکل ِ ممکن تفسیر می کنم ... می ایستم روبروی آینه ... پسرک ِ توی ِ آینه مثل ِ روح می ماند ... سرد و بی احساس ... دلم برای ِ خودم تنگ شده ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چرا معلقم کردی؟...

چرا معلقم کردی؟...
چرا تاریکی فرق می‌کند با تاریکی؟...
...
تو که از ستاره‌ی دیگر آمده‌ای...
تو بگو نایی...
تن‌ات بوی کاج می‌داد.
عطر نمی‌زدی.
پناهم بده به آن تاریکی خیسِ سوزنده.
پناهم بده به آن بهترین تاریکی‌ها...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

زرد و سرخ و ارغوانی ...

زرد و سرخ و ارغوانی ... خداحافظی نکردیم ... نمی کنیم هم ... تو خوووب می دانی چرا ... شاید چند لحظه ، درست چند لحظهء کوتاه بعد از گفتن این کلمهء لعنتی ، برگردی و صدایم کنی ... چند بار اتفاق افتاد ؟؟ ... شاید من نرفته باشم و کمی انور تر ، منتظر باشم تا برگردی ... چند بار برگشتی و دیدی نشسته ام کنار آن دیوار ، زانوهام را گرفته ام میان ِ دستهام ... سرم را تکیه داده ام به دیوار ... و پرسیدم چای بریزم ؟ ... شاید بمانم و برنگردی ... هوووم ؟ .. من که خوب یادم هست ... آن عصر ِ دلگیر چهارشنبهِ لعنتی را که رفتی ... من ماندم .... تو اما برنگشتی ... شاید ... برگردی و نباشم ... باورت نبود به این راحتی بگذارم و بگذرم ... نه ؟ ... خراب کردی لعنتی ... خرااااااب ...
 

   + از طرف کاشف... ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هییییس ..

هییییس ... لابلای این کلمه ها دنبال ِ که می گردی ؟ ... اینجا را فقط دل ِ بی صاحب ِ من می نویسد ... تو هم راهت را ار امتدادِ مسیر پروانه بگیر و برو ... فکر کن اصلا پسری از تبار ِ ماه هفت و ترانه نمی شناسی ... نگران نباش ... قسم می خورم که دیگر نامت را حتی در خلوت ِ لحظه هام هم به زبان نیاورم ... هااااااه ... روزگار غریبیست ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

حالا من برای کی از خیل بچه های اواره خیابان ها نرگس بخرم ؟

گوشی را برمی دارم ... صدات را که می شنوم ولو می شوم روی تخت ... غم دارد صدات ... می گویی مرا انجا توی این روزها کم داری ... من سکوت می کنم ... می گویی مرا آنجا توی حال و هوا کم داری ... من آرام لبخند می زنم ... می گویی مرا آنجا توی این روزها برای دانه دانه کردن انار ها و قرمز کردن لباسها کم داری ... آرام آه می کشم ... می گویی : لعنتی ! گل نرگس امده ... حالا من برای کی از خیل بچه های اواره خیابان ها نرگس بخرم ؟ هان ؟ ... فکر دلم را کردی وقتی جمع کردی و رفتی ؟ ... لبهام را می گزم ... مزهء شور خون می دهد ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گوشی رو بردار ... سبک شده ام ...

دیوانه ام دیگر ... چکار کنم ؟ ... اهنگی را می گذارم ... صداش را بلند می کنم ... توی ِ تمام خانه بپیچد ... تا تک تک سلول های تنم را پر از بغض کند ... دوستش دارم ... سوزی که دارد را دوست دارم ... ساده بودنش را ... خالی بودنش از تکنولوژی این روزها ...گوش کن ! انگار که دوتارش را گرفته دستش .. با ان دستار و شلوار گل و گشادش نشسته یک گوشه ... آن یکی هم چیزی شبیه به قابلمه گرفته دستش ... می کوبد روش ... هر کدامشان دل ِ خودش را می نوازد ... اما .. عجیییب به دل ِ ادم می نشیند ... از بس که ساده است .. از بس که صادقانه است ... از بس که بی آلایش است ... پتوی ِ سبزم را می پیچم دورم ... می نشینم لبه ء پنجره ... دلم او را می خواهد ... به همین سادگی ... بچه شده ام ... توی ِ دلم می گویم : زنگ بزن لعنتی ... تلفن زنگ می زند ... می زنم زیر ِ خنده ... خودم گاهی از خودم می ترسم ... تا تلفن را از لابلای آنهمه کتاب و لباس ِ روی تخت پیدا کنم می رود روی ِ پیغامگیر ... صدای ِ آشنایی می گوید : عزیزک تنبل من ! گوشی رو بردار ... سبک شده ام ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تمرین می کنم ... ندیدن را تمرین می کنم ... سیاهی را تمرین می کنم ...

راه می افتم توی خانه ... مثل ِ یک روح ِ سرگردان ... می ایستم جلوی ِ آینه ... چشم هام را با دستمال می بندم ... آنقدر محکم که هیچ کجا را نبینم ... بلند می گویم : لعنت به تو ... چه کردی با من آن سه روز ِ لعنتی ... چه چیزها را یادم آوردی ... که مدتها بود فراموشم شده بود ... دلم تنگ شده براش ... برای خودش و ان لبخند یو شکل ِ روی ِ اعصابش ... تمرین می کنم ... ندیدن را تمرین می کنم ... سیاهی را تمرین می کنم ... سعی می کنم تمام گوشه و کنار این خانه را به ذهنم بسپارم ... سعی می کنم تمام پستی بلندی هاش را ، تغداد پله هاش را ، لبه های تیزش را که خراش می اندازد روح و روان ِ ادم را به خاطر بسپارم ... قدم هام را می شمارم ... روزهایی که گذشته دارد تکرار می شود .. من دارم از دیدن هزااار زیبایی محروم می شوم ... مهمترینش چشم های آبی توست ... که از توی قاب کنار تختم زل می زند به من و لبخند می زند ... تمرین می کنم ... نقش یک پسر قوی بازی کردن را دوباره تمرین می کنم ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بگو تا کی سکوت آخر ... بگو تا کی شکیبایی ...

بگو تا کی سکوت آخر ... بگو تا کی شکیبایی ... دیدی دلبر جان ؟ ... دیدی رفتی و من نبودم ... دیدی کلاغک بینوای قصه هات اخرش بی خانه ماند توی این سرمای استخوان سوز لعنتی ... ؟ ... چقدددر بهت گفتم دلم برای مر مر دستهات لک زده ... چقدددر گفتم بهت این پیغامگیر لعنتی فقط سه دقیقه صدای مهربانت را ضبط می کند و من همیشهء خدا جمله هات را با کلمه های خودم تمام می کنم ... چقدددر بهت گفتم بگذار بیایم ... با هم باغچه را به یادش بیل بزنیم ... گل بکاریم ... آب بدهیم ... آآآآآآی دلم ... صبوری سرنوشت من است ... و توی لعنتی این را خوب می دانی ... خسته ام ... خسته ام لعنتی ... تو را به خدا ، مرا در از دست دادن عزیزانم ایییییینقدر آزمایش نکن ... من که مدتهااااست دستهام را برده ام بالا ... یعنی که تسلیم ... یعنی که هر چه تو بخواهی ... یعنی که هر چه تو بگویی ... آآآآی دلم ... می نشینم لبهء پنجره ... زانوهام را می گیرم میان دستهام ... تلفن زنگ می زند ... بغض دارد صدات ... هزار بار هم که بخواهی آرام باشی و بگویی " عزیزکم ، نبینم نشسته باشی کنار پنجره،بغض کرد باشی ... " من هق هق ته صدات را می شنوم ... نگو نه ... دلم عجیییییب گرفته ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دردت به جان بی قرار پر گریه ام ...

دردت به جان بی قرار پر گریه ام ...

 

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تاریکی...

 داشتم ساز می زدم ...

« چرا اینهمه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق می کند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر ه ی خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود، نایی؟ تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو...» حال ِ عجیبی دارم این روزها و شب ها ... یک باره چیزهایی یادم می آید که ... نمی دانم از کجا .. چه جور .. چرا می آیند توی ِ لحظه هام ... " چاهِ بابل " ِ رضا قاسمی را خیلی وقت ِ پیش خواندم ... شبیه به " میرا " بود برام . دوستش داشتم ، در حالیکه عصبانیم کرده بود . دلم می خواست هی بخوانمش . دلم می خواست هی جمله هایش را – همان ها که بدجوری همه را تلخ می کرد - روی ِ دفتر و کتاب و وبلاگ و دیوار ِ کنار ِ تختم ، بنویسم . اما یک دفعه ف خوابیدم و بیدار شدم و اصلا یادم نبود یک روز چاهِ بابل خوانده ام ... حالا امروز ، نمی دانم از کجا ، یک باره جمله هاش - کلمه به کلمه - امد توی ِ سرم ... حال ِ عجیبی دارم این روزها وشب ها ... حال ِ عجیبی ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

این بالش ِ لعنتی باز هم یادم می اورد که این روزها ، روزهای ِ اخرست ...

تمام ِ دیشب باران بارید . تمام ِ دیشب من چشم روی هم نگذاشتم . این شبها مدام ، خواب های عجیب می بینم . خواب می بینم پرواز کرده ام ... خواب می بینم آن بالا بالاها ، پرواز کرده ام ... این شبها ، خواب ِ ادم هایی را می بینم که مدتهاست از خاطرم رفته اند . اما یک دفعه و بی هوا ، می آیند و می نشینند روبروم و ... من صدای آنها را می شنوم . اما وقت من حرف می زنم آنها حرف های ِ مرا نمی شنوند و این دیوانه ام می کند . درست مثل ِ آن تونل سیااااااه ِ لعنتی که توش صدای ِ بابا می آید که با من حرف می زند . من جوابش را می دهم ، اما او نمی شنود .. بلند می شود و با چشم های خیس می رود و در را هم پشت ِ سرش می بندد . من می مانم و آنهمه فریاد ِ توی ِ گلو خفه شده . حال ِ بدیست آن لحظه ها ... خیلی حال ِ بدیست ... تو می آیی ... با آن نگاه ِ غمگین ِ مهربانت ... نمی دانم چرا از تو خجالت می کشم ... نمی دانم چرا هر وقت توی ِ خواب هام می آیی من از تو خجالت می کشم ... دستهات را باز می کنی . مثل ِ روزهای ِ بچگیم . چشم هات را می بندی که یعنی بیا ! من دودلم برای آمدن ... برای ِ دستهات ... برای ِ آغوشت بابا ... و این دیوانه ام می کند ... تو می آیی ... با آن تی شرت راه راه صورتی و خاکستری .. که همیشهء خدا جای ِ لبهای ِ من یک جاییش بود . می آیی .. اما غمگین . اما ساکت . می آیی ... بی صدا ... می روی ... من از نگاهت می خوانم که درد داری ...که د ر د داری ... اما تو که صدای ِ مرا نمی شنوی . نگاهت می کنم . که می آیی ... زل می زنی به من ... اشک می ریزی ... می روی ... من آرام اشک می ریزم . تو می آیی ... شاملو در دست ... می نشینی کنار ِ شومینه ... روی ِ صندلی و شروع می کنی به خواندن ... " پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی " ... نگاهت که می کنم چیزی شبیه به کفن انگار پوشیده ای .. می ترسم ... من همیشهء خدا از این کلمه و از تصور ِ پوشیدنش ترسیده ام ... خیلی ترسیده ام ... می گویم عمو جان ، دلم نمی خواهد ان پارچهء سفید ِ لعنتی را بپیچند دورم . تو لبخند می زنی . من گریه می کنم ... تو می آیی ...با آن چشم های دریاییت ... با یک رگهء خون روی ِ پیشانیت ... که می چکد روی ِ زمین و تماااام ِ ان لحظه ها را که سرت روی ِ پام بود و دستت توی ِ دستهام و تنم خیس از داغی خون و اشک ، توی ِ یک لحظه به اندازهء یک عمررررر ، از جلوی چشم هام می گذرد ... من به هق هق افتاده ام . دستی شانه ام را تکان می دهد ... بلند می شوم و می خواهم داد بزنم . نشسته ای کنارم ... مضطرب ... می گویی کابوس می دیدی پسرکم ... نفسم بالا نمی آید .... خیسم ... خیس ار اشک ... خیس از داغی ِ خون ... این بالش ِ لعنتی باز هم یادم می اورد که این روزها ، روزهای ِ اخرست ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام ..

دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام ..
دروغ چرا .. وقتی خسته می آیی خانه و ولو می شوی روی مبل ِ جلوی ِ تلویزیون ، دلم می خواهد بنشینم و همین جور زل بزنم بهت ... آنقدر کوچک می شوی وقتی خسته ای ، آنقدددر کوچک می شوی که .... که تمامِ خستگی هات توی دستهای من جا می شود ..

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اینجا آخرِ دنیاست ... توی گوشم زمزمه می کنی ... من دلم می ریزد ...

می نشینم میان ِ پاهات ... دستهات را حلقه می کنی دورم ... گردنم را می بوسی ... توی ِ گوشم زمزمه می کنی ... چیزی تهِ دلم فرو می ریزد ... می خندم ... من بیشتر " آقا گرگه " می شوم .. من بیشتر برای محض ِ صدات می میرم ... سردم است اما ، دلم می خواهد برهنه ، توی گرمای تنت غرق شوم ... وقتی یکی یکی لباس هام را در می اوری و تمام تنم را می بوسی ، دلم می خواهد زمان بایستد ... خودم را فرو می کنم میان ِ دستهات ... تمام ام میان ِ دستهای دخترانه ات جا می شود ... اینجا آخرِ دنیاست ... توی گوشم زمزمه می کنی ... من دلم می ریزد ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شِرِک به الاغه گفت : دیوا مثل پیاز میمونن...

شِرِک  به الاغه گفت : دیوا مثل پیاز میمونن.
الاغه گفت :  یعنی بو میدن ؟
شِرِک گفت : نه خره ! یعنی لایه لایه ان !

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

قرار نبود اینجوری شه ... یهو بشی همه کسم ...

قرار نبود اینجوری شه ...  یهو بشی همه کسم ...

 

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نه ... حرف ِ امروز و دیروز نیست ... حرف ، حرف ِ پاییز های ِ بی بارانِ تهران است

نه ... حرف ِ امروز و دیروز نیست ... حرف ، حرف ِ پاییز های ِ بی بارانِ تهران است و دل ِ تنگ ِ من ِ لعنتی و بام ِ تهران و آن کافهء پرخاطرهء داراباد و خیابان های سرد و خالی ای که حضور ِ مرا کم دارند ... باور کن لعنتی !

من که خوب می دانم ، ، تو آنجا ، توی ِ آن شهر ِ خاکستری ، تمام ِ این روزها دنبال ِ چشم های ِ سیاهی می گردی که آنقددددر عمیق زل بزنند توی ِ چشمهات ، که دست و پات را گم کنی ... که هول شوی و کلمه هات را از یاد ببری ... چشم های ِ سیاهی که دیگر نیست ...

من اینجا ، اییین سر ِ دنیا ، این شبهای ِ لعنتی ، برای ِ تنهاییهات دلواپسم . تو آنجا .. ان سر ِ دنیا ... دنبال ِ چشم های ِ سیاهی می گردی ... که نیست ... که دیگر نیست ... ن ی س ت ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آآآآی کاشف... دلم ... دلت ... دلش ...

برای کاشف ! از ایییینهمه فاصله ...

گاهی وقتها ، تنها مرهم ِ درد های ِ ادمی ، زمان است ... باید بگذاری زمان ، دست های ِ خشن و زبرش را بکشد روی ِ زخم های ِ تنت ... باید بسوزی ... بسووووزی .... دم نزنی .... زمان که بگذرد ، تنها ردّی می ماند از زخمی کهنه ... که گاهی ، گوش می کنی کاشف ؟؟ گاهی دوباره سرباز می کند و شور می شوی و می سوزی ...

می دانم کاشف... دیشب ماه کامل بود ... و تو اواره شده بودی ... من هم مدتهاااااست ماه که کامل می شود ، یاد ِ دستهای ِ نامهربانی می افتم که یک روزی ، یک جایی ، زخمی زد که هنووووز که هنوووز است گاهی ، جایش اینجا ، درست اینجا پایین سینه ام ، می سوزد ... می سوزددد ... آنقدر که اشکم را در می آورد ...

اما می دانی ... گاهی وقتها ، تنها مرهم ِ درد های ِ ادمی ، زمان است ... باید بگذاری زمان ، دست های ِ خشن و زبرش را بکشد روی ِ زخم های ِ تنت ...

آآآآی کاشف... دلم ... دلت ... دلش ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کابوس های من همیشه جایی حوالی رفتن شکل می گیرند ... کابوس .. کابوووس ...

کابوس های من همیشه جایی حوالی رفتن شکل می گیرند ... کابوس .. کابوووس ... تمامش کابوس بود و نه چیز ِ دیگری ... ... می خواهم جیغ بزنم .. انگار کسی جلوی ِ دهانم را گرفته ... می خواهم دستهای این زنک ِ سبزپوش ِ لعنتی را بگیرم و فریاد بزنم نزن لعنتی !!!! این سرنگ های صورتی را توی ِ رگ های ِ خستهء من نرییییییییز تو را به خدااااااااا .... انگار که خشک شده ام ... قدرت حرکتی ندارم ... می زند .. می رود ... من می مانم ... می زنم زیر ِ گریه .. هق هق .... تو می آیی بالایِ سرم .. با چشم های آبی ِ خیسی که سبزی لباسِ تنت ، سبزشان کرده ... و با بغض می گویی چقددر می خوابی ... بیدار شو ... من می گویم : فدای ِ چشم های ِ خیست .. من بیدارم ... دستم را بگیر .. از اینجا برویم ... تو اما نمی شنوی انگار .. همین جور زل می زنی به قطره های این سرم ِ لعنتی که می چکد توی تنم ... ..... لعنت به تو که هق هق ام را نمی شنیدی ........ که نمی فهمیدی بیدارم .. که لبخند می زنم ... که می گویم بمان .. که می گویم نرو ... لعنت به تو .... من .. ناتوان ترین عضو ِ این جهان ِ لعنتی ام ... کابوس های ِ شبانهء من این روزها ، حلقه ای از آدم های ِ بی ربطیست که سیاهی شان توی روزهایی از زندگیم بدجوری توی ذوق می زد .. دست های ِ هم را گرفته اند و دورم حلقه زده اند .. یاد ِ بازی های ِ پسرانهِ هشت نه سالگیم می افتم .. پسری اینجا نشسته گریه می کنه ... خودم را می بینم .. پسرکی چشم سیاه .. با موهای کوتاه ... که زل زده به دوربین ... اثری از شیطنت ِ کودکی درش نیست ... من غمش را می بینم ... و سکوتش را می شنوم ... می چرخیدند دورم .. من آن وسط نشسته بودم و سرم را گرفته بودم میان ِ دست هام ... می خواستم نشنومشان .. اما نمی شد ... نفر اول ، حلقه را ترک می کند و خلاف جهت ِ حلقه و پشت به بچه ها ، می چرخد ... پسرک ِ زشت و لاغری که صداش بدجوری روی ِ اعصابم بود ... ... صدای غش غش خنده هاش که تا زنگ می زد ، دنیا دور ِ سرم می چرخید ، تمااام ِ این شبها می پیچید توی ِ فضای ِ کابوس های لعنتی ام ... همان لباسی تنش بود که روز ِ تولدت پوشیده بود ... با همان چکمه های بلند ِ میخدار ِ لعنتی .. که صدای تق تقشان وقتی راه می رفت انگار که نزدیک شدن و دور شدن ِ تو را به چیزی که پنهان کرده بودند ، خبر می دهد .... بلند بلند می خندید و مرا با دست نشان می داد و فریاد می زد : چقددر احمقی .. چقددر ساده ای ... و بعد ناگهان ناپدید می شود و .... نفر دوم حلقه را ترک می کند ... صدای ِ خش دار ِ آن دخترک ِ دیوانه ، که تماااام این روزها را برام نقش بازی کرده بود و من ، در نهایت ِ حماقت باورش کرده بودم ... سرم فریاد می زد که عاشقم بوده و من نفهم و بی لیاقت بودم که هیچوقت نپذیرفتمش .... و ناپدید می شود ... نفر ِ سوم ... زنک ِ بی سر و پا و هیزی که از تمامش ، فقط چشم های ِ وق رده اش را می دیدم که درست چند روز قبل از عید ، از پشت ِ شیشهء ماشینی که به سرعت نزدیک شد و دیگر چیزی نفهمیدم ، زل زده بود به من ... جییغ می زنم ... فریاد می زنم .... اما کسی نمی شنود .. همه آهسته می آیند و می روند و من دارم دست و پا می زنم .... یکی یکی می چرخند دور ِ حلقه و می گوید : پسری اینجا نشسته گریه می کنه .. گریه می کنه .. گریه می کنه .... من مچاله می شوم توی ِ خودم ... صدای ِ اذان می آید ... بگو آن پنجره های ِ لعنتی را ببندندددددددددددددد ... من .. می ترسم ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک روزهایی توی زندگی آدم هست .. که کاش نباشد ...خسته ام این روزها ...

یک روزهایی توی زندگی آدم هست .. که کاش نباشد ...خسته ام این روزها ...خسته ام این روزها از اینهمه نا مهربانی ....دلم می خواهد بروم جایی با اتاق های کوچک دو تخته ، با یک پنجرهء فلزی رو به وسعت ِ بی واژه ای که آسمان ِ پرستاره اش ، بزرگترین ِ حسرت ِ این روزهای ِ من است ... می گوید : می توانی .. مثل ِ همیشه ... می گویم : نه .. نمی توانم ... مثل ِ همیشه هم ندارد ...می گوید : من به تو باور دارم .. به پسرکی که روزهایی را گذرانده که هیچ کس باورش نمی شد ، تمام شوند ...می گویم : از این تعریف های شخمی حالم بهم می خورد ..می زند زیر ِ خنده .. آن خنده های یو شکل ِ لعنتیش تبدیل می شود به قهقهه ای با صدای ِ بلند ...خجالت می کشم از حرفم ... می گوید : به خودت باور داشته باش .. فرشته ای ...می خندم .. از ان خنده ها که تو می دانی ....

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم یک " اخر ِ دنیا " ی دنج می خواهد ... دلم یک دل ِ سیییییییر گریه می

دلم یک " اخر ِ دنیا " ی دنج می خواهد ... دلم یک دل ِ سیییییییر گریه می خواهد .. بی اینکه کسی بیاید بگوید چرا ؟ ... یا حتی جوری نگاهم کند که مجبور شوم نگاه ِ خیسم را ازش بدزدم ...دلم یک هق هق ِ طووولانی ِ بی دلیل می خواهد ... بی بهانه ...دلم یک خالی ِ بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ ، می خواهد ... که توش تمااااام ِ بغض هام را فریاد بزنم ... چقددر این روزها جا برای ِ پنهان شدن ، کم است ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تمام ِ بودنم این روزها ...تمام ِ لحظه هام این روزها ... ....

می نشینم روی ِ تخت ... ساعتهاااا .. زانوهام را جمع می کنم ... خرگوشم را بغل می کنم .... "پاییز است" می گذارم و دستهام را " ها " می کنم توی ِ این باد استخوان سوز ِ لعنتی ِ این روزها ... نه .. دیوانه نشده ام ... باور کن چلهء تابستان ، همیشهء خدا ، از چلّهِء زمستان هم سرد تر بوده است ... چه تابستان پیش که بی خبر رفتی و دیگر ندیدمت .. چه این تابستان .. که بی خبر می روم و دیگر نمی بینی ام ... من ولی سردی ِ سر انگشتانت را از این فاصله هم حس می کنم ... ..... تمام ِ بودنم این روزها ...تمام ِ لحظه هام این روزها ... ....

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

" دوگانگی را که خوب می شناسی .. اعتماد را چطور ؟ ...

یک وقت هایی بهتر است تکه های پازل ِ زندگیت را ، به عمد اشتباه بچینی ، تا شکلش در نیاید ... اینجوری لااقل می توانی خودت را گول بزنی که تکه هایی که این روزها می دهند دستت ، اصلا مربوط به تو و آدم های زندگی ِ تو و زندگی ِ تو نیست ... هی .. پسرک ِ خر ِ ساده ... وقتی یک دفعه و بی هوا ، کسی که یک روزهایی باورش داشته ای ، کسی که یک روزهایی به خاطرش جنگیده ای ، یک روزهایی به خاطرش از خودت گذشته ای ، تو خالی از آب در می آید ، زمین زیر ِ پاهات می لرزد ... ترس برت می دارد ... توی خودت مچاله می شوی ... یادت می اید یک روزی ، یک جایی ، برای یک کسی که فکر می کردی سیاه ترین ادم ِ قصّه است ، نوشته بودی " دوگانگی را که خوب می شناسی .. اعتماد را چطور ؟ ... می فهمی تردید چه می کند با روح و روان ادم ؟! .. نه نمی فهمی ... نمی فهمی لعنتی " .. ، بغض می کنی .. چیزی توی چشم هات می سوزد ... توی گلوت ... سرت را فرو می کنی توی ِ بالشت ... به دنیا و تمام متعلقاتش لعنت می فرستی ... و هزاااار باره از خودت می پرسی " آخر چرا ؟ " ..... پوووووف ... فقط خواستم بگویم تماااام واژه هام ، تمااام دلنوشته هام ، تمام عاشقانه ها و غیر عاشقانه هام ، نوش ِ جان ِ همهء آن آدم هایی که یواشکی و غیر ِ یواشکی ، آمدند و خواندند و رفتند .... خیالی نیست ، اما .. این رسم مردانگی نبود دختر... باور کن این اصلا رسم ِ مردانگی نبود ....

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اما انگار این بار یک چیزی ، قلقلکم می دهد که بروم ..

لباس پوشیده ام .. نشسته ام روی تخت ... دو دلم .. بین رفتن و نرفتن ...

بلند می شوم .. تمام اتاق را راه می روم .. دوباره می نشینم ...

یاد روزهای گند ِ دانشگاه می افتم .. ساعت شش بیدار می شدم .. دوش می گرفتم .. صبحانه می خوردم .. لباس می پوشیدم .. می نشستم روی مبل روبروی پنجره کتابخانه .. زل می زدم به ساعت بالای میز ...

6:30

6:45

7:00

7:15

7:30

به خودم می گفتم حالا کلاس شروع شده و من نمی رسم ...

لباس هام را در می اوردم .. می خوابیدم ..

هااااااه ...

حالا هم همین است لابد .. تا ساعت چهار با خودم کلنجار می روم .. بعد به خودم می گویم اگر آمده باشد هم ، حالا رفته است ..  لباس هام را در می اورم و می روم دنبال کارم ...

اما انگار این بار یک چیزی ، قلقلکم می دهد که بروم ..

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

متوسط بودن ، حال به هم زنه گل گیسو ...

دروغ نمی گویم اگر بگویم ، هزااار بار بیشتر صفحه نوزده و بیست " کافه پیانو " را خوانده ام و هر بار لبخند زده ام ... زندگی کرده ام ...

می دونی بزرگ ترین لطفی که در حقت کردم چی یه ؟سرش را طوری تکان داد که همان معنی را می داد . در عین جهال گفت : نه . چی یه ؟یک لحظه ایستادم و همین که او هم ایستاد ، بهش گفتم : اسمی واست انتخاب کردم که هیشکی جز خودت نداره . تو این شانسو داری که نفر اول باشی . به اسمت یه جوری قالب بده که همه دل شون بخواد اسم بچشونو بذارد گل گیسو .. بهم قول بده .. باشه ؟

: ) ... سه روز است که هی می خوانمش .. هی می خوانمش .. مزه اش می ماند .. دلم می خواهدش باز ..

گل گیسو ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گریه دارم لعنتی ....گریه دارم ...

گاهی یک حرف ، یک جمله ، یک گلایه ، دنیا را می کند یک حجم ِ شور .. ته ِ گلوت .... گریه دارم لعنتی ....گریه دارم ...


 

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هیچوقت نگذار یک نفر تمامِ دنیات بشود...

می گوید : هیچوقت نگذار یک نفر تمامِ دنیات بشود . چون یک روزی بیدار می شوی و می بینی تمامِ دنیات دروغ بوده ..

سرم سوت می کشد . چقددددر آدم های این روزها ، غیر قابل تحمل شده اند ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هیچوقت نگذار یک نفر تمامِ دنیات بشود...

می گوید : هیچوقت نگذار یک نفر تمامِ دنیات بشود . چون یک روزی بیدار می شوی و می بینی تمامِ دنیات دروغ بوده ..

سرم سوت می کشد . چقددددر آدم های این روزها ، غیر قابل تحمل شده اند ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بی تو ...

بی تو 
نه بوی ِ خاک نجاتم داد 
نه شمارش ستاره ها تسکینم 
چرا صدایم کردی؟
چرا ؟

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گفته بودم وقتی دستت را روی ِ تن خیسم می کشی ، دلم آشوب می شود .. نگفته بودم ؟

اینجور که نگاهم می کنی ، چیزی توی ِ تنم فرو می ریزد .. یاد ِ آن دوشنبه ای می افتم که قرار بود برویم مجلس ِ ختم و ... رفتیم .. چه رفتنی اما .. گفته بودم وقتی دست می کشی روی تنم ، دلم آشوب می شود .. نگفته بودم ؟ ..

هنوز هم دلم پر می کشد برای آن روزی که نشستم و بی خیال ِ این عقربه های ِ لعنتی که وقتی باید بدوند ، آرام می روند و وقتی باید بایستند ، می دوند ، گذاشتم دستهای ِ پسرکی چون کاشف ، چهره ات را آرایش کند .. به قول ِ خودت رنگ بزند لبهات را ... چشم هات را ... گونه هات را ... گفته بودم این جور که زل می زنی به لبهام و محوم می شوی ، دلم آشوب می شود .. نگفته بودم ؟ ..

یا یاد ِ ان روزی که یک جفت چشم ِ آبی ، از توی ِ اینهء چسبیده به دیوار استخر ، خیره خیره زل زده بود روی ِ ستاره های تنم .. بین ِ آن همه هیاهو ، من که صدای ِ نفس هات را کنار گوشم حس می کردم .. گفته بودم وقتی دستت را روی ِ تن خیسم می کشی ، دلم آشوب می شود .. نگفته بودم ؟ ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

این مزه‌ی تلخ...

می‌گویند وقتی آدم می‌خواهد به دنیا بیاید در رحم مادر آن لحظه‌های آخر تمام زندگیش را مثل یک فیلم یا مثل یک رویا نشانش می‌دهند که اگر دوست ندارد پا به این دنیا نگذارد.
آدم در طول زندگی طعم خیلی دردها را می‌کشد، مزه‌ی شکست‌ها، احساس تنهایی، و خیلی چیزها را تجربه می‌کند تا روزی می‌رسد که غمی را تجربه کند. غم خاصی که قبلاً نمی‌شناخته؛ آنجاست که با خودش فکر می‌کند:
اگر پیش از تولد درست نشانم داده بودند، به این دنیا پا می‌گذاشتم؟

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

این روزها

دلم مرد. احساس می‌کنم یک پسر شش ساله مرده است.

پسری که دلش خرگوش می‌خواست، و تیله‌هاش را جایی جا گذاشته بود.

می‌خواهم بخوابم.

 
 

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گریه نکن....

دلِ کوچولو، عزیزکم!

همراه من بیا

بهانه نگیر

بی تابی نکن دیگر

برات بستنی می‌خرم

دستت را می‌گیرم

تو را می‌برم پارک

کنار آن برکه‌ی قشنگ

به اردک‌های ریز و درشت

و آن قوی سفید سرفراز

نان بده

دورت جمع می‌شوند

تن می‌شورند

سروصدا می‌کنند

قاشق قاشق بستنی...

تماشا کن

نانت که تمام شد

می‌روند

حالا بیا برویم

گریه نکن.

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پرواز کن


مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن

نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن

زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست

بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ...

   + الهام نامور ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بیا مرا جا بده توی بغلت که دلم هوای دست هایت را دارد....

حالا باید برایت بنویسم که چرا نمی شود و ما چرا دیگر نباید همدیگر را ببینیم. اما تا وقتی من یک لیوان ... بریزم و صبر کنم که سرم گرم شود و برایت با دلیل و منطق کوبنده ام توضیح دهم که چرا این جور چیزا به دردسرشان نمی ارزد و دل آدم غلط می کند اگر تند بزند و چه معنی دارد آدم با کله خودش را بندازد توی دردسر و مگر همین زندگی روزمره مسطح چه ایرادی دارد و همه اینها راه رفته است و حالا دیگر ما بزرگ شده ایم و آخر همه این ها را دیده ایم و می دانیم که آخرش سنگ است و … تا وقتی من اینها را بنویسم بیا مرا جا بده توی بغلت که دلم هوای دست هایت را دارد.

   + از طرف کاشف... ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تب پاییزه ...

روزی ده بار به خودم می آیم که دیوانه! روانی! چکار داری می کنی. راه رفته را دوباره نرو. تو که می دانی مرگت چیست. تو که می دانی درد جای دیگر است. تو که می دانی دردت بی درمان است، برای چه ادای آدم های سالم را در میاوری که حالا اول خط ایستاده اند. یکی بیاید بزند توی گوش من. یکی بیاید دوباره یادم بیاورد که من آدم لبخندهای اول خطی نیستم. من اصلا مال بازی نیستم. بازی مدتها پیش شروع شد و من یک جای وسط بازی تمام شدم. حالا چرا توهم می کنم لابد تب پاییزه است.

   + از طرف کاشف... ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ماچ بهشون از همین تریبون....

یکی نوشته بود آدما رو پیشونی شون بلواسنج ندارن که بشه فهمید چقدر آشوب دلشون زیاده، حالا منم می گم آدما رو پیشونیشون رابطه سنج هم ندارن که بدونن شکل رابطه دوتا آدم چطوره. دیشب تاحالا فک من به زمین گیر کرده بسکه احساس می کنم چقدر میزان عوضی بودن آدما رو دست کم گرفتم. چقدر میزان عوضی بودن آدما رو کم گرفتم. خریت و حماقت من سرجای خودش ( که هیچی رو نمی فهمم و فکر می کنم اگه آدما چیزی اذیتشون کنه در موردش حرف می زنن) هی به خودم می گم خب بابا لامصبا چرا همه چی رو قائم می کنید. چرا نمیایید مثل آدم نمی گید که جریان چیه و هفته ها میریزید تو دل خودتون و اجازه می دید عوضی ها به عوضی بازیشون ادامه بدن. سر فرصت که خشمم کمتر شد می نویسم که حتی اگه حماقت حد داشته باشه، عوضی بودن نداره. * خوشحالم که یه آدم هایی هستند که میان به آدم می گن فلانی، فلان برداشتت، فلان عملت، فلان حرفت اشتباه بوده. حداقل آدم می دونه با آدم بالغ طرفه، می تونه حرف بزنه در موردش.فوقش همدیگه رو راضی نمی کنن دیگه. (ماچ بهشون از همین تریبون)

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

برای او که در خواب است...

 زیبای مهربانم

بیا رها باشیم
فارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم
بیا در حصار قاب این دنیا
پنجره ایی بسازیم رو به خانه ی خدا
بیا برسیم به انتهای زمان
آنجا که آرزوهایمان بادبادک وار به اوج می رسد
فالگیر خودش گفت
آخر دنیا به هم می رسیم !

   + از طرف کاشف... ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بیا رنگی تر باشیم...

در و دیوار دنیا رنگیه خدا دنیا رو با عشق رنگ کرده پس همه ی رنگ هاش رنگ عشقه ، این رنگ همیشه تازه اس و هیچ وقت خشک نمیشه . از هر طرف که رد بشی لباست به گوشه ایی از اون می گیره و رنگی میشه ، اما کاش ما آدما اینقدر محتاط نبودیم و به خودمون اجازه می دادیم که باشادی راه بریم و بی پروا لباسمون رنگی بشه . میگن خدا کسی رو بیشتر دوست داره که لباسش رنگی تره . بیا رنگی تر باشیم ....

   + از طرف کاشف... ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد