حرف هایی از جنس آرزو...Letters made ​​of dreams

همیشه برایم سوال است :اگر قرار بود روزی او را نبینم ، چرا خدا خواست که دوستش داشته باشم ؟

پسر بچه ای که می تواند تا ابد پشت در بسته اتاق بماند و بی صدا زار بزند."

جِی گفت: "فکر کنید ببینید کدام قابلیت را از دست داده اید و کِی این اتفاق افتاده. "
من؟ گفتم " قابلیتِ دیدن" را از دست داده ام... و چشم راستم تیر کشید. 
سه ساله ام. یکهو و بیهوا، چمدان بستم برا مرگ خانواده ام راه افتادیم به سمت تهران. برعکس همیشه، بابا و مامان خیالیم تمام راه را ساکتند. جایی برای استراحت نمی ایستیم. خبری از میوه پوست کندن مامان نیست. خبری از فلاسک گنده چای و قند و خرما نیست. فرهاد و فریدون فروغی توی ماشین نمی خوانند. مامان بی وقفه و بی صدا گریه می کند. این را از دستمال های توی دستش که پشت سرهم مچاله می شوند می فهمم... فکر می کند ما این عقب نشسته ایم و حواسمان نیست. اما ما از این عقب از همیشه بهتر می بینیم آن جلو چه خبر است. بابا سیگار پشت سیگار دود می کند. با من شوخی نمی کند. از توی اینه برایم شکلک در نمی اورد. از من نمی پرسد " گلِ بابا خوابش نمیاد؟" . انگار اصلا مرا نمی بیند. من از گریه مامان گریه ام گرفته. اما گریه نمی کنم. فقط دستش را محکم گرفته ام و فشار می دهم تا خوابم می برد. حتی یک بار هم بالا نمی اورم. 
بالاخره شب جلوی خانهتوی خیابان مولوی، مرا و پلنگ صورتیم را تحویل بی بی خدیجه می دهند. تا بیایم اعتراض کنم و اشک بریزم، بابا گازش را گرفته و رفته. من؟ پسربچه ای هستم که بابا و مامان و برادرش رهاش کرده اند و رفته اند. بی اینکه بگویند چی و چرا. 
توی اتاق داریم بازی می کنیم. می پرسد "می دونی چی شده؟ " می دانم. اما نمی گویم. از کجا می دانم؟ از هوای خانه تهران فهمیدم. همیشه چیزی توی هوا زودتر از کلمه ها و صداها، خبرهای بد را به گوش ادم می رساند. حتی اگر یک بچه سه ساله باشی. می گوید "تمام خانوادت توو بمباران مرده" بی بی خدیجه توی چهارچوب در ایستاده و عصبانی او را نگاه می کند. من بغض کرده ام. می گویم " دروغ می گویی!" و می روم. می روم توی انباری که همیشه پر از هندوانه بود، پنهان می شوم. یکی از هندوانه ها را بغل می کنم و براش تعریف می کنم. تعریف می کنم که دستگاه پرس دنیا بابا را کشیده توی خودش. چه جوری؟ آستینش گیر کرده و تا آقا کلید را بزند و دستگاه را خاموش کند، خانواده دیگر خانواده نیست. و گریه می کنم تا خوابم می برد. 
بیرون انباری چند نفر دنبال من می گردند. 
سه ساله ام. اما داستان را حفظم. از کجا؟ خبرهای بد از لابلای صدای پرضجه پشت تلفن توی هوای خانه پخش می شود. مامان جیغ می زند. من می دوم لای رختخوابها توی انباری پنهان می شوم تا بابا برسد، پیدام کند و بغلم کند. 
بابا که می اید، یکراست می رود توی اتاقش و در را پشت سرش محکم می بندد. من لای رختخوابها جا مانده ام. 
بی بی را می بینم. نشسته وسط تل خاک و خاکها را به سرش می ریزد. ترسیده ام.
چند نفر دور و برش می خواهند دستهاش را بگیرند. نمی توانند. من توی ماشین دور از آنها نشسته ام که لابد اینها را نبینم. اما می بینم. بی بی خدیجه روی جدول کنار ماشین نشسته و زیرلب چیزی زمزمه می کند و اشکهاش را با پر روسری سفیدش پاک می کند. من از بالای سرش موهای دو رنگ سفید و حناییش را و فرق باز شده اش را می بینم. بعد دراز می کشم روی صندلی ماشین و گریه می کنم تا خوابم می برد. 
و حالا فکر می کنم همان روز، که روی صندلی عقب فیات سبزرنگ توی قبرستان دراز کشیده بودم، تصمیم گرفتم که نبینم.. که دیگر نبینم.. و تمام این سالها ندیدم. فقط شنیده ام، لمس کرده ام، و بو کشیده ام و پنهان شده ام. 
جِی گفت:" حالا چی می بینی؟ "
گفتم :" پسر بچه ای که می تواند تا ابد پشت در بسته اتاق بابا بماند و بی صدا زار بزند."

   + از طرف کاشف... ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تو بت منی . توی دلم می گویم شبیه به تو ؟ من اگر یک صد هزارم تو محکم بودم ....

توی سه تا ای میل آخرش چیزهایی نوشته بود که حالم بد شد . از بدی آدم ها خسته ام . از اینهمه بازی ، اینهمه نقش و نقاب داشتن ، از اییینهمه دروغ خسته ام . فکر می کنم اعتماد کردن این روزها ، احمقانه ترین کار دنیاست . آدم ها منتظرند رویت را برگردانی تا تلخی شان را بریزند توی روح و روان و تنت . هر چی بیشتر می گذرد ، بیشتر باور می کنم که کمتر حرف زدن با آدم ها ، دور ماندن ازشان ، حبس ماندن توی دنیایی که کسی جز خودم توش نیست ، ساده ترین راه برای طاقت اوردن این زندگی لعنتی است . می گوید نگران من است . نگران سکوتم ، نگران تنهایی هام . می پرسد من چکار کردم که تو اینقدر دیر و سخت اعتماد می کنی و آدم ها را راه می دهی به خودت؟ من جوابی ندارم . جز اینکه « نمی دانم » . می گوید من همیشه که نیستم که تو گوشی را برداری و زنگ بزنی و یک ساعت با من حرف بزنی. من از این جمله تمام تنم تیر می کشد .کیست که نداند کابوس زندگی من ، یک لحظه نبودن اوست . حرف را عوض می کنم ، می گویم مگر قرار نیست آدم ها اعتماد هم را جلب کنند ؟ پس چرا هر کسی از در می آید تو به من و دست هام و صدام و چشم هام اعتماد می کند و من می شوم امن ترین آدم زندگیش ، اما من هیچوقت خدا نشد کسی را پیدا کنم که بتوانم براش تعریف کنم دنیام چه شکلی است . چرا ؟ سکوت می کند ... بعد می گوید تو چرا اینقدررر شبیه به منی دلبرکم؟ می خندم . می گویم چون تو بت منی . توی دلم می گویم شبیه به تو ؟ من اگر یک صد هزارم تو محکم بودم ....

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از بدی آدم ها خسته ام . از اینهمه بازی ، اینهمه نقش و نقاب داشتن...

توی سه تا ای میل آخرش چیزهایی نوشته بود که حالم بد شد . از بدی آدم ها خسته ام . از اینهمه بازی ، اینهمه نقش و نقاب داشتن ، از اییینهمه دروغ خسته ام . فکر می کنم اعتماد کردن این روزها ، احمقانه ترین کار دنیاست . آدم ها منتظرند رویت را برگردانی تا تلخی شان را بریزند توی روح و روان و تنت . هر چی بیشتر می گذرد ، بیشتر باور می کنم که کمتر حرف زدن با آدم ها ، دور ماندن ازشان ، حبس ماندن توی دنیایی که کسی جز خودم توش نیست ، ساده ترین راه برای طاقت اوردن این زندگی لعنتی است . می گوید نگران من است . نگران سکوتم ، نگران تنهایی هام . می پرسد من چکار کردم که تو اینقدر دیر و سخت اعتماد می کنی و آدم ها را راه می دهی به خودت؟ من جوابی ندارم . جز اینکه « نمی دانم » . می گوید من همیشه که نیستم که تو گوشی را برداری و زنگ بزنی و یک ساعت با من حرف بزنی. من از این جمله تمام تنم تیر می کشد .کیست که نداند کابوس زندگی من ، یک لحظه نبودن اوست . حرف را عوض می کنم ، می گویم مگر قرار نیست آدم ها اعتماد هم را جلب کنند ؟ پس چرا هر کسی از در می آید تو به من و دست هام و صدام و چشم هام اعتماد می کند و من می شوم امن ترین آدم زندگیش ، اما من هیچوقت خدا نشد کسی را پیدا کنم که بتوانم براش تعریف کنم دنیام چه شکلی است . چرا ؟ سکوت می کند ... بعد می گوید تو چرا اینقدررر شبیه به منی دلبرکم؟ می خندم . می گویم چون تو بت منی . توی دلم می گویم شبیه به تو ؟ من اگر یک صد هزارم تو محکم بودم ....

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه نوک تیز سرد فرو رفت توی دستم و بعدش یه رخوت خاکستری ریخت توی تنم ...

پرسید : مگه چه حسی داره ؟ یک پنبه بیرون اورد و داد دستم .گفت نگهش دار تا بهت بگم .سردم بود . دستام می لرزید . سعی کردم به خودم مسلط باشم. یاد حرفام با بابام افتادم . نشسته بود پشت اون میز لعنتی ، سیگار می کشید . من تکیه داده بودم به چارچوب در ، داشتم لحظه لحظه های با هم بودنمونو می بلعیدم . واسه روزایی که برای شنیدن صداش باید منتظر صدای بوق تلفن بمونم . گفت :" خب؟ تعریف کن بابایی! .. "هوم ... بابایی ... توی دلم گفتم : " می دونی من چند سالمه بابا؟ " بعد دیدم پامو که می ذارم توی اتاقش ، می شم همون پسرک هفت ساله با چتری های لخت و پیرهن خال خالی زرد که فکر می کنه یکه تاز تموم دنیاست .گفتم :"می دونی بابا؟ می ارزید . به همه سختی هاش می ارزید کسی که حالا هستم . عاشقی دو تا حال بیشتر نداره . یا می شی کسی که می دونی دیگه از پس همه چی برمیاد... یا له می شی ، داغون می شی .. تموم می شی ." ... گفتم : " حس اش ؟ مثل وقتی که نمی دونی رفتنت دلشو بیشتر می شکونه یا موندنت بیشتر خفه اش می کنه ؟ همونقد مستاصل ! " نگام کرد . گفت: " شاعری ؟ ". خندیدم . گفتم : " نه.. دیوونه ام ! "شونه هاشو انداخت بالا و خندید. دیگه می لرزیدم . نگام کرد . گفت : " نترس! درد نداره! " . خندیدم . گفتم : "دفعه پیش هم پرستار همینو گفت. " . گفت : "داشت ؟" . گفتم : "اوهوم .. زیاد .. " ... بابا همین جوری که داشت یه چیزی می نوشت گفت : "من به تو ایمان دارم . " پوزخند زدم . گفتم : " بابا ،ا ین روزا به هر کی ایمان بیاری تو زرد از آب در میاد . ایمان نیار . شک کن فقط! ". یه لحظه صبر کرد . می خواست یه چیزی بگه . اما نگفت . مثل من که همیشه وقتی می خوام یه چیزی بگم ، ساکت می شم . ... گفتم پشت تخت رو بیشتر بخوابونه . می خواستم سعی کنم اروم باشم . اما هر چی تخت رو پایین تر میاورد من بیشتر نفسم می گرفت . دست و پام یخ کرده بود . تا به خودم بیام دستشو که داشت روی دکمه فشار می داد محکم گرفته بودم که نه ! برش گردون بالا . نمی تونم نفس بکشم . انگشتامو با پنبه وشیشه الکل مشغول کرده بودم که بیکار نمونن .آخه دستای آدم که کار می کنه ، آدم یادش می ره یه چیزی توی گلوش بوده ، ته سینه اش . یادش می ره یه خروار فکر داره توی سرش رژه می ره . در شیشه رو باز کردم . بوی الکل زد زیر دماغم . افتادم به سرفه .. آخ .. تازه آروم شده بود .. تازه .. تا بیام بفهمم چی شده ، یه نوک تیز سرد فرو رفت توی دستم و بعدش یه رخوت خاکستری ریخت توی تنم .

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هر کیو باور کنی تو زرد از آب در میاد...

ش مثل ... بابا همین جوری که داشت یه چیزی می نوشت گفت : "من به تو باور دارم . " خندیدم . گفتم : " بابا ،این روزا هر کیو باور کنی تو زرد از آب در میاد . باور نکن . شک کن فقط ! ". یه لحظه ننوشت . می خواست انگار یه چیزی بگه . اما نگفت . مثل من که همیشه وقتی می خوام یه چیزی بگم ، ساکت می شم . باز شروع کرد به نوشتن . گفت : "دلبرک بابا به چی شک کرده ؟" گفتم : "به چیش مهم نیست .. مهم اینه که وقتی شک می کنی یعنی یه چیزی یه جایی اشکال داره . یعنی یه چیزی الان هست که قبلا نبوده یا یک چیزی که قبلا بوده ، حالا نیست ." خودکارشو گذاشت روی میز . زل زد از توی مونیتور به من . دستمو آروم دراز کردم و موس رو بردم روی دیسکانکت و اسکایپ رو قطع کردم و خودمو خلاص کردم ... ... روحش شاد باشه به اسکایپ میرم بهش بهش سر میزنم حالا نشستم به نوشتن .. از شک .. از اینکه یه چیزی مثه خوره میفته به روح و روانت .. از اینکه یکی توی سرت حرف می زنه حرف می زنه حرف می زنه ... از اینکه آروم و قرار نداری ... از اینکه یه چیزی هست که قبلا نبوده .. یا یه چیزی نیست که قبلا بوده ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خسته شده از دروغی که گفته و می خواد اعتراف کنه...

یعقوب کذاب - یورک بکر وی کتاب "یعقوب کذاب"، یه جایی هست که یعقوب خسته شده از دروغی که گفته و می خواد اعتراف کنه، به خودش می گه کوالسکی که بدونه، همه می فهمن. برای همین تصمیم می گیره حالا که کوالسکی خودش اومده سروقتش که باهاش حرف بزنه، اعتراف کنه و خیال خودشو راحت کنه و از این برزخ نجات پیدا کنه. وقتی به کوالسکی می گه داستان رادیو همش دروغ بوده و اصلا رادیویی در کار نبوده، اون باور نمی کنه. هر چی بعقوب می گه بازم باور نمی کنه. اینقدر باور نمی کنه که یعقوب به این نتیجه می رسه که داستان رادیو باید ادامه پیدا کنه. فردا صبحش، وقتی یعقوب داره می ره سر کار، تصمیم می گیره به کوالسکی بگه حرفای دیشبش در مورد عدم وجود رادیو دروغ بوده. وقتی می رسه دم خونه کوالسکی، می بینه شلوغه دم خونه. اول فکر می کنه که لابد کوالسکی اومده خونه و نشسته فکر کرده و باور کرده حرفای یعقوب رو و حالا همه رو جمع کرده دور خودش و بهشون داره می گه . پس حالا دیگه همه می دونن که رادیویی در کار نیست. همه می دونن که یعقوب تمام این مدت داشته دروغ می گفته . آروم میاد جلو تا سرنوشتو بپذیره . اما وقتی می بینه کسی بهش توجهی نشون نمی ده شک می کنه. می ره جلوتر و می شنوه دارن در مورد مرگ کسی حرف می زنن. کسی که خودکشی کرده .با عجله می ره بالا و می بینه کوالسکی خودشو توی قاب پنجره دار زده. فکر کنم حدس زدن حال یعقوب کار سختی نباشه ... انگار که کوالسکی تمام اون لحظه هایی که دیشب یعقوب داشته براش اعتراف می کرده که رادیویی در کار نبوده ، داشته نقشه خودکشیش رو مرور می کرده . چون تمام امیدی که خبرای رادیوی یعقوب بهش داده بود ، توی یک لحظه دود شده بود رفته بود هوا . .. ..... ... کی می تونه ادعا کنه که تا حالا دروغ نگفته ؟ کی می تونه بگه تا حالا توی زندگیش جای یعقوب نبوده ؟ اما می دونی چی ؟ آدم گاهی دروغ می گه چون ترسیده ... گاهی دروغ می گه که زمان بخره که بتونه فکر کنه .. برای دروغ های بعدی لابد .. اما یه وقتی هم هست فقط به این خاطر دروغ می گه چون می دونه اگه واقعیت رو بگه، کسی باور نمی کنه . مثل یعقوب ... و این خیلی حال بدیه . اینکه باورت نکنن ...حتی نزدیک ترین آدمای زندگیت .. اما حتی این باور نکردن هم ، دلیل نمی شه آدم دروغ بگه . وقتی دروغ می گی ، همیشه بار سنگینش روی شونه هاته . یه جایی بالاخره کم میاری ... تموم می شی .. تسلیم می شی .. می خوای داد بزنیش که خلاص بشی .. اما ممکنه اون موقع دیر باشه ... خیلی دیر برای جبران کردن .. ممکنه اون موقع یکی توی قاب پنجره دیشب خودشو دار زده باشه ... ** یعقوب کذاب - یورک بکر

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آدم در تبعید خودش را گم می کند،آرزوهاش را،ارزش هاش را...

آدم در تبعید خودش را گم می کند،آرزوهاش را،ارزش هاش را و این گم شدن دردناک تر است وقتی که تبعیدگاه تو جایی درون خودت باشد . وقتی هی بگردی دایره وار، توی زوایای پنهان ذهنت ، و خودت را و چیزهایی را پیدا کنی که سالها تلاش کرده ای توی درونی ترین لایه های ذهنت دفنشان کنی . و حالا که تبعید شده ای به اعماق درونت، سیاهی شان بیشتر توی ذوق می زند و حتی شاید دلایل تنها بودنت و تلخ بودنت را روشن تر ببینی. مدام از این دایره به دایره بعدی، اما چه فایده وقتی مرکز تمام این دایره ها خودت باشی! یک روزی یک جایی باید بتوانی از این دایره ها بزنی بیرون. اگر نزنی تا دنیا دنیاست روی محیط دایره هایی راه می روی که سراب ،آینده محتوم شان است.

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شبا هر شب یه دل سیر خالی از بغض تو می شم عکستو بغل می گیرم آ...

شبا هر شب یه دل سیر خالی از بغض تو می شم عکستو بغل می گیرم آخ که جات خالی پیشم

دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه

دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه

دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

فصل "آهنگ های غمگین و پیاده روی های طولانی و اشک های بی پایانم " ...

دنیای این روزای من ... من دو جا زندگی می کنم . یکی همین دنیایی که گویا واقعیت زندگی توش جریان دارد ، یکی هم دنیایی که با دست های خیال خودم ساخته ام وبیشتر لحظه هام را آنجا می گذرانم . دنیای من مثل این دنیا ، چهار فصل دارد . فصل "عاشقی وگوشواره های بلندت و لاک قرمزش "، فصل "آهنگ های غمگین و پیاده روی های طولانی و اشک های بی پایانم " ، فصل "ساز و کاغذ و سکوت و تنهایی" ، و فصل "بغض و مرگش ". ... یک وقت هایی می شود توی یک روز من چهار فصل عوض می کنم . یک وقت هایی هم می شود که انگار کن سالها ، توی یک فصل می مانم . فصل بغض و مرگ بود که آمدی . من داشتم می رفتم . دست های تو نگهم داشت . صدای تو نجاتم داد. بعد که رفتی چند روز بود آهنگ های غمگین ، پیاده روی های طولانی و اشک های بی پایان ، شده بود حال و هوای دنیای من . سخت گذشت نبودنت . مثل تمام زمستان هایی که بی گرمای تنت گذشت. بعدترش یک روز توی آن شهر ساحلی بیدار شدم دیدم گوشواره های بلند فیروزه ات ، صدام می کنند . انگار که بهار شده بود. دلم لرزیده بود. توی دنیای پشت پنجره ، چهار روز بی وقفه باران می بارید ، دنیای من ولی ، فصل عاشقی و گوشواره های بلند و لاک قرمزت بود . ... امروز تا همین حالا زنگ خنده هام همه جا شنیده می شد تا وقتی که نشستم پشت میز روبه پنجره و دفتر خاطراتم را باز کردم که بنویسم . دیدم که خورشید دارد آرام آرام توی دنیای من غروب می کند. دیدم اینجا باد می آید . دیدم صدام دارد می رود . تاریخ زدم : "نهم آبان نود و سه. شروع فصل ساز و کاغذ و سکوت و تنهایی ..." ... پایان.

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هوومم... کاش اینجا بودی الان.. یا نه.. کاش من پیشت بودم

هوومم... کاش اینجا بودی الان.. یا نه.. کاش من پیشت بودم. می تونستم بیام از دستات برم تو، برم توی دلت، بعد برم بالا توی سرت، بعد هر چی دلتنگی و غم و غصه بود بردارم با خودم ببرم... بعد از چشات بیام بیرون.. قطره قطره.. بعد تو دیگه دلت تنگ نباشه.. دیگه نگات خاکستری نباشه... دیگه صدات تلخ نباشه... کاش اینقد دور نبودی... کاش من اینقد بیچاره نبودم...

   + از طرف کاشف... ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

زندگیش کجاست ؟ خدا می داند توی دستهای کی دارد این روزها خاک می خورد...

می نویسی : بعدا زنگ می زنم .. می خوانمش .. یک بار .. دو بار .. سه بار ... ده بار ... و لبخند می زنم ..می دانی ؟ بعدنی وجود ندارد .. این را هم تو می دانی .. هم من ... فاصله همیشه هم بد نیست . یکی می رود ، و دیگری می ماند توی بهت .. بعد از اینکه بال بال زدی و خسته و خیس از اشک نشستی یک گوشه ، زانوهات را بغل کردی و دلتنگی هات را قطره قطره ریختی روی گونه هات و خالی خالی شدی از هر چیزی که بوی دستهاش را می دهد ، می توانی بلند شوی لباست را بتکانی ، موهات را شانه کنی ، بروی جایی بیرون قصه بنشینی و ببینی چی به سرت امده ، ببینی کجا ایستاده ای ، برای چی ایستاده ای و چه کار می خواهی بکنی . تا دیشب توی تنهایی هام پرپر می زدم . بعد تمام شب را گریه کردم . آنقدر که نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که بیدار شدم دیگر خبری از من نبود . حالا یک من دیگری توی وجودم زنده شده که عشقم دوش گرفته و پیرهن نارنجی پوشیده و گوشواره های بلندش را انداخته و همین جور لی لی کنان که صندل هاش را می پوشد ، دارد می رود پی زندگیش .. زندگیش کجاست ؟ خدا می داند توی دستهای کی دارد این روزها خاک می خورد . باید پیداش کنم . نقطه سر خط

   + از طرف کاشف... ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چقدددر این روزها ، آدم ها نا امیدم می کنند ...

نوک انگشتام جوونه زده ، داره گل می ده
بیام موهاتو شونه کنم ؟
بیا بغلم کن .
دستات ؟
توی این سرما انگشتای کیو دیدی جوونه بزنه ؟
گل یخ !
هه .. شوخیت گرفته ؟
بیا اینحا بشین کنار من . این آتیش گرمت می کنه .
کدوم آتیش ؟
اینکه توی دل منه . توی چشمای منه . توی دستای منه . نمی بینیش ؟
چی داری می گی ؟
هوم ؟
می سوزونتت .. مواطب باش !
مواظب چی ؟ دلم ؟ یا دستای تو ؟
جوونه های نوک انگشتات ..
وقتی انگشتای آدم جوونه می زنه ، دل که تکلیفش معلومه ..
هوم ؟
می شنوی ؟
چیو ؟
گوش کن !!
صدای باد میاد فقط .. هوووو هووووو ...
نه .. نه ..
آخ .. نگفته بودی جوونه های انگشتات خار هم داره ..
کدوم گل رو دیدی که خار نداشته باشه ؟
می خوای دیوونه ام کنی ؟
“نا سلامتی گلم ها !!”

   + از طرف کاشف... ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چقدددر این روزها ، آدم ها نا امیدم می کنند ...

نوک انگشتام جوونه زده ، داره گل می ده
بیام موهاتو شونه کنم ؟
بیا بغلم کن .
دستات ؟
توی این سرما انگشتای کیو دیدی جوونه بزنه ؟
گل یخ !
هه .. شوخیت گرفته ؟
بیا اینحا بشین کنار من . این آتیش گرمت می کنه .
کدوم آتیش ؟
اینکه توی دل منه . توی چشمای منه . توی دستای منه . نمی بینیش ؟
چی داری می گی ؟
هوم ؟
می سوزونتت .. مواطب باش !
مواظب چی ؟ دلم ؟ یا دستای تو ؟
جوونه های نوک انگشتات ..
وقتی انگشتای آدم جوونه می زنه ، دل که تکلیفش معلومه ..
هوم ؟
می شنوی ؟
چیو ؟
گوش کن !!
صدای باد میاد فقط .. هوووو هووووو ...
نه .. نه ..
آخ .. نگفته بودی جوونه های انگشتات خار هم داره ..
کدوم گل رو دیدی که خار نداشته باشه ؟
می خوای دیوونه ام کنی ؟
“نا سلامتی گلم ها !!”

   + از طرف کاشف... ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چقدددر این روزها ، آدم ها نا امیدم می کنند ...

نوک انگشتام جوونه زده ، داره گل می ده
بیام موهاتو شونه کنم ؟
بیا بغلم کن .
دستات ؟
توی این سرما انگشتای کیو دیدی جوونه بزنه ؟
گل یخ !
هه .. شوخیت گرفته ؟
بیا اینحا بشین کنار من . این آتیش گرمت می کنه .
کدوم آتیش ؟
اینکه توی دل منه . توی چشمای منه . توی دستای منه . نمی بینیش ؟
چی داری می گی ؟
هوم ؟
می سوزونتت .. مواطب باش !
مواظب چی ؟ دلم ؟ یا دستای تو ؟
جوونه های نوک انگشتات ..
وقتی انگشتای آدم جوونه می زنه ، دل که تکلیفش معلومه ..
هوم ؟
می شنوی ؟
چیو ؟
گوش کن !!
صدای باد میاد فقط .. هوووو هووووو ...
نه .. نه ..
آخ .. نگفته بودی جوونه های انگشتات خار هم داره ..
کدوم گل رو دیدی که خار نداشته باشه ؟
می خوای دیوونه ام کنی ؟
“نا سلامتی گلم ها !!”

   + از طرف کاشف... ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ای متعال؟ دیگر به درگاهت نمی آیم که التماست کنم...

ای متعال؟ دیگر به درگاهت نمی آیم که التماست کنم. دیگر به پایت نمی افتم که چیزی بخواهم. می آیم که اشکت را درآورم. ابراهیم جگر گوشه اش را به میعادگاه برد، او را خواباند، چاقو بر گردنش نهاد تا نفسش را قطع کند، خونش را بریزد، چشمهاش را به زندگی ببندد، اما ای متعال! قوچی به زمین فرستادی و نه تنها پسرک، که ابراهیم را نجات دادی. گاهی برای زندگی قربانی باید داد، می فهمم. اگر قربانی بخواهی می گیری. گرفتی. نگذاشتی آب شوند، نگذاشتی کباب شوند. هیچ یک از آن دو درد نکشید، ولی با من چه کردی ای متعال؟ کاش قربانی می گرفتی، هستی ام را نمی گرفتی! کاش به من رحم می کردی! نکردی ای متعال! هم خودم را قربانی کردی، هم دخترک را. دار و ندارم را ستاندی. دلم را شکستی. اینهمه خدا خدا کردم، التماس کردم، تمنا کردم، گوشهات را به صدای من پوشاندی، و چشمت را به تنها دلخوشی ام بستی. با من چه کردی ای متعال؟ اینهمه تو را به آفتابت و مهتابت قسم دادم، اینهمه دلم را به نگاهت گره زدم، با من چه کردی؟ چرا دادی که پس بگیری بی معرفت؟ با من کاری کردی که ذیگر هیچ چیز مرا نمی شناسد؛ نه درخت بیدمشک، نه تاک انگور، نه این تیرک طاق. همه غریبانه نگاهم می کنند، و دیگر مرا بی او نمی شناسند. انگار در این عالم زیادی ام، وصله ی ناجورم، خاشاک طبیعتم. منی که تمام عمر با آفتاب رفتم و با مهتاب برگشتم. من؟ پدرم می گفت با شاطرها می روی با مطرب ها برمی گردی بایاندو، زندگی هم بکن آخر! همه ی عمر درخت کاشتم، زراعت کردم، دانه ورز دادم. همه ی روز دستم به کار بود و دلم به یار. همه شب چشمم به نفس هاش چرخید که بی مرام نیاید، به صدای قلبش که بی هنگام نکوبد. همین که بود خوشبخت، زندگی را مزه مزه می کردم. با من چه کردی ای متعال؟ دیگر به درگاهت نمی آیم که التماست کنم. دیگر به پایت نمی افتم که چیزی بخواهم. می آیم که اشکت را درآورم. چرا من سیر نمی شم از خوندن این کلمه ها ؟ چرا من اینقدر حس پشت این کلمه ها رو دوست دارم ؟ چرا من اینقدر تو رو دوست دارم آخه ؟ حفظ شدم اینقدر خوندم این چند خط رو ... حفظ ...

   + از طرف کاشف... ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

"چه ساختن ها که مرا سوخت و چه سوختن ها که مرا ساخت."

حالا می بینم که تمام این سال هایی که بودی هم، من همیشه دلم خواسته کسی جایی منتظرم باشد، دلم خواسته کسی یک جوری عاشقانه بخواهدم ، همانجوری که من روزهای عاشقیم می خواستم، داااغ، پر حرارت، دیوانه وار. جوری که حاضر باشی تمام ولی عصر را توی باران جلوی چشم های پر از سوال و تعجب ، بدوی چون دلت داشت بال بال می زد حتی برای پنج دقیقه زودتر دیدنش. من همیشه دیوانه وار خواسته ام ، یا بی رحمانه نخواسته ام. و همین است که دردم می آورد چون می دانم همین روزها کلمه های بی رحمم می شود نیشتر و می نشیند به جان عزیزت. اما چکار کنم؟ باید بروم. خفه می شوم اگر نروم. اشک هام می ریزد برای تنهایی هات. اما.. راهی نمانده برام. ...باید بروم.. ابی می خونه: ویرون نشو ای دربه در... آخ ...

   + از طرف کاشف... ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پسرک بی صدای درون من...

پسرک بی صدای درون من ، که تمام این هفته را نشسته بود یک گوشه و بغ کرده بود و حرف نمی زد و بغض داشت ، حالا لبخند می زند. گیرم دلش برای آغوش زنانه ای که همیشه خدا اولین و آخرین پناهگاه دلتنگی ها و بی قراری ها و دیوانگی هاش بوده ، هلاک باشد . اما چه کار می شود کرد ؟ فاصله همیشه بوده و هست . اصلا فاصله سرنوشت محتوم همین مای بیچاره است . تلفن را بر می دارم و شماره اش می گیرم . حتی عقربه های ساعت هم این روزها ، بازی می کنند با دل تنگ من . شماره می گیرم و وقتی صدای زنانه ای از آن ور هزارها کیلومتر می گوید “ سلام نفسم“ ، دنیا بهار می شود ... من لبخند می زنم ... پسرک توی وجودم لی لی بازی می کند ... بغض یادش می رود ... دلتنگی یادش می رود ... فاصله یادش می رود ... دلم برای دستهات ... هلاک ... هلاک ... هلا..ک ...

   + از طرف کاشف... ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آهااای آقای ِ خدا ! بیداری ؟؟ ...

ما به کاشف پر از حادثه عادت داریم ... تصویر چشم های کاشف که خیره ماند به خودش، تصویر صورت خونینش ، یک لحظه از جلوی چشم هام محو نمی شود ... حالم خراب است لعنتی ... حالم کوووفت خراب است ... نگو که ندیده ای ... نگو ... از صبح مدااام راه می روم .. مدام می گویم کابوس می بینی پسرک ... بیدار شو ... اما نه ... نه من خوابم .. نه اینهمه تیر که رها می شود و می نشیند به جان و تن ِ خستهء من، مشقی است ... درد دارد این دل وامانده .. آآاااااااااااااای .. درد دارد ... این روزها کارم شده خواندنِ خبرها ، دیدن ِ صحنه هایی که به خواب هم نمی دیدم یک روزی دنیام را پر کنند ... میل میزنم ... توی فیس بوک می گردم ... لعنت می فرستم ... بغض می کنم .. اشک می ریزم ... داد می زنم ... اما .. آخرش می دانم که هیچ کدام ِ اینها فایده ندارد ... آهااای آقای ِ خدا ! بیداری ؟؟ ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم سنگینی تنت را می خواهد ...

آدم ها هم مثل ِ کلمه ها ، هر کدام بوی ِ خودشان را دارند .. و طعم ِ خودشان را... من بوی ِ تو را از برم ... طعم ِ تنت را هم ... بالا بروی .. پایین بیایی ... صورتم زبر است و تو می میرم برای زبری ِ صورتم ... تنت سنگین است و من پر پر می زنم برای سنگینی تنت ... برای به سختی نفس کشیدن ... دستهات محکم است و من ... دلم می رود برای اسیر شدن میان بازوهای محکمی که امن ترین جای دنیاست ... پاهات محکم است و من ... دلم می خواهد زمان بایستد وقتی پاهام را حلقه می کنم دورشان ... اوهوم ... من بویِ تو را از برم ... هر کجای این دنیا که باشی ، چشم هام را می بندم ... بو می کشم ... پیدات می کنم ... نگو که این روزها توی همهمهء ادم های ِ دورو برت گم شده ای ... نگو ... حالا بیا ... بیا اینجا .. کنار ِ من ... دلم طعم ِ تنت را می خواهد ... دلم ... آغوش ِ تو را می خواهد ... دلم .. دستهات را ... صدای ِ نفس هات را ... دلم سنگینی تنت را می خواهد ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من می میرم برای دستهای ِ بی شرمت ...

دوست دارم ... تو را ... این گرما را ... آن همه هوس را ... بگذار اعترافی بکنم ... توی ِ لعنتی خووب می دانی چه جور با گوشه و کنار تنم بازی کنی که یادم برود یک بغض ِ لعنتی ای ، یکهو و بی هوا امده بود اینجا ، توی چشم هام نشسته بود و دست از سرم بر نمی داشت ... توی ِ لعنتی خووب می دانی ... و من می میرم برای دستهای ِ بی شرمت ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک روزهایی عاشقش بودم ،دیگر ...

بگذر ز من ای آشنا ، چون از تو من دیگر گذشتم ...

همیشه همین است . تا وقتی توی ِ یک قصّه زندگی می کنی ، آنقدددر برای ِ خودت باور می سازی که فکر شکستن ِ یکیشان حتی ، دیوانه ات می کند ... اما می دانی ، فقط کافیست یک لحظه بروی بیرون ِ قصّه بنشینی ... ببینی کی دارد روایتش می کند ... کجا دارد اتفاق می افتد ... آخرش قرار است چی بشود ... آن وقت یا خنده ات می گیرد به باورهایی که قصّه ات را باهاش ساختی ... یا گریه ات می گیرد از شکستن تک تک شان ...

آن روز که چمدانم را بستم و رفتم ، دلم نه تنها هلاکِ آدم هایی بود که تماااام ِ زندگیم بودند و دلم را شکسته بودند ، که پرپر می زد برای بام تهران و جمشیدیه و داراباد و دریای کثیف و تنهای ِ شمال و آن خانه با شیروانی آبی ... حالا که برگشته ام ، حالا که بعد از مدتی به فضای قصّه ام برگشته ام ، می بینم هیچ چیزی آن جور که من روزهای آخرم را باشان می گذراندم نیست ... شاید اصلا نبود هم ... حالا دلم برای تک تک آن آدمهای دندانه دار تنگ می شود ... اما بغض نمی کنم ... حالا دلم برای بام تهران پر می شکد ... اما آوارهء شبهاش نمی شوم ... حالا هننوووووز هم می روم صبح ها می نشینم کنار همین رودخانهء کنار ِ خانه ، می شوم یک پارچه گوش ، غرررررق می شوم توی صدای همهمهء قطره های آب رودخانه ،اما ،خفه نمی شوم ...

اصلا می دانی نازنین ، درست که زندگی همیشه هم رسم ِ خوشایندی نیست ... اما ... تا بوده همین بوده ...

دلم اینجا بند نمی شود ... دل ِ لعنتی ام دیگر اینجا بند نمی شود ... دلم انجا ،توی آن باران و سرما ، هوایی آن چشم های آسمانیست ... هوایی ِ دست هایی که امن ترین جای دنیاست ...

دلم اینجا ،توی این شهر خاکستری ، که یک روزهایی عاشقش بودم ،دیگر ... بند ... نمی شود ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

حالا تو هی بخندددد .... هییی بخند ....

اصلا می دانی ، توی این دنیا هر دختری باید آقا گرگهء خودش را داشته باشد ، که تماااام شب تا صبح را دراااز بکشد روی تخت ، خودش را لوس کند تا او هی از نوک موهاش شروع کند .. تمام برامدگی ها و فرو رفتگی های تنش را ببوسد ... گازش بگیرد ... چانهء زبرم را بکشم روی تنش ... بعد همانجا را هی هی ببوسد ... بیاید تا نوک انگشتهای پاش ... دوباره بیاید بالا ... دوباره برود پایین ... اوهوم ... تمااام دختر های دنیا باید که آقا گرگهء خودشان را داشته باشند . حالا تو هی بخندددد .... هییی بخند ....

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اما توی ِ لعنتی به اینها هم عادت می کنی ......

عادت می کنی ... اخرش ، بالاخره عادت می کنی ... اشکالش هم همین است .. که عادت می کنی ... به همین صفحه های سیاه و سفید لعنتی ، به همین آدم های بی نام و نشان که می آیند و با کلمه هایشان نوازشت می کنند ، یا می آیند و با همان کلمه ها ، روح و روانت را خط خطی می کنند و می روند ، عادت می کنی ... آدم هایی که فقط یک اسمند ... فقط یک اسم ... اما توی ِ لعنتی به اینها هم عادت می کنی ........


   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من انگار گم شده ام ...

باران اشک می بارد امشب ... و من دلم هنووووز آوارهء خیابان های بی دغدغهء این شهر گل و بلبل است ... دلم می خواست کوله ام را بیندازم روی دوشم و بروم تاااااااااااااااا آخر ِ دنیا .... می بینی ؟ من همیشهء خدا یک آخرِ دنیایی برای ِ خودم داشته ام ... که وقتی دلم اواره می شود ، بروم آنجا ... بنشینم یک گوشه اش ... بغض کنم ... حرف بزنم ... سکوت کنم ... یک غصّه ای این ته ته های دلم آمده خانه کرده ... هی می خواهم به روی ِ خودم نیاورم ... نمی شود اما ... می آید با پررویی می نشیند روبروم ... زل می زند توی ِ چشم هام ... یعنی که من هستم ... همین جا .. روبروی ِ تو ... همینقدر نزدیک ... دلم می لرزد ... من انگار گم شده ام ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دل من سرگشته ء توست نفسم اغشتهء توست ...

دیر کرده ام .
من برای رسیدن به تو ، به خودم ، به زندگی دیر کرده ام .
من برای رسیدن به رویا دیر کرده ام .

 

درست نوشتی ... دیر کردی ... خیلی هم دیر ... آنقدر که آب امد و از سر ِ دریا گذشت و تو ... نیامدی ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

عاشقانه هام را دوست دارم ...

عاشقانه هام را دوست دارم ... از بس که ناب بوده و هست ... گیرم که تلخ باشد آخرش ... گیرم که شور باشد کلمه هاش ... که گاهی تاریک باشد فضاش ... فقط تو می دانی چه جور سبک می شوم وقتی یک جایی ، یک جوری ، کلمه هایی از ان روزها می آید می نشیند روبروم و خودِ ان روزهام را به رخم می کشد ... باور می کنی عاشقی ِ ان روزهام را ؟ ... باور می کنی بزرگیش را ؟ صداقتش را ؟ کودکیش را ؟ عظمتش را ؟ ... خودم گاهی به خودم حسودیم می شود ... باور کن ... هنوز هم چشم هام بی هوا پی ِ تو می گردد ... به خودم که می آیم ، یادم می افتد یک روزهایی با چشم های ِ بسته هم میان ِ انهمه آدم ، پیدات می کردم ... حالا اما ، روزهاست که... نیستی لعنتی ... و چشم های ِ هرزهء من ، هنوز هم تو را می جویند ... کی نوشته بودمش ؟ .. باور کن یادم نمی آید ... اما وقتی خواندمش ، خیلی بی هوا ، یک لبخند ِ کوچک ِ خجالتی ، آمد و نشست کنج ِ لبهام ... دوست داشتمش ... عشقم را ... خودم را ... تو را ... ما را ... آنهمه حسادت را ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوباره پیدا شدی عشق ِ فراموش شدهء روزهای بارانی آن پاییز ِ لعنتی ...

شوخی می کنی ؟ ... آدم ها اول فکرش را می کنند ... بعد حرفش را می زنند ... بعد عمل می کنند ... می فهمی لعنتی ؟ ... یعنی کسی که گذاشت و گذشت و رفت ، مدتها پیش از رفتنش ، رفته بوده ... چه برسد که از رفتنش هم سالها گذشته باشد ... چه کسی را می خواهی برگردانی ؟ ... هوم ؟ ... مرا ؟ ... هااااه ! ... شوخی می کنی ... گیرم که بخواهی ... گیرم که بخواهم ... کجا را داری که برم گردانی ؟ هوم ؟ ... کجا را گذاشتی بماند که حالا بخواهی برم گردانی ؟ ... آن چهار دیواری با دیوارهای رنگارنگش را ؟ ... یا کافه گودو با ان صندلی های ناراحتش را ؟ ... یا بام تهران را با آن همه چراغی که خلوتگاه من بود وقتی قهر بودی با من و من توی تک تک آن چراغهای لعنتی می گشتم تا پیدات کنم ؟ می گشتم تا یکیشان بیفتد به دلم که تو الان آنجایی ... یا داراباد را با آن قهوه خانه ء کوچکش و نفس های پر درد من ؟ ... هوووم ؟ ... خودت بگو ... کجا را گذاشتی بماند ؟ کجا را خراب نکردی ؟ ... کجا را ؟ ... پوووووف .... خسته ام ازت ... خسته بودم ازت که گذاشتم و گذشتم ... این را بفهم ... از رفتنم سه سال و چهار ماه و هشت روز می گذرد ... مانده ام توی ِ این روزها ، بعد از اینهمه اتفاق ، تو یکی از کجا دوباره پیدا شدی عشق ِ فراموش شدهء روزهای بارانی آن پاییز ِ لعنتی ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کسی را می‌شناسی که...

کسی را می‌شناسی که

شیشه‌ء شکسته‌ء پنجره‌ای را بند بزند

پیش از آن‌که برویی

پیش از آن‌که بشکند؟

 

؟

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

این نوشته مخاطب خاص دارد ...

این نوشته مخاطب خاص دارد ... نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اینقدر دلم بلرزد. کجایی؟ چقددددر دلم برای محض صدات تنگ شده لعنتی ... این شبها هوا عجیییب سرد است ... تو هم که نیستی سرد تر می شود ... خودم می دانم ... خود لعنتی ام خواستم تمام شویم ... خود لعنتی ام ... حالا هم اینجوری از توی آن قاب عکس چوبی نگاهم نکن ... باید می رفتم ... تو هم خوووب می دانی ... من ماندن نمی دانم ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم برای ِ خودم تنگ شده ...

اگر امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ... آشفته ام این روزها ... به تلنگری می شکنم ... تماااام حرف های ِ سیاه و تلخ تماااام ِ ادم های ِ دنیا را به خودم می گیرم ... بد تر از آن تماااام کلمه ها و جمله ها را به بدترین شکل ِ ممکن تفسیر می کنم ... می ایستم روبروی آینه ... پسرک ِ توی ِ آینه مثل ِ روح می ماند ... سرد و بی احساس ... دلم برای ِ خودم تنگ شده ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چرا معلقم کردی؟...

چرا معلقم کردی؟...
چرا تاریکی فرق می‌کند با تاریکی؟...
...
تو که از ستاره‌ی دیگر آمده‌ای...
تو بگو نایی...
تن‌ات بوی کاج می‌داد.
عطر نمی‌زدی.
پناهم بده به آن تاریکی خیسِ سوزنده.
پناهم بده به آن بهترین تاریکی‌ها...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

زرد و سرخ و ارغوانی ...

زرد و سرخ و ارغوانی ... خداحافظی نکردیم ... نمی کنیم هم ... تو خوووب می دانی چرا ... شاید چند لحظه ، درست چند لحظهء کوتاه بعد از گفتن این کلمهء لعنتی ، برگردی و صدایم کنی ... چند بار اتفاق افتاد ؟؟ ... شاید من نرفته باشم و کمی انور تر ، منتظر باشم تا برگردی ... چند بار برگشتی و دیدی نشسته ام کنار آن دیوار ، زانوهام را گرفته ام میان ِ دستهام ... سرم را تکیه داده ام به دیوار ... و پرسیدم چای بریزم ؟ ... شاید بمانم و برنگردی ... هوووم ؟ .. من که خوب یادم هست ... آن عصر ِ دلگیر چهارشنبهِ لعنتی را که رفتی ... من ماندم .... تو اما برنگشتی ... شاید ... برگردی و نباشم ... باورت نبود به این راحتی بگذارم و بگذرم ... نه ؟ ... خراب کردی لعنتی ... خرااااااب ...
 

   + از طرف کاشف... ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هییییس ..

هییییس ... لابلای این کلمه ها دنبال ِ که می گردی ؟ ... اینجا را فقط دل ِ بی صاحب ِ من می نویسد ... تو هم راهت را ار امتدادِ مسیر پروانه بگیر و برو ... فکر کن اصلا پسری از تبار ِ ماه هفت و ترانه نمی شناسی ... نگران نباش ... قسم می خورم که دیگر نامت را حتی در خلوت ِ لحظه هام هم به زبان نیاورم ... هااااااه ... روزگار غریبیست ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

حالا من برای کی از خیل بچه های اواره خیابان ها نرگس بخرم ؟

گوشی را برمی دارم ... صدات را که می شنوم ولو می شوم روی تخت ... غم دارد صدات ... می گویی مرا انجا توی این روزها کم داری ... من سکوت می کنم ... می گویی مرا آنجا توی حال و هوا کم داری ... من آرام لبخند می زنم ... می گویی مرا آنجا توی این روزها برای دانه دانه کردن انار ها و قرمز کردن لباسها کم داری ... آرام آه می کشم ... می گویی : لعنتی ! گل نرگس امده ... حالا من برای کی از خیل بچه های اواره خیابان ها نرگس بخرم ؟ هان ؟ ... فکر دلم را کردی وقتی جمع کردی و رفتی ؟ ... لبهام را می گزم ... مزهء شور خون می دهد ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گوشی رو بردار ... سبک شده ام ...

دیوانه ام دیگر ... چکار کنم ؟ ... اهنگی را می گذارم ... صداش را بلند می کنم ... توی ِ تمام خانه بپیچد ... تا تک تک سلول های تنم را پر از بغض کند ... دوستش دارم ... سوزی که دارد را دوست دارم ... ساده بودنش را ... خالی بودنش از تکنولوژی این روزها ...گوش کن ! انگار که دوتارش را گرفته دستش .. با ان دستار و شلوار گل و گشادش نشسته یک گوشه ... آن یکی هم چیزی شبیه به قابلمه گرفته دستش ... می کوبد روش ... هر کدامشان دل ِ خودش را می نوازد ... اما .. عجیییب به دل ِ ادم می نشیند ... از بس که ساده است .. از بس که صادقانه است ... از بس که بی آلایش است ... پتوی ِ سبزم را می پیچم دورم ... می نشینم لبه ء پنجره ... دلم او را می خواهد ... به همین سادگی ... بچه شده ام ... توی ِ دلم می گویم : زنگ بزن لعنتی ... تلفن زنگ می زند ... می زنم زیر ِ خنده ... خودم گاهی از خودم می ترسم ... تا تلفن را از لابلای آنهمه کتاب و لباس ِ روی تخت پیدا کنم می رود روی ِ پیغامگیر ... صدای ِ آشنایی می گوید : عزیزک تنبل من ! گوشی رو بردار ... سبک شده ام ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تمرین می کنم ... ندیدن را تمرین می کنم ... سیاهی را تمرین می کنم ...

راه می افتم توی خانه ... مثل ِ یک روح ِ سرگردان ... می ایستم جلوی ِ آینه ... چشم هام را با دستمال می بندم ... آنقدر محکم که هیچ کجا را نبینم ... بلند می گویم : لعنت به تو ... چه کردی با من آن سه روز ِ لعنتی ... چه چیزها را یادم آوردی ... که مدتها بود فراموشم شده بود ... دلم تنگ شده براش ... برای خودش و ان لبخند یو شکل ِ روی ِ اعصابش ... تمرین می کنم ... ندیدن را تمرین می کنم ... سیاهی را تمرین می کنم ... سعی می کنم تمام گوشه و کنار این خانه را به ذهنم بسپارم ... سعی می کنم تمام پستی بلندی هاش را ، تغداد پله هاش را ، لبه های تیزش را که خراش می اندازد روح و روان ِ ادم را به خاطر بسپارم ... قدم هام را می شمارم ... روزهایی که گذشته دارد تکرار می شود .. من دارم از دیدن هزااار زیبایی محروم می شوم ... مهمترینش چشم های آبی توست ... که از توی قاب کنار تختم زل می زند به من و لبخند می زند ... تمرین می کنم ... نقش یک پسر قوی بازی کردن را دوباره تمرین می کنم ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بگو تا کی سکوت آخر ... بگو تا کی شکیبایی ...

بگو تا کی سکوت آخر ... بگو تا کی شکیبایی ... دیدی دلبر جان ؟ ... دیدی رفتی و من نبودم ... دیدی کلاغک بینوای قصه هات اخرش بی خانه ماند توی این سرمای استخوان سوز لعنتی ... ؟ ... چقدددر بهت گفتم دلم برای مر مر دستهات لک زده ... چقدددر گفتم بهت این پیغامگیر لعنتی فقط سه دقیقه صدای مهربانت را ضبط می کند و من همیشهء خدا جمله هات را با کلمه های خودم تمام می کنم ... چقدددر بهت گفتم بگذار بیایم ... با هم باغچه را به یادش بیل بزنیم ... گل بکاریم ... آب بدهیم ... آآآآآآی دلم ... صبوری سرنوشت من است ... و توی لعنتی این را خوب می دانی ... خسته ام ... خسته ام لعنتی ... تو را به خدا ، مرا در از دست دادن عزیزانم ایییییینقدر آزمایش نکن ... من که مدتهااااست دستهام را برده ام بالا ... یعنی که تسلیم ... یعنی که هر چه تو بخواهی ... یعنی که هر چه تو بگویی ... آآآآی دلم ... می نشینم لبهء پنجره ... زانوهام را می گیرم میان دستهام ... تلفن زنگ می زند ... بغض دارد صدات ... هزار بار هم که بخواهی آرام باشی و بگویی " عزیزکم ، نبینم نشسته باشی کنار پنجره،بغض کرد باشی ... " من هق هق ته صدات را می شنوم ... نگو نه ... دلم عجیییییب گرفته ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دردت به جان بی قرار پر گریه ام ...

دردت به جان بی قرار پر گریه ام ...

 

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تاریکی...

 داشتم ساز می زدم ...

« چرا اینهمه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟ ... فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ ... فرق می کند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر ه ی خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، " نایی". چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود، نایی؟ تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو...» حال ِ عجیبی دارم این روزها و شب ها ... یک باره چیزهایی یادم می آید که ... نمی دانم از کجا .. چه جور .. چرا می آیند توی ِ لحظه هام ... " چاهِ بابل " ِ رضا قاسمی را خیلی وقت ِ پیش خواندم ... شبیه به " میرا " بود برام . دوستش داشتم ، در حالیکه عصبانیم کرده بود . دلم می خواست هی بخوانمش . دلم می خواست هی جمله هایش را – همان ها که بدجوری همه را تلخ می کرد - روی ِ دفتر و کتاب و وبلاگ و دیوار ِ کنار ِ تختم ، بنویسم . اما یک دفعه ف خوابیدم و بیدار شدم و اصلا یادم نبود یک روز چاهِ بابل خوانده ام ... حالا امروز ، نمی دانم از کجا ، یک باره جمله هاش - کلمه به کلمه - امد توی ِ سرم ... حال ِ عجیبی دارم این روزها وشب ها ... حال ِ عجیبی ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

این بالش ِ لعنتی باز هم یادم می اورد که این روزها ، روزهای ِ اخرست ...

تمام ِ دیشب باران بارید . تمام ِ دیشب من چشم روی هم نگذاشتم . این شبها مدام ، خواب های عجیب می بینم . خواب می بینم پرواز کرده ام ... خواب می بینم آن بالا بالاها ، پرواز کرده ام ... این شبها ، خواب ِ ادم هایی را می بینم که مدتهاست از خاطرم رفته اند . اما یک دفعه و بی هوا ، می آیند و می نشینند روبروم و ... من صدای آنها را می شنوم . اما وقت من حرف می زنم آنها حرف های ِ مرا نمی شنوند و این دیوانه ام می کند . درست مثل ِ آن تونل سیااااااه ِ لعنتی که توش صدای ِ بابا می آید که با من حرف می زند . من جوابش را می دهم ، اما او نمی شنود .. بلند می شود و با چشم های خیس می رود و در را هم پشت ِ سرش می بندد . من می مانم و آنهمه فریاد ِ توی ِ گلو خفه شده . حال ِ بدیست آن لحظه ها ... خیلی حال ِ بدیست ... تو می آیی ... با آن نگاه ِ غمگین ِ مهربانت ... نمی دانم چرا از تو خجالت می کشم ... نمی دانم چرا هر وقت توی ِ خواب هام می آیی من از تو خجالت می کشم ... دستهات را باز می کنی . مثل ِ روزهای ِ بچگیم . چشم هات را می بندی که یعنی بیا ! من دودلم برای آمدن ... برای ِ دستهات ... برای ِ آغوشت بابا ... و این دیوانه ام می کند ... تو می آیی ... با آن تی شرت راه راه صورتی و خاکستری .. که همیشهء خدا جای ِ لبهای ِ من یک جاییش بود . می آیی .. اما غمگین . اما ساکت . می آیی ... بی صدا ... می روی ... من از نگاهت می خوانم که درد داری ...که د ر د داری ... اما تو که صدای ِ مرا نمی شنوی . نگاهت می کنم . که می آیی ... زل می زنی به من ... اشک می ریزی ... می روی ... من آرام اشک می ریزم . تو می آیی ... شاملو در دست ... می نشینی کنار ِ شومینه ... روی ِ صندلی و شروع می کنی به خواندن ... " پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی " ... نگاهت که می کنم چیزی شبیه به کفن انگار پوشیده ای .. می ترسم ... من همیشهء خدا از این کلمه و از تصور ِ پوشیدنش ترسیده ام ... خیلی ترسیده ام ... می گویم عمو جان ، دلم نمی خواهد ان پارچهء سفید ِ لعنتی را بپیچند دورم . تو لبخند می زنی . من گریه می کنم ... تو می آیی ...با آن چشم های دریاییت ... با یک رگهء خون روی ِ پیشانیت ... که می چکد روی ِ زمین و تماااام ِ ان لحظه ها را که سرت روی ِ پام بود و دستت توی ِ دستهام و تنم خیس از داغی خون و اشک ، توی ِ یک لحظه به اندازهء یک عمررررر ، از جلوی چشم هام می گذرد ... من به هق هق افتاده ام . دستی شانه ام را تکان می دهد ... بلند می شوم و می خواهم داد بزنم . نشسته ای کنارم ... مضطرب ... می گویی کابوس می دیدی پسرکم ... نفسم بالا نمی آید .... خیسم ... خیس ار اشک ... خیس از داغی ِ خون ... این بالش ِ لعنتی باز هم یادم می اورد که این روزها ، روزهای ِ اخرست ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام ..

دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام ..
دروغ چرا .. وقتی خسته می آیی خانه و ولو می شوی روی مبل ِ جلوی ِ تلویزیون ، دلم می خواهد بنشینم و همین جور زل بزنم بهت ... آنقدر کوچک می شوی وقتی خسته ای ، آنقدددر کوچک می شوی که .... که تمامِ خستگی هات توی دستهای من جا می شود ..

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اینجا آخرِ دنیاست ... توی گوشم زمزمه می کنی ... من دلم می ریزد ...

می نشینم میان ِ پاهات ... دستهات را حلقه می کنی دورم ... گردنم را می بوسی ... توی ِ گوشم زمزمه می کنی ... چیزی تهِ دلم فرو می ریزد ... می خندم ... من بیشتر " آقا گرگه " می شوم .. من بیشتر برای محض ِ صدات می میرم ... سردم است اما ، دلم می خواهد برهنه ، توی گرمای تنت غرق شوم ... وقتی یکی یکی لباس هام را در می اوری و تمام تنم را می بوسی ، دلم می خواهد زمان بایستد ... خودم را فرو می کنم میان ِ دستهات ... تمام ام میان ِ دستهای دخترانه ات جا می شود ... اینجا آخرِ دنیاست ... توی گوشم زمزمه می کنی ... من دلم می ریزد ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شِرِک به الاغه گفت : دیوا مثل پیاز میمونن...

شِرِک  به الاغه گفت : دیوا مثل پیاز میمونن.
الاغه گفت :  یعنی بو میدن ؟
شِرِک گفت : نه خره ! یعنی لایه لایه ان !

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

قرار نبود اینجوری شه ... یهو بشی همه کسم ...

قرار نبود اینجوری شه ...  یهو بشی همه کسم ...

 

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نه ... حرف ِ امروز و دیروز نیست ... حرف ، حرف ِ پاییز های ِ بی بارانِ تهران است

نه ... حرف ِ امروز و دیروز نیست ... حرف ، حرف ِ پاییز های ِ بی بارانِ تهران است و دل ِ تنگ ِ من ِ لعنتی و بام ِ تهران و آن کافهء پرخاطرهء داراباد و خیابان های سرد و خالی ای که حضور ِ مرا کم دارند ... باور کن لعنتی !

من که خوب می دانم ، ، تو آنجا ، توی ِ آن شهر ِ خاکستری ، تمام ِ این روزها دنبال ِ چشم های ِ سیاهی می گردی که آنقددددر عمیق زل بزنند توی ِ چشمهات ، که دست و پات را گم کنی ... که هول شوی و کلمه هات را از یاد ببری ... چشم های ِ سیاهی که دیگر نیست ...

من اینجا ، اییین سر ِ دنیا ، این شبهای ِ لعنتی ، برای ِ تنهاییهات دلواپسم . تو آنجا .. ان سر ِ دنیا ... دنبال ِ چشم های ِ سیاهی می گردی ... که نیست ... که دیگر نیست ... ن ی س ت ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آآآآی کاشف... دلم ... دلت ... دلش ...

برای کاشف ! از ایییینهمه فاصله ...

گاهی وقتها ، تنها مرهم ِ درد های ِ ادمی ، زمان است ... باید بگذاری زمان ، دست های ِ خشن و زبرش را بکشد روی ِ زخم های ِ تنت ... باید بسوزی ... بسووووزی .... دم نزنی .... زمان که بگذرد ، تنها ردّی می ماند از زخمی کهنه ... که گاهی ، گوش می کنی کاشف ؟؟ گاهی دوباره سرباز می کند و شور می شوی و می سوزی ...

می دانم کاشف... دیشب ماه کامل بود ... و تو اواره شده بودی ... من هم مدتهاااااست ماه که کامل می شود ، یاد ِ دستهای ِ نامهربانی می افتم که یک روزی ، یک جایی ، زخمی زد که هنووووز که هنوووز است گاهی ، جایش اینجا ، درست اینجا پایین سینه ام ، می سوزد ... می سوزددد ... آنقدر که اشکم را در می آورد ...

اما می دانی ... گاهی وقتها ، تنها مرهم ِ درد های ِ ادمی ، زمان است ... باید بگذاری زمان ، دست های ِ خشن و زبرش را بکشد روی ِ زخم های ِ تنت ...

آآآآی کاشف... دلم ... دلت ... دلش ...

   + از طرف کاشف... ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کابوس های من همیشه جایی حوالی رفتن شکل می گیرند ... کابوس .. کابوووس ...

کابوس های من همیشه جایی حوالی رفتن شکل می گیرند ... کابوس .. کابوووس ... تمامش کابوس بود و نه چیز ِ دیگری ... ... می خواهم جیغ بزنم .. انگار کسی جلوی ِ دهانم را گرفته ... می خواهم دستهای این زنک ِ سبزپوش ِ لعنتی را بگیرم و فریاد بزنم نزن لعنتی !!!! این سرنگ های صورتی را توی ِ رگ های ِ خستهء من نرییییییییز تو را به خدااااااااا .... انگار که خشک شده ام ... قدرت حرکتی ندارم ... می زند .. می رود ... من می مانم ... می زنم زیر ِ گریه .. هق هق .... تو می آیی بالایِ سرم .. با چشم های آبی ِ خیسی که سبزی لباسِ تنت ، سبزشان کرده ... و با بغض می گویی چقددر می خوابی ... بیدار شو ... من می گویم : فدای ِ چشم های ِ خیست .. من بیدارم ... دستم را بگیر .. از اینجا برویم ... تو اما نمی شنوی انگار .. همین جور زل می زنی به قطره های این سرم ِ لعنتی که می چکد توی تنم ... ..... لعنت به تو که هق هق ام را نمی شنیدی ........ که نمی فهمیدی بیدارم .. که لبخند می زنم ... که می گویم بمان .. که می گویم نرو ... لعنت به تو .... من .. ناتوان ترین عضو ِ این جهان ِ لعنتی ام ... کابوس های ِ شبانهء من این روزها ، حلقه ای از آدم های ِ بی ربطیست که سیاهی شان توی روزهایی از زندگیم بدجوری توی ذوق می زد .. دست های ِ هم را گرفته اند و دورم حلقه زده اند .. یاد ِ بازی های ِ پسرانهِ هشت نه سالگیم می افتم .. پسری اینجا نشسته گریه می کنه ... خودم را می بینم .. پسرکی چشم سیاه .. با موهای کوتاه ... که زل زده به دوربین ... اثری از شیطنت ِ کودکی درش نیست ... من غمش را می بینم ... و سکوتش را می شنوم ... می چرخیدند دورم .. من آن وسط نشسته بودم و سرم را گرفته بودم میان ِ دست هام ... می خواستم نشنومشان .. اما نمی شد ... نفر اول ، حلقه را ترک می کند و خلاف جهت ِ حلقه و پشت به بچه ها ، می چرخد ... پسرک ِ زشت و لاغری که صداش بدجوری روی ِ اعصابم بود ... ... صدای غش غش خنده هاش که تا زنگ می زد ، دنیا دور ِ سرم می چرخید ، تمااام ِ این شبها می پیچید توی ِ فضای ِ کابوس های لعنتی ام ... همان لباسی تنش بود که روز ِ تولدت پوشیده بود ... با همان چکمه های بلند ِ میخدار ِ لعنتی .. که صدای تق تقشان وقتی راه می رفت انگار که نزدیک شدن و دور شدن ِ تو را به چیزی که پنهان کرده بودند ، خبر می دهد .... بلند بلند می خندید و مرا با دست نشان می داد و فریاد می زد : چقددر احمقی .. چقددر ساده ای ... و بعد ناگهان ناپدید می شود و .... نفر دوم حلقه را ترک می کند ... صدای ِ خش دار ِ آن دخترک ِ دیوانه ، که تماااام این روزها را برام نقش بازی کرده بود و من ، در نهایت ِ حماقت باورش کرده بودم ... سرم فریاد می زد که عاشقم بوده و من نفهم و بی لیاقت بودم که هیچوقت نپذیرفتمش .... و ناپدید می شود ... نفر ِ سوم ... زنک ِ بی سر و پا و هیزی که از تمامش ، فقط چشم های ِ وق رده اش را می دیدم که درست چند روز قبل از عید ، از پشت ِ شیشهء ماشینی که به سرعت نزدیک شد و دیگر چیزی نفهمیدم ، زل زده بود به من ... جییغ می زنم ... فریاد می زنم .... اما کسی نمی شنود .. همه آهسته می آیند و می روند و من دارم دست و پا می زنم .... یکی یکی می چرخند دور ِ حلقه و می گوید : پسری اینجا نشسته گریه می کنه .. گریه می کنه .. گریه می کنه .... من مچاله می شوم توی ِ خودم ... صدای ِ اذان می آید ... بگو آن پنجره های ِ لعنتی را ببندندددددددددددددد ... من .. می ترسم ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک روزهایی توی زندگی آدم هست .. که کاش نباشد ...خسته ام این روزها ...

یک روزهایی توی زندگی آدم هست .. که کاش نباشد ...خسته ام این روزها ...خسته ام این روزها از اینهمه نا مهربانی ....دلم می خواهد بروم جایی با اتاق های کوچک دو تخته ، با یک پنجرهء فلزی رو به وسعت ِ بی واژه ای که آسمان ِ پرستاره اش ، بزرگترین ِ حسرت ِ این روزهای ِ من است ... می گوید : می توانی .. مثل ِ همیشه ... می گویم : نه .. نمی توانم ... مثل ِ همیشه هم ندارد ...می گوید : من به تو باور دارم .. به پسرکی که روزهایی را گذرانده که هیچ کس باورش نمی شد ، تمام شوند ...می گویم : از این تعریف های شخمی حالم بهم می خورد ..می زند زیر ِ خنده .. آن خنده های یو شکل ِ لعنتیش تبدیل می شود به قهقهه ای با صدای ِ بلند ...خجالت می کشم از حرفم ... می گوید : به خودت باور داشته باش .. فرشته ای ...می خندم .. از ان خنده ها که تو می دانی ....

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم یک " اخر ِ دنیا " ی دنج می خواهد ... دلم یک دل ِ سیییییییر گریه می

دلم یک " اخر ِ دنیا " ی دنج می خواهد ... دلم یک دل ِ سیییییییر گریه می خواهد .. بی اینکه کسی بیاید بگوید چرا ؟ ... یا حتی جوری نگاهم کند که مجبور شوم نگاه ِ خیسم را ازش بدزدم ...دلم یک هق هق ِ طووولانی ِ بی دلیل می خواهد ... بی بهانه ...دلم یک خالی ِ بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ ، می خواهد ... که توش تمااااام ِ بغض هام را فریاد بزنم ... چقددر این روزها جا برای ِ پنهان شدن ، کم است ...

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تمام ِ بودنم این روزها ...تمام ِ لحظه هام این روزها ... ....

می نشینم روی ِ تخت ... ساعتهاااا .. زانوهام را جمع می کنم ... خرگوشم را بغل می کنم .... "پاییز است" می گذارم و دستهام را " ها " می کنم توی ِ این باد استخوان سوز ِ لعنتی ِ این روزها ... نه .. دیوانه نشده ام ... باور کن چلهء تابستان ، همیشهء خدا ، از چلّهِء زمستان هم سرد تر بوده است ... چه تابستان پیش که بی خبر رفتی و دیگر ندیدمت .. چه این تابستان .. که بی خبر می روم و دیگر نمی بینی ام ... من ولی سردی ِ سر انگشتانت را از این فاصله هم حس می کنم ... ..... تمام ِ بودنم این روزها ...تمام ِ لحظه هام این روزها ... ....

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد