حرف هایی از جنس آرزو...Letters made ​​of dreams

همیشه برایم سوال است :اگر قرار بود روزی او را نبینم ، چرا خدا خواست که دوستش داشته باشم ؟

آنونس...

 قفل شده. لب هایم را می گویم. مادرمان اگر حالا اینجا بود جای اینکه شین آیاد باشد و عصرها برود پارک ِ ...و به من زنگ بزند که نمی دانی چه هوای فلانی است و مردم چقدر فلان هستند و ما هم فلان شدیم، می گفت لال مونی گرفتی چرا؟ و اگر می خواست چیزی بگوید که نشان دهد از این قفل شدن من ناراحت هم هست می گفت باز سگ شدی؟ و بعد ادامه می داد چته؟ و هزاران جمله را با حرف » چ » پشت سر هم ردیف می کرد. مادرم فکر می کند ما هیچ مرگمان نیست، منظورم از ما فقط خودم نیست. او کلن فکر می کند کسی که جوان است هیچ مرگیش نیست و تمام این لال مونی ها و غیره، فقط یک آنونس است و هیچ ارزش دیگری ندارد. ما هیچ مرگمان نمی تواند باشد چون هر چیزی که می کشیم از بی دست و پایی خودمان است، همچنین از فلان بودنمان. بعله....


  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

تک بعدی‌ها...

آدم‌های تک بعدی، این توانایی را دارند که با صداقتی زخم زننده زندگی آدم‌های زندگی‌شان را به فنا بدهند. آنها فقط یک کار می‌توانند انجام دهند. اینطوری است که دوست داشتن‌هایشان دایمی و بودنشان همیشگی نیست...


  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

برچسب : دو روز ِ گمشده‌ام را پیدا کن...

دو روز از این هفته من گم شده. کجا و چطور؟ درست نمی‌دانم. چطور شد که من در شنبه متوقف شدم؟ این را خوب می‌دانم. من عصبانی شدم و به فنا رفتم. به این شکل که صبح روز شنبه به حدی عصبانی بودم که قابلیت انجام قتل را حتی داشتم. اما در عوض چه کار کردم؟ هیچ! من آرام نشستم پشت میزم در انتهای سمت چپ تحریریه؛ جایی که بعد از میز من دیگر میزی نیست و یک در چوبی قدیمی رنگ تکیده است که رو به بالکن باز میشود. من مثل همیشه نشستم و هدفون را توی گوش سمت چپم، همان سمتی که هیچ آدمی نیست که قصد گفتگو با من داشته باشد، چپاندم و طوری کارم را انجام دادم انگار که یک روز ِ سر کیف را دارم می‌گذرانم. و من در آن صبح شنبه هیچ شبیه یک آدم عصبانی نبودم که دلش می‌خواهد هر چیزی را که می‌تواند – شما در حد بضاعت یک آدم 68 کیلویی در نظر بگیرید- به اندازه یک متر بالا برده و به زمین بکوبد. آنطور که من نشسته بودم و مانند یک فرد ساعی با وجدان کاری بالای خط نرمال، کار می‌کردم، هیچ شبیه آدمی نبودم که بغضش توی دهانش جمع شده و آماده است به محض باز شدن لب‌هایش – به هر دلیلی- بیرون بریزد و مرا به گند بکشد. بعله! من در اوج عصبانیتی که سابقه آن را کمتر در زندگی‌ام داشتم، نشسته بودم خیلی آرام، بدون هیچ تنش و کلافگی‌ای کار می‌کردم. به غیر از آن چه کاری می‌توانستم انجام دهم؟ البته کارهای دیگری هم می‌شد انجام داد. همیشه کارهای زیادی است که آدم می‌تواند انجام دهد. اما باید شرایط، زمان، مکان و آدم‌های اطرافت بضاعتش را داشته باشند. آدم‌های روز شنبه من، آدم‌های بی بضاعتی بودند. نه بضاعت در آغوش کشیدن و آرام کردن آدم عصبانی و رنجیده‌ای در حد مرا داشتند، نه بضاعت اینکه سکوت کنند و اجازه بدهند من با سرعت 150 کلمه در دقیقه برایشان از خشم و رنج درونی‌ام حرف بزنم. آنها حتی بضاعت این را نداشتند که تشخیص بدهند من عصبانی هستم. به همین دلیل من تصمیم گرفتم از بضاعت شخصی‌ام وام بگیرم و نقش یک آدم عادی در شرایط عادی در یک روز عادی را بازی کنم. اینطوری شد که من ِ واقعی با تمام خشم و رنجشی که داشت شنبه صبح، در یک آدم ِ عادی متوقف ماند. من امروز به خودم آمدم و ناگهان دیدم امروز چهارشنبه است و دیگر شنبه صبح نیست و من دیگر آنقدر عصبانی نیستم و خبری هم از آن آدم عادی نیست. حالا دو روز از زندگی من در این هفته به همراه یک آدم عادی گم و گور شده. دو روز زندگی من گم شده و من نمی‌دانم در آن دو روز چه بلایی سر من و زندگی‌ام و آن آدم ِ عادی آمده...


  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

دستم بگیر، دستم را تو بگیر*

در حرف که حتی شُهرگان به دروغگویی هم صادقند. باید از چشمها حقیقت را جست و خواند. مثل صداقت و نمناکی چشمها در برابر عشق پس از شرابی و تماشای شبح اپرا از پس شیشه‌های عینک تازه.

گاهی حتی چشمها نگاه‌کردن هم ندارد؛ دل دستگیرش می‌شود.

*فرامرز اصلانی

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

تمام شب توى سرم بتن مى ریختند...

آدمیزاد است دیگر. یک حرف یا یک کلمه گاهى پرتابش مى کند به دریاى بیهودگى. بیهودگى همان فرق نور است و کورسو. همان جا که به جاى شباهتها، تفاوتها توى چشمت مى روند و آى درد دارد.

فقط گفت ف. من اما راه فرحزاد را از بر بودم. فرحزاد برهوت بود و من به خودم مى لرزیدم که چه بلایى سرم آمد که باز اینجا ایستاده ام و دارم براى ساده ترینها مى جنگم.

بعد صد سال آن تصویر ذهنى را ساختم. حتى ساختن یک تصویر ذهنى هم درد داشت. اما ساختم و زل زدم به کاشف توى تصویر. حالش خوب بود. نمى دوید انگار ... دویدن در امروزش جا مانده بود.

"تو هیچ وقت ترکم نمى کنى. فقط مرا به نقطه اى مى رسانى که روبرویم تنهایى باشد و سکوت. بعد مى نشینى و رفتنم را تماشا مى کنى." این جمله را یکى از شخصیتهاى داستانم گفته. آدم درست و حسابیى نیست. جدى نگیرید...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

گفتی ابر چکار می‌کند؟

نم نم باران می‌زد. با رعد و برق.با وزش باد ملایم. بوی خاک ِ خیس می‌آمد. گفتم این ابره انگار اندوه رو آروم آروم، نرم نرم داره زیر پوستم تزریق می‌کنه. کسی چیزی نگفت. پدرمان نشسته بود حساب و کتاب کارفرمای ورشکسته‌اش را می‌کرد؛ تاجر بزرگ پارچه در بازار بزرگ تهران. مادرمان هم نشسته بود چیزی نمی‌گفت. بعد از یک ربع مادرمان پرسید: گفتی ابر چه کار می‌کند؟ من فقط گفتم ابر نم نم می‌بارد. و پیشانی مادرمان را بوسیدم. هیچ هم نگفتم که ابر نرم نرم اندوه را زیر پوست من تزریق می‌کند اما مادر… تو غم را داری غم را هر لحظه مثل دنیا می‌کوبی فرق سر من. و من نتوانستم بگویم مادر ِ من! نکوب. چون مادرمان نمی‌داند دارد غم می‌باراند بر سر زندگی ِ کوفتی من. مادرمان نشانه‌های آلزایمر دارد. و طبیعی است هیچ نداند دارد چکار می‌کند. اصلن همین ندانستن‌اش است که همه چیز را تبدیل به غم می‌کند. پدرمان می‌گوید این روزها، روزهایی است که داریم در بهشت زندگی می‌کنیم. من باز هم چیزی نمی‌گویم. یعنی خودم را می‌زنم به نمی‌دانم، نمی‌فهمم. اما من می‌دانم پدرمان دارد درباره روزهایی در یکی دو سال آینده صحبت می‌کند که مادرمان شاید ما را نشناسد. مادرمان این روزها در بهترین شرایط به سر می‌برد. چون تازه نشانه‌های آلزایمر آهسته آهسته دارد خودش را نشان می‌دهد. مثلن اگر حالا یک جمله به مادرمان بگوییم، مادرمان یک ساعت بعد سوالی می‌پرسد که جوابش همان جمله است. و این اتفاق می‌تواند تا سه بار در روز بیفتد. و مادرمان لکنت زبان گرفته. او کلمه‌ها را فراموش می‌کند و یکهو نمی‌داند مثلن فعل سوختن یعنی چه و اصلن از کجا آمده و کجای جمله باید آن را به کار گرفت. بعد او گاهی فکر می‌کند به ما چیزی گفته و خواسته کاری انجام دهیم. اما در حقیقت به ما چیزی نگفته. و با ما دعوا می‌کند. و سر ما فریاد می‌زند. و با ما قهر می‌کند. و ما جای اینکه لجمان بگیرد، جای این‌که حرص بخوریم و عصبانی بشویم دلمان می‌خواهد مادر عصبانی‌مان را بغل کنیم و محکم فشار دهیم و بگوییم قربونت برم الهی. و دلمان می‌خواهد گریه کنیم. فریاد بزنیم ایضا. اما ما هیچ کدام از این کارها را نمی‌کنیم. ما فقط یکی دو بار می‌گوییم مادر ِ من شما این حرف را نزدی! فقط محض اطمینان می‌گوییم. و دایم امیدواریم که مادرمان ناگهان بگوید: وا! راست می‌گی! چرا فکر کردم گفتم. تا برویم بزنیم توی دهان کسی که گفته مادرمان نشانه‌های آلزایمر دارد. بعد برویم ازش شکایت کنیم و جواز طبابتش را لغو کنیم. اما این‌ها همه خیال است. مادرمان بیشتر عصبانی می‌شود و حتی تصویر زمانی که داشته آن حرف را می‌زده هم برای ما شرح می‌دهد. آن‌موقع است که برای کسری از ثانیه ما تصور می‌کنیم که نکند خودمان آلزایمر داریم می‌گیریم و مادرمان حالش خوب است. بعد خوشحال می‌شویم و خدا را شکر می‌کنیم که داریم آلزایمر می‌گیریم. چون دیگر خاطره‌های دهه 70 و 80 را به خاطر نمی‌آوریم. ایضا باعث خوشبختی است که دهه 90 را به باد بی حافظگی گرفته و خوشحال و آسوده خاطر می‌میریم. اما اینطوری نیست و پدرمان اشاره می‌کند که بگو تو گفتی مادر. و من می‌گویم تو گفتی مادر. و مادر می‌گوید بعله من گفتم تو سرت به فلان، فلان. و من باز دلم می‌خواهد مادرمان را بغل کنم. اما اینکارها را نمی‌کنم. من سکوت می‌کنم. این بهترین کاری است که بلدم انجام دهم
حالا هنوز هم ابر نم نم دارد می‌بارد و رعد و برق می‌زند. مادرمان نشسته چیزی نمی‌گوید. پدرمان دارد حساب کتاب می‌کند. یعنی نمی‌شود من آلزایمر بگیرم جای مادرم؟



  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

شب‌های خالی ِ خانه ما...

شب‌ها، خانه ما غمگین است. هراسی اندوه‌وار بین اتاق‌های خالی ما می‌چرخد و من خوابم نمی‌برد. مادرمان هر از گاهی لنگ لنگان با موهای آشفته از اتاقش بیرون می‌آید و به من نگاه می‌کند. دایره جملاتش شب‌های دیر وقت محدود است. مثلن می‌پرسد تو هنوز نخوابیدی بچه؟ یا بیداری؟ اما یک جمله صمیمانه و غم‌انگیزی دارد که همیشه می‌گویدش: لعنت به بیخوابی. بعد همینجوری می‌لنگد می‌رود توی دو اتاق خالی چرخ می‌زند. توی آشپزخانه خالی. سالن خالی. پشت پنجره می‌ایستد و خیابان خالی را نگاه می‌کند. بعد می‌رود که بخوابد. به من هم می‌گوید پاشو بخواب. من پا می‌شوم. اما نمی‌خوابم. توی اتاق‌های خالی چرخ نمی‌زنم. من پشت پنجره، خیابان خالی را نگاه نمی‌کنم. من از این حجم خالی ِ خانه می‌ترسم. از این اندوه تنهایی سه نفره‌مان. از بیماری مادر. از مریضی پدر. از اتاق خالی که به حیاط خالی راه دارد. از اتاق خالی با پرده‌های همیشه کشیده ته خانه. از سالن خالی با مجسمه‌های همیشه بیدار و خندان برنز در گوشه و کنارش. از آشپزخانه خالی و لیوان‌های بلا استفاده. من از در بسته می‌ترسم، از چیزی که پشت در است بیشتر.
من مستقیم می‌روم توی اتاقم. نمی‌خوابم. من از شب‌های خالی و غمگین خانه می‌ترسم. من دایم فکر می‌کنم مرگ در تاریکی ِ کنج اتاق، پشت مبل ته سالن، کنار گاز، توی کمد اتاق تهی، کنار دیوار حیاط، پشت در اتاقم…منتظر است که ناگهان بپرد بیرون. بعد بروم ببینم سینه مادرم که دمر خوابیده به نفس کشیدنش بالا و پایین نمی‌رود. ببینم پدرم به عادت همیشگی خواب دهانش باز مانده و مرگ از دهانش وارد حلقش شده. یا بروم بیرون ببینم مرگ ایستاده مرا ببرد. بعد چه کسی شب‌ها مراقب پدر و مادر من توی این خانه خالی ِ غمگین شود؟
من می‌ترسم. من شب‌ها خیلی می‌ترسم. انگار شب‌ها احتمال آوار شدن مرگ، اندوه، دلتنگی، دیوار خانه حتی در زلزلهء دلی، زمینی، فکری…بیشتر از روز روشن است. روزها خیابان خالی نیست. آفتاب و نور، خالی ِ اتاق‌ها را پر می‌کند. و صدای بچه‌های مدرسه، صدای ساختمان‌سازی، گنجشک‌های کوچک، صدای وانتی خریدار جنس‌های دست دوم…صدای روز، می‌ریزد توی خانه. صدای زندگی
  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

"بیا زندگی را بدزدیم"..

خواب پرواز می دیدم که ساعت زنگ زد. خوابهای پرواز من خوب نیست. پر است از دلهره افتادن. کمی ارتفاع می گیرم و بعد هی می افتم و باز با اینکه نمی خواهم و دوست ندارم بپرم با بادی پرت می شوم بالاتر. این بار دستهایم را گذاشته بودم روی شانه های مادرم. پاهایم روی هوا بود. داشتیم می رفتیم دیدنش. از کنار درخت توت که رد شدیم تمام برگها و میوه هایش شته زده بود.

ساعت را خاموش کردم. بعد بابا صدایم کرد. در خانه پدری نمی شود حتی خواب ماند. خواب ماندن و دیر رسیدن گناه کبیره است. آنقدر در جای عمیق خواب پروازم بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم. دخترک بدتر از من منگ و سنگین خوابیده بود. بابا دوباره صدایم کرد. گفتم «بیدارم به خدا بیدارم.»هزار بار گفته ام که چقدر بدم می آید از اینکه از پشت در بسته اسمم را بلند صدا کنند.« کاشف. کاشف. » گفته ام که در سنی هستم که اجازه دارم گاهی خواب بمانم و کاشف را دیرتر ببرم سرکار. برای بابا که حتی ساعت روی کارتهای عروسی را جدی می گیرد دیر رسیدن قابل قبول نیست.« پاشو. پاشو.»

در اتاق را باز کردم .پایم را گذاشتم روی یک شعاع نور که از پنجره شرقی آشپزخانه افتاده بود روی پارکتهای کف. «این خانه را دوست داری نه؟» این خانه را دوست دارم. تنها جاییست که سالهای سال است «خانه» مانده. خانه های دیگری را هم دوست داشته ام اما این یکی فرق می کند. با آفتاب صبح، با آن آینه کنار پنجره،با گیاهانش که عاشق نور هستند یا نیستند، با پله ها ، با مادرم که همیشه خانه است، با درهای چوبی، با این کنجهای مثلثی کنار در اتاق، با خاطره تماشای میدانی که حالا دارند چیز مزخرفی وسطش می سازند، با به یادآوردن روزی که کنکور داشتیم و هزار خاطره ای که انگار تا این خانه هست می شود زنده نگهشان داشت. توی اتاق، شب بود اما راهرو را صبح و سایه گیاهان و آفتاب تسخیر کرده بود. نشستم روی پله و دامن سیاهش را پهن کردم روی پاهایم. بابا از کنارم رد شد: « بیدار شدی؟ من دارم می روم.» خداحافظی کردم. بوی ادوکلنش جا ماند. برگشتم توی اتاق، دراز کشیدم و تنم را چسباندم به تن داغ کوچک عشقم و چشمهایم را بستم.

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

بى همگان به سر شود، بى تو هم به سر شود...

از مادرم پرسیدم: «چه بلایی سر آدمهایی می آید که به مراقب ما احتیاج دارند؟» مادر جواب داد: « هیچ . یکی دیگر پیدا می شود و ازشان مراقبت می کند.» همیشه یکی پیدا می شود از کسانی که به مراقبت احتیاج دارند مراقبت کند. هیچ وقت لنگ نمی مانند.

فکر کردم اینجا همان نقطه ایست که بیشتر آدمها اشتباه می کنند. فکر می کنند یکی را ترک می کنند و او می میرد. نمی تواند بدون آنها زندگی کند. بدون نظم و غذا و ماشین لباسشویی ترک می خورد و پیکره اش می ریزد روی سرامیک سفید کف آشپزخانه. اما کافیست سرشان را بالا ببرند و سایه آن آدم دیگر را ببینند. آدمی که ایستاده کنار سینک و دارد تکه های مجسمه ای را که خودش شکسته از روی زمین جارو می کند. مجسمه ای که جا مانده. نمی شود که همه مجسمه های دنیا را در جریان ناپایدار زندگی همراه برد.

بالاخره جایی کسی پیدا می شود که با شکستن مجسمه ای احساس آرامش می کند. من هر دوی این آدم ها بوده ام. گاهی به مجسمه ای که جا گذاشته ام فکر می کنم. بعد خودم را دلداری می دهم که در خانه جدید برای خودم یک اسب بزرگ می خرم. نقره ای شاید. بعد به مجسمه ای که شکسته ام فکر می کنم.

چه بلایی سر کسانی می آید که به مراقبت ما احتیاج دارند؟ هیچ. هیچ بلایی سرشان نمی آید. یا یاد می گیرند بدون مراقبت زندگی کنند یا یکی دیگر پیدا می شود. بیشتر وقتها یکی دیگر پیدایش می شود.

مراقبت کردن نیاز قویتریست انگار. یک جور زنانه تر و مادرانه تر. انگار قویتری وقتی از کسی و کسانی مراقبت می کنی. بعد اگر سنت به اندازه کافی بالا نباشد یا تجربه، آن روی مسخره ی همه حوادث رویایی زندگی ات را بهت نشان نداده باشد فکر می کنی که مراقبت تو هوا است. نفس است. آدمهایت می میرند بدون تو. نیست اما. رابطه ها سایه هستند. سایه هایی که هر ساعت روز یک شکل به خودشان می گیرند و بسته به چیزی که گذاشته باشی جلوی نورشان تیره می شوند یا براق. همه چیز به سبکی غبار است.

.

.

.

پ.ن. بهار است. افسردگی پیش از تابستان را گرفته ام. خودم را دلداری می دهم که هنوز مانده. یک ماه و بیست و هفت روز دیگر مانده اما بزرگ شدن زیادی بی فایده به نظر می رسد. این که هی به دانسته های بی مزه ات اضافه می شود. اینکه مدام رویا راهش را می کشد از زندگی ات بیرون و تو می فهمی که زندگی همین جریان روزمره بی نمکی است که حتی نمی شود قصه اش را نوشت.

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

" و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است..."

ماهی توی آکواریوم هم که باشی، دنیایت کوچک کوچک هم باشد، یک وقتی خسته می شوی. از رصد شدن خسته می شوی. دلت می خواهد سنگی، صدفی چیزی باشد که سرت را فرو کنی توش. جایی باشد که دیده نشوی. جایی که کسی نداند کجاست. حرفی بزنی و حبابهایش را کسی نبیند. از این که مدام روبروی آدمهایی خسته می شوی. می شود قصه همین مجازستان که دنیایمان را کوچک و خودمانی کرده. گاهی همین همیشگیها اسیرم می کند. احساس می کنم می شود رصدم کرد. رصدم هم می کنند. دروغهای کوچکم، سفرهایم، عشقم و دردم که تکه تکه پراکنده می کنم در دنیاهای به ظاهر امن مجازیم می چینند کنار هم. احساس می کنم آدمهایی هستند که پازل مرا کنار هم می گذارند. اینجور دیده شدن را دوست ندارم. وبلاگ برای خودش، دنیاهای دیگر برای خودش. ممکن است همان وقتی که من یکی از غمگینترین پستهای وبلاگم را نوشته ام عکسی از خنده ای از ته دل بگذارم توی دنیای دیگر. ممکن است آنجا بنویسم دارم از شعفی که توی قلبم پابرهنه راه می رود دیوانه می شوم. برای من اینها از هم جدا هستند. هر کدام بخشهایی از من هستند و جمعشان من که نمی شود هیچ. بلبشویی می شود از شیدای واقعی درهم و برهم تر. دیوارهای خانه ی من از شیشه نیست. اینجور وقتها شروع می کنم به سانسور کردن خودم. عکس رودخانه ی وحشی را نمی گذارم. از سفر نمی نویسم. دودلی ها و تردیدهایم به جای اینکه دست از سر جانم بردارند می مانند بیخ گلویم. می شوم عقیم. ساکت. غمگین شاید. همه اش برای این است که زندگی کردن توی آکواریوم را دوست ندارم. برای این است که دلم می خواهد تکه هایی از صدفم و دنیایم فقط مال خودم باشد. دلم می خواهد کسی که عکسهایم را می بیند از فیس بوکم خبر نداشته باشد. آن کسی که اینجا را می خواند اصلا خبر نداشته باشد دنیاهای دیگری هم دارم. آدمهایی هم باشند که اصلا مجازستانم را نشناسند. اما دنیایمان، مجازستانمان مدام و مدام شیشه ای تر می شود. مدام آدمهای بیشتر و دوست نداشتنی تری نفوذ می کنند در مرزهای این قلعه کوچک نادیدنی که برای خودمان ساخته ایم. با تردیدهایم که بزرگتر می شوند، با شعفم که از قلبم سرریز می شود، با احساسی که سردرگمم می کند و نامش را نمی دانم، با اشک های ناتمامم، با همه حرفهایی که این روزها به جای سرانگشتهایم توی سرم می چرخند پناه می برم به میز چوبی بزرگ و پرنده های پشت پنجره و ستونهای قرمز این خانه روبرو. اینجا کسی از من نمی پرسد خرت به چند. کسی نیست که بپرسد. تنها هستم. با تمام خودم که نمی خواهمش، تنهای تنهای تنها هستم و اینها همه تقصیر رصدکنندگان بی رحم است که از گذشته و آینده و دور و نزدیکم سردرآورده اند و کاش نبودند. کاش آزادم می کردند و تمام می شد. جایی سنگینی گذشته ها تمام می شد. تمام راههای رفته که رسیده اند به پرتگاه تمام می شد و من آزاد می شد. به جای شکستن تنگ شیشه ایم کاش صدفهای بیشتری داشتم و حرفهای کمتری. کاش اینقدر وبلاگم را دوست نداشتم و از این آدمها بیزار نبودم.


  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

بدی‌های ما و کاشف

من حافظه بدی دارم. وقتی از صفت » بد » برای حافظه‌ام استفاده می‌کنم معنی‌اش کم یا زیاد بودن نیست. صرفا بد بودن است. مادرمان به این حالت می‌گوید دیوانگی. و بیشتر آدم‌هایی که می‌شناسم اسمش را گذاشته‌اند خودآزاری. اما من به آن می‌گویم » بد «. بد، دارای دامنه گسترده‌ای از تعاریف و مفاهیم است که لزوما منفی نیستند. و وقتی این را برای پدرمان توضیح می‌دهم احساس می‌کنم نگرانم شده است. او فکر می‌کند من در حال بهم ریختن عرف و قانون و دنیای تا بوده همین بوده و همین که هست و زندگی یعنی همین هستم. و این بهم ریختن خوب نیست، بد است. نهایتا تمام چیزهایی که در زندگی من نقش بازی می‌کنند به صفت بد ختم می‌شود.
او به آرامی از او اسستقبال کرد 
فراموشی ابدی

کاشف 
تا قبل آن روز، مرگ در نظرم هیولای وحشتناکی بود که یک لحظه روی همه چیز گردی سیاه می پاشید! اما عصر آن روز، وقتی مرگ آهسته وارد جمع ما شد و او به آرامی از او استقبال کرد، فهمیدم ماجرا چیزی غیر از تصور همیشگی من است. فهمیدم مرگ هم جزیی از زندگی است، جزیی که موجودات را به دو گروه تقسیم می کند، زندگان و مردگان.
بعد از آن بود که ما بر اساس سناریوی مرسوم، نمایش خود را شروع کردیم. قسمت اصلی نمایش در قبرستان اجرا می شد، آنجا که خاک، مرز بین مردگان و زندگان می شد و گویی همان جا هم خاتمه می یافت.
پس از آن مراسم ختم بود. همه آنها وظایفی بود که به زندگان تعلق داشت. پس صاحبان عزا ظاهرا به ترتیب میزان غم که هرگز نفهمیدم با چه معیاری سنجیده می شود، در یک ردیف نشستند تا تسلی دهندگان بیایند و…
این مراسم با فاصله هایی معین و در روزهایی از پیش تعین شده، سوم، هفتم و چهلم در یکی از مساجد محل تکرار شد. چرا این روزها؟ دلیل قانع کننده ای وجود نداشت!
نمایش ما که به زندگان تعلق داشتیم با برگزاری چند مراسم به پایان رسید. اما او فراموش نشد. ما تقریبا هر هفته به قبرستان می رویم. از خاطراتش می گوییم و حتی گاهی او را در خواب می بینیم. هیچ چیز واقعا هیچ چیز نمی تواند جای خالی او را پر کند. مرگ فاصله ای عمیق بین ما و او ایجاد کرده است. فاصله ای که هر روز عمیق و عمیق تر می شود، خاطره هایش کمرنگ می شود و صدایش در هیاهوی زندگی محو! 
دیگر حتی صدای آخرین نفس هایش را که به ذهنم سپرده بودم به سختی می شنوم! با این همه بعید می دانم یک روز همه ی خاطرات او را فراموش کنم.
اما با خود فکر می کنم هیچ چیز از زمان به دنیا آمدنم، به خاطر ندارم، حتی دنیایی که نه ماه در آن زیسته ام را هم به یاد نمی آورم … هیچ کس چیزی از آن دوران را به خاطر نمی آورد. فکر می کنم شاید او هم هنگام کنده شدن از این دنیا، همه ی سال های زندگیش را از یاد برده باشد!

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

برچسب : آخرین دلنوشته کاشف ...

خوشا به حال لک لکا...
قرار بود اگر چشمهاش سیاه باشد اسمش را بگذاریم "یلدا"... اما سالهاست که تمام قرارها، بر نماندن است. ...
تمام..
نقطه ته خط
.

 

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
تگ ها :

پسر بچه ای که می تواند تا ابد پشت در بسته اتاق بماند و بی صدا زار بزند."

جِی گفت: "فکر کنید ببینید کدام قابلیت را از دست داده اید و کِی این اتفاق افتاده. "
من؟ گفتم " قابلیتِ دیدن" را از دست داده ام... و چشم راستم تیر کشید. 
سه ساله ام. یکهو و بیهوا، چمدان بستم برا مرگ خانواده ام راه افتادیم به سمت تهران. برعکس همیشه، بابا و مامان خیالیم تمام راه را ساکتند. جایی برای استراحت نمی ایستیم. خبری از میوه پوست کندن مامان نیست. خبری از فلاسک گنده چای و قند و خرما نیست. فرهاد و فریدون فروغی توی ماشین نمی خوانند. مامان بی وقفه و بی صدا گریه می کند. این را از دستمال های توی دستش که پشت سرهم مچاله می شوند می فهمم... فکر می کند ما این عقب نشسته ایم و حواسمان نیست. اما ما از این عقب از همیشه بهتر می بینیم آن جلو چه خبر است. بابا سیگار پشت سیگار دود می کند. با من شوخی نمی کند. از توی اینه برایم شکلک در نمی اورد. از من نمی پرسد " گلِ بابا خوابش نمیاد؟" . انگار اصلا مرا نمی بیند. من از گریه مامان گریه ام گرفته. اما گریه نمی کنم. فقط دستش را محکم گرفته ام و فشار می دهم تا خوابم می برد. حتی یک بار هم بالا نمی اورم. 
بالاخره شب جلوی خانهتوی خیابان مولوی، مرا و پلنگ صورتیم را تحویل بی بی خدیجه می دهند. تا بیایم اعتراض کنم و اشک بریزم، بابا گازش را گرفته و رفته. من؟ پسربچه ای هستم که بابا و مامان و برادرش رهاش کرده اند و رفته اند. بی اینکه بگویند چی و چرا. 
توی اتاق داریم بازی می کنیم. می پرسد "می دونی چی شده؟ " می دانم. اما نمی گویم. از کجا می دانم؟ از هوای خانه تهران فهمیدم. همیشه چیزی توی هوا زودتر از کلمه ها و صداها، خبرهای بد را به گوش ادم می رساند. حتی اگر یک بچه سه ساله باشی. می گوید "تمام خانوادت توو بمباران مرده" بی بی خدیجه توی چهارچوب در ایستاده و عصبانی او را نگاه می کند. من بغض کرده ام. می گویم " دروغ می گویی!" و می روم. می روم توی انباری که همیشه پر از هندوانه بود، پنهان می شوم. یکی از هندوانه ها را بغل می کنم و براش تعریف می کنم. تعریف می کنم که دستگاه پرس دنیا بابا را کشیده توی خودش. چه جوری؟ آستینش گیر کرده و تا آقا کلید را بزند و دستگاه را خاموش کند، خانواده دیگر خانواده نیست. و گریه می کنم تا خوابم می برد. 
بیرون انباری چند نفر دنبال من می گردند. 
سه ساله ام. اما داستان را حفظم. از کجا؟ خبرهای بد از لابلای صدای پرضجه پشت تلفن توی هوای خانه پخش می شود. مامان جیغ می زند. من می دوم لای رختخوابها توی انباری پنهان می شوم تا بابا برسد، پیدام کند و بغلم کند. 
بابا که می اید، یکراست می رود توی اتاقش و در را پشت سرش محکم می بندد. من لای رختخوابها جا مانده ام. 
بی بی را می بینم. نشسته وسط تل خاک و خاکها را به سرش می ریزد. ترسیده ام.
چند نفر دور و برش می خواهند دستهاش را بگیرند. نمی توانند. من توی ماشین دور از آنها نشسته ام که لابد اینها را نبینم. اما می بینم. بی بی خدیجه روی جدول کنار ماشین نشسته و زیرلب چیزی زمزمه می کند و اشکهاش را با پر روسری سفیدش پاک می کند. من از بالای سرش موهای دو رنگ سفید و حناییش را و فرق باز شده اش را می بینم. بعد دراز می کشم روی صندلی ماشین و گریه می کنم تا خوابم می برد. 
و حالا فکر می کنم همان روز، که روی صندلی عقب فیات سبزرنگ توی قبرستان دراز کشیده بودم، تصمیم گرفتم که نبینم.. که دیگر نبینم.. و تمام این سالها ندیدم. فقط شنیده ام، لمس کرده ام، و بو کشیده ام و پنهان شده ام. 
جِی گفت:" حالا چی می بینی؟ "
گفتم :" پسر بچه ای که می تواند تا ابد پشت در بسته اتاق بابا بماند و بی صدا زار بزند."

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

تو بت منی . توی دلم می گویم شبیه به تو ؟ من اگر یک صد هزارم تو محکم بودم ....

توی سه تا ای میل آخرش چیزهایی نوشته بود که حالم بد شد . از بدی آدم ها خسته ام . از اینهمه بازی ، اینهمه نقش و نقاب داشتن ، از اییینهمه دروغ خسته ام . فکر می کنم اعتماد کردن این روزها ، احمقانه ترین کار دنیاست . آدم ها منتظرند رویت را برگردانی تا تلخی شان را بریزند توی روح و روان و تنت . هر چی بیشتر می گذرد ، بیشتر باور می کنم که کمتر حرف زدن با آدم ها ، دور ماندن ازشان ، حبس ماندن توی دنیایی که کسی جز خودم توش نیست ، ساده ترین راه برای طاقت اوردن این زندگی لعنتی است . می گوید نگران من است . نگران سکوتم ، نگران تنهایی هام . می پرسد من چکار کردم که تو اینقدر دیر و سخت اعتماد می کنی و آدم ها را راه می دهی به خودت؟ من جوابی ندارم . جز اینکه « نمی دانم » . می گوید من همیشه که نیستم که تو گوشی را برداری و زنگ بزنی و یک ساعت با من حرف بزنی. من از این جمله تمام تنم تیر می کشد .کیست که نداند کابوس زندگی من ، یک لحظه نبودن اوست . حرف را عوض می کنم ، می گویم مگر قرار نیست آدم ها اعتماد هم را جلب کنند ؟ پس چرا هر کسی از در می آید تو به من و دست هام و صدام و چشم هام اعتماد می کند و من می شوم امن ترین آدم زندگیش ، اما من هیچوقت خدا نشد کسی را پیدا کنم که بتوانم براش تعریف کنم دنیام چه شکلی است . چرا ؟ سکوت می کند ... بعد می گوید تو چرا اینقدررر شبیه به منی دلبرکم؟ می خندم . می گویم چون تو بت منی . توی دلم می گویم شبیه به تو ؟ من اگر یک صد هزارم تو محکم بودم ....

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

از بدی آدم ها خسته ام . از اینهمه بازی ، اینهمه نقش و نقاب داشتن...

توی سه تا ای میل آخرش چیزهایی نوشته بود که حالم بد شد . از بدی آدم ها خسته ام . از اینهمه بازی ، اینهمه نقش و نقاب داشتن ، از اییینهمه دروغ خسته ام . فکر می کنم اعتماد کردن این روزها ، احمقانه ترین کار دنیاست . آدم ها منتظرند رویت را برگردانی تا تلخی شان را بریزند توی روح و روان و تنت . هر چی بیشتر می گذرد ، بیشتر باور می کنم که کمتر حرف زدن با آدم ها ، دور ماندن ازشان ، حبس ماندن توی دنیایی که کسی جز خودم توش نیست ، ساده ترین راه برای طاقت اوردن این زندگی لعنتی است . می گوید نگران من است . نگران سکوتم ، نگران تنهایی هام . می پرسد من چکار کردم که تو اینقدر دیر و سخت اعتماد می کنی و آدم ها را راه می دهی به خودت؟ من جوابی ندارم . جز اینکه « نمی دانم » . می گوید من همیشه که نیستم که تو گوشی را برداری و زنگ بزنی و یک ساعت با من حرف بزنی. من از این جمله تمام تنم تیر می کشد .کیست که نداند کابوس زندگی من ، یک لحظه نبودن اوست . حرف را عوض می کنم ، می گویم مگر قرار نیست آدم ها اعتماد هم را جلب کنند ؟ پس چرا هر کسی از در می آید تو به من و دست هام و صدام و چشم هام اعتماد می کند و من می شوم امن ترین آدم زندگیش ، اما من هیچوقت خدا نشد کسی را پیدا کنم که بتوانم براش تعریف کنم دنیام چه شکلی است . چرا ؟ سکوت می کند ... بعد می گوید تو چرا اینقدررر شبیه به منی دلبرکم؟ می خندم . می گویم چون تو بت منی . توی دلم می گویم شبیه به تو ؟ من اگر یک صد هزارم تو محکم بودم ....

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

یه نوک تیز سرد فرو رفت توی دستم و بعدش یه رخوت خاکستری ریخت توی تنم ...

پرسید : مگه چه حسی داره ؟ یک پنبه بیرون اورد و داد دستم .گفت نگهش دار تا بهت بگم .سردم بود . دستام می لرزید . سعی کردم به خودم مسلط باشم. یاد حرفام با بابام افتادم . نشسته بود پشت اون میز لعنتی ، سیگار می کشید . من تکیه داده بودم به چارچوب در ، داشتم لحظه لحظه های با هم بودنمونو می بلعیدم . واسه روزایی که برای شنیدن صداش باید منتظر صدای بوق تلفن بمونم . گفت :" خب؟ تعریف کن بابایی! .. "هوم ... بابایی ... توی دلم گفتم : " می دونی من چند سالمه بابا؟ " بعد دیدم پامو که می ذارم توی اتاقش ، می شم همون پسرک هفت ساله با چتری های لخت و پیرهن خال خالی زرد که فکر می کنه یکه تاز تموم دنیاست .گفتم :"می دونی بابا؟ می ارزید . به همه سختی هاش می ارزید کسی که حالا هستم . عاشقی دو تا حال بیشتر نداره . یا می شی کسی که می دونی دیگه از پس همه چی برمیاد... یا له می شی ، داغون می شی .. تموم می شی ." ... گفتم : " حس اش ؟ مثل وقتی که نمی دونی رفتنت دلشو بیشتر می شکونه یا موندنت بیشتر خفه اش می کنه ؟ همونقد مستاصل ! " نگام کرد . گفت: " شاعری ؟ ". خندیدم . گفتم : " نه.. دیوونه ام ! "شونه هاشو انداخت بالا و خندید. دیگه می لرزیدم . نگام کرد . گفت : " نترس! درد نداره! " . خندیدم . گفتم : "دفعه پیش هم پرستار همینو گفت. " . گفت : "داشت ؟" . گفتم : "اوهوم .. زیاد .. " ... بابا همین جوری که داشت یه چیزی می نوشت گفت : "من به تو ایمان دارم . " پوزخند زدم . گفتم : " بابا ،ا ین روزا به هر کی ایمان بیاری تو زرد از آب در میاد . ایمان نیار . شک کن فقط! ". یه لحظه صبر کرد . می خواست یه چیزی بگه . اما نگفت . مثل من که همیشه وقتی می خوام یه چیزی بگم ، ساکت می شم . ... گفتم پشت تخت رو بیشتر بخوابونه . می خواستم سعی کنم اروم باشم . اما هر چی تخت رو پایین تر میاورد من بیشتر نفسم می گرفت . دست و پام یخ کرده بود . تا به خودم بیام دستشو که داشت روی دکمه فشار می داد محکم گرفته بودم که نه ! برش گردون بالا . نمی تونم نفس بکشم . انگشتامو با پنبه وشیشه الکل مشغول کرده بودم که بیکار نمونن .آخه دستای آدم که کار می کنه ، آدم یادش می ره یه چیزی توی گلوش بوده ، ته سینه اش . یادش می ره یه خروار فکر داره توی سرش رژه می ره . در شیشه رو باز کردم . بوی الکل زد زیر دماغم . افتادم به سرفه .. آخ .. تازه آروم شده بود .. تازه .. تا بیام بفهمم چی شده ، یه نوک تیز سرد فرو رفت توی دستم و بعدش یه رخوت خاکستری ریخت توی تنم .

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

هر کیو باور کنی تو زرد از آب در میاد...

ش مثل ... بابا همین جوری که داشت یه چیزی می نوشت گفت : "من به تو باور دارم . " خندیدم . گفتم : " بابا ،این روزا هر کیو باور کنی تو زرد از آب در میاد . باور نکن . شک کن فقط ! ". یه لحظه ننوشت . می خواست انگار یه چیزی بگه . اما نگفت . مثل من که همیشه وقتی می خوام یه چیزی بگم ، ساکت می شم . باز شروع کرد به نوشتن . گفت : "دلبرک بابا به چی شک کرده ؟" گفتم : "به چیش مهم نیست .. مهم اینه که وقتی شک می کنی یعنی یه چیزی یه جایی اشکال داره . یعنی یه چیزی الان هست که قبلا نبوده یا یک چیزی که قبلا بوده ، حالا نیست ." خودکارشو گذاشت روی میز . زل زد از توی مونیتور به من . دستمو آروم دراز کردم و موس رو بردم روی دیسکانکت و اسکایپ رو قطع کردم و خودمو خلاص کردم ... ... روحش شاد باشه به اسکایپ میرم بهش بهش سر میزنم حالا نشستم به نوشتن .. از شک .. از اینکه یه چیزی مثه خوره میفته به روح و روانت .. از اینکه یکی توی سرت حرف می زنه حرف می زنه حرف می زنه ... از اینکه آروم و قرار نداری ... از اینکه یه چیزی هست که قبلا نبوده .. یا یه چیزی نیست که قبلا بوده ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

خسته شده از دروغی که گفته و می خواد اعتراف کنه...

یعقوب کذاب - یورک بکر وی کتاب "یعقوب کذاب"، یه جایی هست که یعقوب خسته شده از دروغی که گفته و می خواد اعتراف کنه، به خودش می گه کوالسکی که بدونه، همه می فهمن. برای همین تصمیم می گیره حالا که کوالسکی خودش اومده سروقتش که باهاش حرف بزنه، اعتراف کنه و خیال خودشو راحت کنه و از این برزخ نجات پیدا کنه. وقتی به کوالسکی می گه داستان رادیو همش دروغ بوده و اصلا رادیویی در کار نبوده، اون باور نمی کنه. هر چی بعقوب می گه بازم باور نمی کنه. اینقدر باور نمی کنه که یعقوب به این نتیجه می رسه که داستان رادیو باید ادامه پیدا کنه. فردا صبحش، وقتی یعقوب داره می ره سر کار، تصمیم می گیره به کوالسکی بگه حرفای دیشبش در مورد عدم وجود رادیو دروغ بوده. وقتی می رسه دم خونه کوالسکی، می بینه شلوغه دم خونه. اول فکر می کنه که لابد کوالسکی اومده خونه و نشسته فکر کرده و باور کرده حرفای یعقوب رو و حالا همه رو جمع کرده دور خودش و بهشون داره می گه . پس حالا دیگه همه می دونن که رادیویی در کار نیست. همه می دونن که یعقوب تمام این مدت داشته دروغ می گفته . آروم میاد جلو تا سرنوشتو بپذیره . اما وقتی می بینه کسی بهش توجهی نشون نمی ده شک می کنه. می ره جلوتر و می شنوه دارن در مورد مرگ کسی حرف می زنن. کسی که خودکشی کرده .با عجله می ره بالا و می بینه کوالسکی خودشو توی قاب پنجره دار زده. فکر کنم حدس زدن حال یعقوب کار سختی نباشه ... انگار که کوالسکی تمام اون لحظه هایی که دیشب یعقوب داشته براش اعتراف می کرده که رادیویی در کار نبوده ، داشته نقشه خودکشیش رو مرور می کرده . چون تمام امیدی که خبرای رادیوی یعقوب بهش داده بود ، توی یک لحظه دود شده بود رفته بود هوا . .. ..... ... کی می تونه ادعا کنه که تا حالا دروغ نگفته ؟ کی می تونه بگه تا حالا توی زندگیش جای یعقوب نبوده ؟ اما می دونی چی ؟ آدم گاهی دروغ می گه چون ترسیده ... گاهی دروغ می گه که زمان بخره که بتونه فکر کنه .. برای دروغ های بعدی لابد .. اما یه وقتی هم هست فقط به این خاطر دروغ می گه چون می دونه اگه واقعیت رو بگه، کسی باور نمی کنه . مثل یعقوب ... و این خیلی حال بدیه . اینکه باورت نکنن ...حتی نزدیک ترین آدمای زندگیت .. اما حتی این باور نکردن هم ، دلیل نمی شه آدم دروغ بگه . وقتی دروغ می گی ، همیشه بار سنگینش روی شونه هاته . یه جایی بالاخره کم میاری ... تموم می شی .. تسلیم می شی .. می خوای داد بزنیش که خلاص بشی .. اما ممکنه اون موقع دیر باشه ... خیلی دیر برای جبران کردن .. ممکنه اون موقع یکی توی قاب پنجره دیشب خودشو دار زده باشه ... ** یعقوب کذاب - یورک بکر

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

آدم در تبعید خودش را گم می کند،آرزوهاش را،ارزش هاش را...

آدم در تبعید خودش را گم می کند،آرزوهاش را،ارزش هاش را و این گم شدن دردناک تر است وقتی که تبعیدگاه تو جایی درون خودت باشد . وقتی هی بگردی دایره وار، توی زوایای پنهان ذهنت ، و خودت را و چیزهایی را پیدا کنی که سالها تلاش کرده ای توی درونی ترین لایه های ذهنت دفنشان کنی . و حالا که تبعید شده ای به اعماق درونت، سیاهی شان بیشتر توی ذوق می زند و حتی شاید دلایل تنها بودنت و تلخ بودنت را روشن تر ببینی. مدام از این دایره به دایره بعدی، اما چه فایده وقتی مرکز تمام این دایره ها خودت باشی! یک روزی یک جایی باید بتوانی از این دایره ها بزنی بیرون. اگر نزنی تا دنیا دنیاست روی محیط دایره هایی راه می روی که سراب ،آینده محتوم شان است.

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

شبا هر شب یه دل سیر خالی از بغض تو می شم عکستو بغل می گیرم آ...

شبا هر شب یه دل سیر خالی از بغض تو می شم عکستو بغل می گیرم آخ که جات خالی پیشم

دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه

دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه

دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

فصل "آهنگ های غمگین و پیاده روی های طولانی و اشک های بی پایانم " ...

دنیای این روزای من ... من دو جا زندگی می کنم . یکی همین دنیایی که گویا واقعیت زندگی توش جریان دارد ، یکی هم دنیایی که با دست های خیال خودم ساخته ام وبیشتر لحظه هام را آنجا می گذرانم . دنیای من مثل این دنیا ، چهار فصل دارد . فصل "عاشقی وگوشواره های بلندت و لاک قرمزش "، فصل "آهنگ های غمگین و پیاده روی های طولانی و اشک های بی پایانم " ، فصل "ساز و کاغذ و سکوت و تنهایی" ، و فصل "بغض و مرگش ". ... یک وقت هایی می شود توی یک روز من چهار فصل عوض می کنم . یک وقت هایی هم می شود که انگار کن سالها ، توی یک فصل می مانم . فصل بغض و مرگ بود که آمدی . من داشتم می رفتم . دست های تو نگهم داشت . صدای تو نجاتم داد. بعد که رفتی چند روز بود آهنگ های غمگین ، پیاده روی های طولانی و اشک های بی پایان ، شده بود حال و هوای دنیای من . سخت گذشت نبودنت . مثل تمام زمستان هایی که بی گرمای تنت گذشت. بعدترش یک روز توی آن شهر ساحلی بیدار شدم دیدم گوشواره های بلند فیروزه ات ، صدام می کنند . انگار که بهار شده بود. دلم لرزیده بود. توی دنیای پشت پنجره ، چهار روز بی وقفه باران می بارید ، دنیای من ولی ، فصل عاشقی و گوشواره های بلند و لاک قرمزت بود . ... امروز تا همین حالا زنگ خنده هام همه جا شنیده می شد تا وقتی که نشستم پشت میز روبه پنجره و دفتر خاطراتم را باز کردم که بنویسم . دیدم که خورشید دارد آرام آرام توی دنیای من غروب می کند. دیدم اینجا باد می آید . دیدم صدام دارد می رود . تاریخ زدم : "نهم آبان نود و سه. شروع فصل ساز و کاغذ و سکوت و تنهایی ..." ... پایان.

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

هوومم... کاش اینجا بودی الان.. یا نه.. کاش من پیشت بودم

هوومم... کاش اینجا بودی الان.. یا نه.. کاش من پیشت بودم. می تونستم بیام از دستات برم تو، برم توی دلت، بعد برم بالا توی سرت، بعد هر چی دلتنگی و غم و غصه بود بردارم با خودم ببرم... بعد از چشات بیام بیرون.. قطره قطره.. بعد تو دیگه دلت تنگ نباشه.. دیگه نگات خاکستری نباشه... دیگه صدات تلخ نباشه... کاش اینقد دور نبودی... کاش من اینقد بیچاره نبودم...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

زندگیش کجاست ؟ خدا می داند توی دستهای کی دارد این روزها خاک می خورد...

می نویسی : بعدا زنگ می زنم .. می خوانمش .. یک بار .. دو بار .. سه بار ... ده بار ... و لبخند می زنم ..می دانی ؟ بعدنی وجود ندارد .. این را هم تو می دانی .. هم من ... فاصله همیشه هم بد نیست . یکی می رود ، و دیگری می ماند توی بهت .. بعد از اینکه بال بال زدی و خسته و خیس از اشک نشستی یک گوشه ، زانوهات را بغل کردی و دلتنگی هات را قطره قطره ریختی روی گونه هات و خالی خالی شدی از هر چیزی که بوی دستهاش را می دهد ، می توانی بلند شوی لباست را بتکانی ، موهات را شانه کنی ، بروی جایی بیرون قصه بنشینی و ببینی چی به سرت امده ، ببینی کجا ایستاده ای ، برای چی ایستاده ای و چه کار می خواهی بکنی . تا دیشب توی تنهایی هام پرپر می زدم . بعد تمام شب را گریه کردم . آنقدر که نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که بیدار شدم دیگر خبری از من نبود . حالا یک من دیگری توی وجودم زنده شده که عشقم دوش گرفته و پیرهن نارنجی پوشیده و گوشواره های بلندش را انداخته و همین جور لی لی کنان که صندل هاش را می پوشد ، دارد می رود پی زندگیش .. زندگیش کجاست ؟ خدا می داند توی دستهای کی دارد این روزها خاک می خورد . باید پیداش کنم . نقطه سر خط

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

چقدددر این روزها ، آدم ها نا امیدم می کنند ...

نوک انگشتام جوونه زده ، داره گل می ده
بیام موهاتو شونه کنم ؟
بیا بغلم کن .
دستات ؟
توی این سرما انگشتای کیو دیدی جوونه بزنه ؟
گل یخ !
هه .. شوخیت گرفته ؟
بیا اینحا بشین کنار من . این آتیش گرمت می کنه .
کدوم آتیش ؟
اینکه توی دل منه . توی چشمای منه . توی دستای منه . نمی بینیش ؟
چی داری می گی ؟
هوم ؟
می سوزونتت .. مواطب باش !
مواظب چی ؟ دلم ؟ یا دستای تو ؟
جوونه های نوک انگشتات ..
وقتی انگشتای آدم جوونه می زنه ، دل که تکلیفش معلومه ..
هوم ؟
می شنوی ؟
چیو ؟
گوش کن !!
صدای باد میاد فقط .. هوووو هووووو ...
نه .. نه ..
آخ .. نگفته بودی جوونه های انگشتات خار هم داره ..
کدوم گل رو دیدی که خار نداشته باشه ؟
می خوای دیوونه ام کنی ؟
“نا سلامتی گلم ها !!”
  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

چقدددر این روزها ، آدم ها نا امیدم می کنند ...

نوک انگشتام جوونه زده ، داره گل می ده
بیام موهاتو شونه کنم ؟
بیا بغلم کن .
دستات ؟
توی این سرما انگشتای کیو دیدی جوونه بزنه ؟
گل یخ !
هه .. شوخیت گرفته ؟
بیا اینحا بشین کنار من . این آتیش گرمت می کنه .
کدوم آتیش ؟
اینکه توی دل منه . توی چشمای منه . توی دستای منه . نمی بینیش ؟
چی داری می گی ؟
هوم ؟
می سوزونتت .. مواطب باش !
مواظب چی ؟ دلم ؟ یا دستای تو ؟
جوونه های نوک انگشتات ..
وقتی انگشتای آدم جوونه می زنه ، دل که تکلیفش معلومه ..
هوم ؟
می شنوی ؟
چیو ؟
گوش کن !!
صدای باد میاد فقط .. هوووو هووووو ...
نه .. نه ..
آخ .. نگفته بودی جوونه های انگشتات خار هم داره ..
کدوم گل رو دیدی که خار نداشته باشه ؟
می خوای دیوونه ام کنی ؟
“نا سلامتی گلم ها !!”
  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

چقدددر این روزها ، آدم ها نا امیدم می کنند ...

نوک انگشتام جوونه زده ، داره گل می ده
بیام موهاتو شونه کنم ؟
بیا بغلم کن .
دستات ؟
توی این سرما انگشتای کیو دیدی جوونه بزنه ؟
گل یخ !
هه .. شوخیت گرفته ؟
بیا اینحا بشین کنار من . این آتیش گرمت می کنه .
کدوم آتیش ؟
اینکه توی دل منه . توی چشمای منه . توی دستای منه . نمی بینیش ؟
چی داری می گی ؟
هوم ؟
می سوزونتت .. مواطب باش !
مواظب چی ؟ دلم ؟ یا دستای تو ؟
جوونه های نوک انگشتات ..
وقتی انگشتای آدم جوونه می زنه ، دل که تکلیفش معلومه ..
هوم ؟
می شنوی ؟
چیو ؟
گوش کن !!
صدای باد میاد فقط .. هوووو هووووو ...
نه .. نه ..
آخ .. نگفته بودی جوونه های انگشتات خار هم داره ..
کدوم گل رو دیدی که خار نداشته باشه ؟
می خوای دیوونه ام کنی ؟
“نا سلامتی گلم ها !!”
  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

ای متعال؟ دیگر به درگاهت نمی آیم که التماست کنم...

ای متعال؟ دیگر به درگاهت نمی آیم که التماست کنم. دیگر به پایت نمی افتم که چیزی بخواهم. می آیم که اشکت را درآورم. ابراهیم جگر گوشه اش را به میعادگاه برد، او را خواباند، چاقو بر گردنش نهاد تا نفسش را قطع کند، خونش را بریزد، چشمهاش را به زندگی ببندد، اما ای متعال! قوچی به زمین فرستادی و نه تنها پسرک، که ابراهیم را نجات دادی. گاهی برای زندگی قربانی باید داد، می فهمم. اگر قربانی بخواهی می گیری. گرفتی. نگذاشتی آب شوند، نگذاشتی کباب شوند. هیچ یک از آن دو درد نکشید، ولی با من چه کردی ای متعال؟ کاش قربانی می گرفتی، هستی ام را نمی گرفتی! کاش به من رحم می کردی! نکردی ای متعال! هم خودم را قربانی کردی، هم دخترک را. دار و ندارم را ستاندی. دلم را شکستی. اینهمه خدا خدا کردم، التماس کردم، تمنا کردم، گوشهات را به صدای من پوشاندی، و چشمت را به تنها دلخوشی ام بستی. با من چه کردی ای متعال؟ اینهمه تو را به آفتابت و مهتابت قسم دادم، اینهمه دلم را به نگاهت گره زدم، با من چه کردی؟ چرا دادی که پس بگیری بی معرفت؟ با من کاری کردی که ذیگر هیچ چیز مرا نمی شناسد؛ نه درخت بیدمشک، نه تاک انگور، نه این تیرک طاق. همه غریبانه نگاهم می کنند، و دیگر مرا بی او نمی شناسند. انگار در این عالم زیادی ام، وصله ی ناجورم، خاشاک طبیعتم. منی که تمام عمر با آفتاب رفتم و با مهتاب برگشتم. من؟ پدرم می گفت با شاطرها می روی با مطرب ها برمی گردی بایاندو، زندگی هم بکن آخر! همه ی عمر درخت کاشتم، زراعت کردم، دانه ورز دادم. همه ی روز دستم به کار بود و دلم به یار. همه شب چشمم به نفس هاش چرخید که بی مرام نیاید، به صدای قلبش که بی هنگام نکوبد. همین که بود خوشبخت، زندگی را مزه مزه می کردم. با من چه کردی ای متعال؟ دیگر به درگاهت نمی آیم که التماست کنم. دیگر به پایت نمی افتم که چیزی بخواهم. می آیم که اشکت را درآورم. چرا من سیر نمی شم از خوندن این کلمه ها ؟ چرا من اینقدر حس پشت این کلمه ها رو دوست دارم ؟ چرا من اینقدر تو رو دوست دارم آخه ؟ حفظ شدم اینقدر خوندم این چند خط رو ... حفظ ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

"چه ساختن ها که مرا سوخت و چه سوختن ها که مرا ساخت."

حالا می بینم که تمام این سال هایی که بودی هم، من همیشه دلم خواسته کسی جایی منتظرم باشد، دلم خواسته کسی یک جوری عاشقانه بخواهدم ، همانجوری که من روزهای عاشقیم می خواستم، داااغ، پر حرارت، دیوانه وار. جوری که حاضر باشی تمام ولی عصر را توی باران جلوی چشم های پر از سوال و تعجب ، بدوی چون دلت داشت بال بال می زد حتی برای پنج دقیقه زودتر دیدنش. من همیشه دیوانه وار خواسته ام ، یا بی رحمانه نخواسته ام. و همین است که دردم می آورد چون می دانم همین روزها کلمه های بی رحمم می شود نیشتر و می نشیند به جان عزیزت. اما چکار کنم؟ باید بروم. خفه می شوم اگر نروم. اشک هام می ریزد برای تنهایی هات. اما.. راهی نمانده برام. ...باید بروم.. ابی می خونه: ویرون نشو ای دربه در... آخ ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

پسرک بی صدای درون من...

پسرک بی صدای درون من ، که تمام این هفته را نشسته بود یک گوشه و بغ کرده بود و حرف نمی زد و بغض داشت ، حالا لبخند می زند. گیرم دلش برای آغوش زنانه ای که همیشه خدا اولین و آخرین پناهگاه دلتنگی ها و بی قراری ها و دیوانگی هاش بوده ، هلاک باشد . اما چه کار می شود کرد ؟ فاصله همیشه بوده و هست . اصلا فاصله سرنوشت محتوم همین مای بیچاره است . تلفن را بر می دارم و شماره اش می گیرم . حتی عقربه های ساعت هم این روزها ، بازی می کنند با دل تنگ من . شماره می گیرم و وقتی صدای زنانه ای از آن ور هزارها کیلومتر می گوید “ سلام نفسم“ ، دنیا بهار می شود ... من لبخند می زنم ... پسرک توی وجودم لی لی بازی می کند ... بغض یادش می رود ... دلتنگی یادش می رود ... فاصله یادش می رود ... دلم برای دستهات ... هلاک ... هلاک ... هلا..ک ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

آهااای آقای ِ خدا ! بیداری ؟؟ ...

ما به کاشف پر از حادثه عادت داریم ... تصویر چشم های کاشف که خیره ماند به خودش، تصویر صورت خونینش ، یک لحظه از جلوی چشم هام محو نمی شود ... حالم خراب است لعنتی ... حالم کوووفت خراب است ... نگو که ندیده ای ... نگو ... از صبح مدااام راه می روم .. مدام می گویم کابوس می بینی پسرک ... بیدار شو ... اما نه ... نه من خوابم .. نه اینهمه تیر که رها می شود و می نشیند به جان و تن ِ خستهء من، مشقی است ... درد دارد این دل وامانده .. آآاااااااااااااای .. درد دارد ... این روزها کارم شده خواندنِ خبرها ، دیدن ِ صحنه هایی که به خواب هم نمی دیدم یک روزی دنیام را پر کنند ... میل میزنم ... توی فیس بوک می گردم ... لعنت می فرستم ... بغض می کنم .. اشک می ریزم ... داد می زنم ... اما .. آخرش می دانم که هیچ کدام ِ اینها فایده ندارد ... آهااای آقای ِ خدا ! بیداری ؟؟ ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

دلم سنگینی تنت را می خواهد ...

آدم ها هم مثل ِ کلمه ها ، هر کدام بوی ِ خودشان را دارند .. و طعم ِ خودشان را... من بوی ِ تو را از برم ... طعم ِ تنت را هم ... بالا بروی .. پایین بیایی ... صورتم زبر است و تو می میرم برای زبری ِ صورتم ... تنت سنگین است و من پر پر می زنم برای سنگینی تنت ... برای به سختی نفس کشیدن ... دستهات محکم است و من ... دلم می رود برای اسیر شدن میان بازوهای محکمی که امن ترین جای دنیاست ... پاهات محکم است و من ... دلم می خواهد زمان بایستد وقتی پاهام را حلقه می کنم دورشان ... اوهوم ... من بویِ تو را از برم ... هر کجای این دنیا که باشی ، چشم هام را می بندم ... بو می کشم ... پیدات می کنم ... نگو که این روزها توی همهمهء ادم های ِ دورو برت گم شده ای ... نگو ... حالا بیا ... بیا اینجا .. کنار ِ من ... دلم طعم ِ تنت را می خواهد ... دلم ... آغوش ِ تو را می خواهد ... دلم .. دستهات را ... صدای ِ نفس هات را ... دلم سنگینی تنت را می خواهد ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

من می میرم برای دستهای ِ بی شرمت ...

دوست دارم ... تو را ... این گرما را ... آن همه هوس را ... بگذار اعترافی بکنم ... توی ِ لعنتی خووب می دانی چه جور با گوشه و کنار تنم بازی کنی که یادم برود یک بغض ِ لعنتی ای ، یکهو و بی هوا امده بود اینجا ، توی چشم هام نشسته بود و دست از سرم بر نمی داشت ... توی ِ لعنتی خووب می دانی ... و من می میرم برای دستهای ِ بی شرمت ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

یک روزهایی عاشقش بودم ،دیگر ...

بگذر ز من ای آشنا ، چون از تو من دیگر گذشتم ...

همیشه همین است . تا وقتی توی ِ یک قصّه زندگی می کنی ، آنقدددر برای ِ خودت باور می سازی که فکر شکستن ِ یکیشان حتی ، دیوانه ات می کند ... اما می دانی ، فقط کافیست یک لحظه بروی بیرون ِ قصّه بنشینی ... ببینی کی دارد روایتش می کند ... کجا دارد اتفاق می افتد ... آخرش قرار است چی بشود ... آن وقت یا خنده ات می گیرد به باورهایی که قصّه ات را باهاش ساختی ... یا گریه ات می گیرد از شکستن تک تک شان ...

آن روز که چمدانم را بستم و رفتم ، دلم نه تنها هلاکِ آدم هایی بود که تماااام ِ زندگیم بودند و دلم را شکسته بودند ، که پرپر می زد برای بام تهران و جمشیدیه و داراباد و دریای کثیف و تنهای ِ شمال و آن خانه با شیروانی آبی ... حالا که برگشته ام ، حالا که بعد از مدتی به فضای قصّه ام برگشته ام ، می بینم هیچ چیزی آن جور که من روزهای آخرم را باشان می گذراندم نیست ... شاید اصلا نبود هم ... حالا دلم برای تک تک آن آدمهای دندانه دار تنگ می شود ... اما بغض نمی کنم ... حالا دلم برای بام تهران پر می شکد ... اما آوارهء شبهاش نمی شوم ... حالا هننوووووز هم می روم صبح ها می نشینم کنار همین رودخانهء کنار ِ خانه ، می شوم یک پارچه گوش ، غرررررق می شوم توی صدای همهمهء قطره های آب رودخانه ،اما ،خفه نمی شوم ...

اصلا می دانی نازنین ، درست که زندگی همیشه هم رسم ِ خوشایندی نیست ... اما ... تا بوده همین بوده ...

دلم اینجا بند نمی شود ... دل ِ لعنتی ام دیگر اینجا بند نمی شود ... دلم انجا ،توی آن باران و سرما ، هوایی آن چشم های آسمانیست ... هوایی ِ دست هایی که امن ترین جای دنیاست ...

دلم اینجا ،توی این شهر خاکستری ، که یک روزهایی عاشقش بودم ،دیگر ... بند ... نمی شود ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

حالا تو هی بخندددد .... هییی بخند ....

اصلا می دانی ، توی این دنیا هر دختری باید آقا گرگهء خودش را داشته باشد ، که تماااام شب تا صبح را دراااز بکشد روی تخت ، خودش را لوس کند تا او هی از نوک موهاش شروع کند .. تمام برامدگی ها و فرو رفتگی های تنش را ببوسد ... گازش بگیرد ... چانهء زبرم را بکشم روی تنش ... بعد همانجا را هی هی ببوسد ... بیاید تا نوک انگشتهای پاش ... دوباره بیاید بالا ... دوباره برود پایین ... اوهوم ... تمااام دختر های دنیا باید که آقا گرگهء خودشان را داشته باشند . حالا تو هی بخندددد .... هییی بخند ....

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

اما توی ِ لعنتی به اینها هم عادت می کنی ......

عادت می کنی ... اخرش ، بالاخره عادت می کنی ... اشکالش هم همین است .. که عادت می کنی ... به همین صفحه های سیاه و سفید لعنتی ، به همین آدم های بی نام و نشان که می آیند و با کلمه هایشان نوازشت می کنند ، یا می آیند و با همان کلمه ها ، روح و روانت را خط خطی می کنند و می روند ، عادت می کنی ... آدم هایی که فقط یک اسمند ... فقط یک اسم ... اما توی ِ لعنتی به اینها هم عادت می کنی ........


  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

من انگار گم شده ام ...

باران اشک می بارد امشب ... و من دلم هنووووز آوارهء خیابان های بی دغدغهء این شهر گل و بلبل است ... دلم می خواست کوله ام را بیندازم روی دوشم و بروم تاااااااااااااااا آخر ِ دنیا .... می بینی ؟ من همیشهء خدا یک آخرِ دنیایی برای ِ خودم داشته ام ... که وقتی دلم اواره می شود ، بروم آنجا ... بنشینم یک گوشه اش ... بغض کنم ... حرف بزنم ... سکوت کنم ... یک غصّه ای این ته ته های دلم آمده خانه کرده ... هی می خواهم به روی ِ خودم نیاورم ... نمی شود اما ... می آید با پررویی می نشیند روبروم ... زل می زند توی ِ چشم هام ... یعنی که من هستم ... همین جا .. روبروی ِ تو ... همینقدر نزدیک ... دلم می لرزد ... من انگار گم شده ام ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

دل من سرگشته ء توست نفسم اغشتهء توست ...

دیر کرده ام .
من برای رسیدن به تو ، به خودم ، به زندگی دیر کرده ام .
من برای رسیدن به رویا دیر کرده ام .

 

درست نوشتی ... دیر کردی ... خیلی هم دیر ... آنقدر که آب امد و از سر ِ دریا گذشت و تو ... نیامدی ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

عاشقانه هام را دوست دارم ...

عاشقانه هام را دوست دارم ... از بس که ناب بوده و هست ... گیرم که تلخ باشد آخرش ... گیرم که شور باشد کلمه هاش ... که گاهی تاریک باشد فضاش ... فقط تو می دانی چه جور سبک می شوم وقتی یک جایی ، یک جوری ، کلمه هایی از ان روزها می آید می نشیند روبروم و خودِ ان روزهام را به رخم می کشد ... باور می کنی عاشقی ِ ان روزهام را ؟ ... باور می کنی بزرگیش را ؟ صداقتش را ؟ کودکیش را ؟ عظمتش را ؟ ... خودم گاهی به خودم حسودیم می شود ... باور کن ... هنوز هم چشم هام بی هوا پی ِ تو می گردد ... به خودم که می آیم ، یادم می افتد یک روزهایی با چشم های ِ بسته هم میان ِ انهمه آدم ، پیدات می کردم ... حالا اما ، روزهاست که... نیستی لعنتی ... و چشم های ِ هرزهء من ، هنوز هم تو را می جویند ... کی نوشته بودمش ؟ .. باور کن یادم نمی آید ... اما وقتی خواندمش ، خیلی بی هوا ، یک لبخند ِ کوچک ِ خجالتی ، آمد و نشست کنج ِ لبهام ... دوست داشتمش ... عشقم را ... خودم را ... تو را ... ما را ... آنهمه حسادت را ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

دوباره پیدا شدی عشق ِ فراموش شدهء روزهای بارانی آن پاییز ِ لعنتی ...

شوخی می کنی ؟ ... آدم ها اول فکرش را می کنند ... بعد حرفش را می زنند ... بعد عمل می کنند ... می فهمی لعنتی ؟ ... یعنی کسی که گذاشت و گذشت و رفت ، مدتها پیش از رفتنش ، رفته بوده ... چه برسد که از رفتنش هم سالها گذشته باشد ... چه کسی را می خواهی برگردانی ؟ ... هوم ؟ ... مرا ؟ ... هااااه ! ... شوخی می کنی ... گیرم که بخواهی ... گیرم که بخواهم ... کجا را داری که برم گردانی ؟ هوم ؟ ... کجا را گذاشتی بماند که حالا بخواهی برم گردانی ؟ ... آن چهار دیواری با دیوارهای رنگارنگش را ؟ ... یا کافه گودو با ان صندلی های ناراحتش را ؟ ... یا بام تهران را با آن همه چراغی که خلوتگاه من بود وقتی قهر بودی با من و من توی تک تک آن چراغهای لعنتی می گشتم تا پیدات کنم ؟ می گشتم تا یکیشان بیفتد به دلم که تو الان آنجایی ... یا داراباد را با آن قهوه خانه ء کوچکش و نفس های پر درد من ؟ ... هوووم ؟ ... خودت بگو ... کجا را گذاشتی بماند ؟ کجا را خراب نکردی ؟ ... کجا را ؟ ... پوووووف .... خسته ام ازت ... خسته بودم ازت که گذاشتم و گذشتم ... این را بفهم ... از رفتنم سه سال و چهار ماه و هشت روز می گذرد ... مانده ام توی ِ این روزها ، بعد از اینهمه اتفاق ، تو یکی از کجا دوباره پیدا شدی عشق ِ فراموش شدهء روزهای بارانی آن پاییز ِ لعنتی ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

کسی را می‌شناسی که...

کسی را می‌شناسی که

شیشه‌ء شکسته‌ء پنجره‌ای را بند بزند

پیش از آن‌که برویی

پیش از آن‌که بشکند؟

 

؟

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

این نوشته مخاطب خاص دارد ...

این نوشته مخاطب خاص دارد ... نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اینقدر دلم بلرزد. کجایی؟ چقددددر دلم برای محض صدات تنگ شده لعنتی ... این شبها هوا عجیییب سرد است ... تو هم که نیستی سرد تر می شود ... خودم می دانم ... خود لعنتی ام خواستم تمام شویم ... خود لعنتی ام ... حالا هم اینجوری از توی آن قاب عکس چوبی نگاهم نکن ... باید می رفتم ... تو هم خوووب می دانی ... من ماندن نمی دانم ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

دلم برای ِ خودم تنگ شده ...

اگر امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ... آشفته ام این روزها ... به تلنگری می شکنم ... تماااام حرف های ِ سیاه و تلخ تماااام ِ ادم های ِ دنیا را به خودم می گیرم ... بد تر از آن تماااام کلمه ها و جمله ها را به بدترین شکل ِ ممکن تفسیر می کنم ... می ایستم روبروی آینه ... پسرک ِ توی ِ آینه مثل ِ روح می ماند ... سرد و بی احساس ... دلم برای ِ خودم تنگ شده ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

چرا معلقم کردی؟...

چرا معلقم کردی؟...
چرا تاریکی فرق می‌کند با تاریکی؟...
...
تو که از ستاره‌ی دیگر آمده‌ای...
تو بگو نایی...
تن‌ات بوی کاج می‌داد.
عطر نمی‌زدی.
پناهم بده به آن تاریکی خیسِ سوزنده.
پناهم بده به آن بهترین تاریکی‌ها...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

زرد و سرخ و ارغوانی ...

زرد و سرخ و ارغوانی ... خداحافظی نکردیم ... نمی کنیم هم ... تو خوووب می دانی چرا ... شاید چند لحظه ، درست چند لحظهء کوتاه بعد از گفتن این کلمهء لعنتی ، برگردی و صدایم کنی ... چند بار اتفاق افتاد ؟؟ ... شاید من نرفته باشم و کمی انور تر ، منتظر باشم تا برگردی ... چند بار برگشتی و دیدی نشسته ام کنار آن دیوار ، زانوهام را گرفته ام میان ِ دستهام ... سرم را تکیه داده ام به دیوار ... و پرسیدم چای بریزم ؟ ... شاید بمانم و برنگردی ... هوووم ؟ .. من که خوب یادم هست ... آن عصر ِ دلگیر چهارشنبهِ لعنتی را که رفتی ... من ماندم .... تو اما برنگشتی ... شاید ... برگردی و نباشم ... باورت نبود به این راحتی بگذارم و بگذرم ... نه ؟ ... خراب کردی لعنتی ... خرااااااب ...
 
  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

هییییس ..

هییییس ... لابلای این کلمه ها دنبال ِ که می گردی ؟ ... اینجا را فقط دل ِ بی صاحب ِ من می نویسد ... تو هم راهت را ار امتدادِ مسیر پروانه بگیر و برو ... فکر کن اصلا پسری از تبار ِ ماه هفت و ترانه نمی شناسی ... نگران نباش ... قسم می خورم که دیگر نامت را حتی در خلوت ِ لحظه هام هم به زبان نیاورم ... هااااااه ... روزگار غریبیست ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

حالا من برای کی از خیل بچه های اواره خیابان ها نرگس بخرم ؟

گوشی را برمی دارم ... صدات را که می شنوم ولو می شوم روی تخت ... غم دارد صدات ... می گویی مرا انجا توی این روزها کم داری ... من سکوت می کنم ... می گویی مرا آنجا توی حال و هوا کم داری ... من آرام لبخند می زنم ... می گویی مرا آنجا توی این روزها برای دانه دانه کردن انار ها و قرمز کردن لباسها کم داری ... آرام آه می کشم ... می گویی : لعنتی ! گل نرگس امده ... حالا من برای کی از خیل بچه های اواره خیابان ها نرگس بخرم ؟ هان ؟ ... فکر دلم را کردی وقتی جمع کردی و رفتی ؟ ... لبهام را می گزم ... مزهء شور خون می دهد ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

گوشی رو بردار ... سبک شده ام ...

دیوانه ام دیگر ... چکار کنم ؟ ... اهنگی را می گذارم ... صداش را بلند می کنم ... توی ِ تمام خانه بپیچد ... تا تک تک سلول های تنم را پر از بغض کند ... دوستش دارم ... سوزی که دارد را دوست دارم ... ساده بودنش را ... خالی بودنش از تکنولوژی این روزها ...گوش کن ! انگار که دوتارش را گرفته دستش .. با ان دستار و شلوار گل و گشادش نشسته یک گوشه ... آن یکی هم چیزی شبیه به قابلمه گرفته دستش ... می کوبد روش ... هر کدامشان دل ِ خودش را می نوازد ... اما .. عجیییب به دل ِ ادم می نشیند ... از بس که ساده است .. از بس که صادقانه است ... از بس که بی آلایش است ... پتوی ِ سبزم را می پیچم دورم ... می نشینم لبه ء پنجره ... دلم او را می خواهد ... به همین سادگی ... بچه شده ام ... توی ِ دلم می گویم : زنگ بزن لعنتی ... تلفن زنگ می زند ... می زنم زیر ِ خنده ... خودم گاهی از خودم می ترسم ... تا تلفن را از لابلای آنهمه کتاب و لباس ِ روی تخت پیدا کنم می رود روی ِ پیغامگیر ... صدای ِ آشنایی می گوید : عزیزک تنبل من ! گوشی رو بردار ... سبک شده ام ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

تمرین می کنم ... ندیدن را تمرین می کنم ... سیاهی را تمرین می کنم ...

راه می افتم توی خانه ... مثل ِ یک روح ِ سرگردان ... می ایستم جلوی ِ آینه ... چشم هام را با دستمال می بندم ... آنقدر محکم که هیچ کجا را نبینم ... بلند می گویم : لعنت به تو ... چه کردی با من آن سه روز ِ لعنتی ... چه چیزها را یادم آوردی ... که مدتها بود فراموشم شده بود ... دلم تنگ شده براش ... برای خودش و ان لبخند یو شکل ِ روی ِ اعصابش ... تمرین می کنم ... ندیدن را تمرین می کنم ... سیاهی را تمرین می کنم ... سعی می کنم تمام گوشه و کنار این خانه را به ذهنم بسپارم ... سعی می کنم تمام پستی بلندی هاش را ، تغداد پله هاش را ، لبه های تیزش را که خراش می اندازد روح و روان ِ ادم را به خاطر بسپارم ... قدم هام را می شمارم ... روزهایی که گذشته دارد تکرار می شود .. من دارم از دیدن هزااار زیبایی محروم می شوم ... مهمترینش چشم های آبی توست ... که از توی قاب کنار تختم زل می زند به من و لبخند می زند ... تمرین می کنم ... نقش یک پسر قوی بازی کردن را دوباره تمرین می کنم ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

بگو تا کی سکوت آخر ... بگو تا کی شکیبایی ...

بگو تا کی سکوت آخر ... بگو تا کی شکیبایی ... دیدی دلبر جان ؟ ... دیدی رفتی و من نبودم ... دیدی کلاغک بینوای قصه هات اخرش بی خانه ماند توی این سرمای استخوان سوز لعنتی ... ؟ ... چقدددر بهت گفتم دلم برای مر مر دستهات لک زده ... چقدددر گفتم بهت این پیغامگیر لعنتی فقط سه دقیقه صدای مهربانت را ضبط می کند و من همیشهء خدا جمله هات را با کلمه های خودم تمام می کنم ... چقدددر بهت گفتم بگذار بیایم ... با هم باغچه را به یادش بیل بزنیم ... گل بکاریم ... آب بدهیم ... آآآآآآی دلم ... صبوری سرنوشت من است ... و توی لعنتی این را خوب می دانی ... خسته ام ... خسته ام لعنتی ... تو را به خدا ، مرا در از دست دادن عزیزانم ایییییینقدر آزمایش نکن ... من که مدتهااااست دستهام را برده ام بالا ... یعنی که تسلیم ... یعنی که هر چه تو بخواهی ... یعنی که هر چه تو بگویی ... آآآآی دلم ... می نشینم لبهء پنجره ... زانوهام را می گیرم میان دستهام ... تلفن زنگ می زند ... بغض دارد صدات ... هزار بار هم که بخواهی آرام باشی و بگویی " عزیزکم ، نبینم نشسته باشی کنار پنجره،بغض کرد باشی ... " من هق هق ته صدات را می شنوم ... نگو نه ... دلم عجیییییب گرفته ...

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

دردت به جان بی قرار پر گریه ام ...

دردت به جان بی قرار پر گریه ام ...

 

  
نویسنده : از طرف کاشف... ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد