حرف هایی از جنس آرزو...Letters made ​​of dreams

همیشه برایم سوال است :اگر قرار بود روزی او را نبینم ، چرا خدا خواست که دوستش داشته باشم ؟

همه در سفریم...

همیشه بین نوشته های سهراب حال وهوایی است که انگار همه ما تجربه اش کردیم.

در دبستان از شاگردان خوب بودم، اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم...اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم ، گناهکار بودم...از بچگی حسرت پرواز داشتم؛ پرنده تنها وجودی است که مرا حسود می کند...ولی آرزوی پریدن ولم نکرد. هر وقت روی بلندی می ایستادم، نبض من در سمت پرندگی می زد... من همیشه همین بوده ام با وزش خود رفته ام. نهاد ما از رفتار ما می ترواد، از نگاه ما، از صدای ما و درنگ ما. ... هرگز باغ وحش ندیده ام و هیچ گاه خوش نداشته ام. ...باید در فرو بست و به تماشا نشست. به این آفتاب نگر. خود را در آبی آسمان گم کن. ....همیشه رابطه ی من با حوالی خودم نازک بوده است... طراوت محیط فکر را تازه نگه میداشت...آدم ها وقتی برای من وجود دارند که از پله ی خاصی از شعور بالاتر رفته باشند. ...دنبال خوب نمی گردم. آدم خوب یعنی آدم باشعور و آگاه. ...باید کتاب های سنگین خواند تا همسنگ پیدا نکرد!من سنگ ها را دوست دارم. می خواستم همه ی گیاهان را ببویم در درخت ها فرو روم و سنگ ها را درخود بغلطانم.باید زندگی را مشاهده کرد.نشستن و برای دل خود کار کردن بیشتر مورد پسند من است. ...من که با هیچ پر می شوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشم های من جا ندارد، چشم های ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد. ...نپرسیم. سرمشق خودت باش. با چشمان خود ببین.با یافته های خود زندگی کن . در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی. پیک خود باش. پیام خودت را بازگوی. ...در دنیایی که تماشای گل عقب ماندگی به حساب آید به دنبال چه هستیم. این روزها تماشای سیب رسم کهنه ای شده ست.

هنوز در سفرم
سهراب سپهری

   + از طرف کاشف... ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تنهایی تلخ‌ترین بلای بودن نیست...

آن‌سوی پنجره

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی...
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیرآمدن!»

   + از طرف کاشف... ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

باید بروم ... صدایم می کند...

عجیب بود همیشه شنیدن داستان آدم هایی که با مرگ دست و پنجه نرم می کردند روزها به سختی با طبیعت روبرو می شدند و شب ها در شرایط سخت می خوابیدند ، آدم هایی که پس از روزها به ارتفاع خیلی بلندی می رسیدند بعد پرچمی در زمین نصب می کردند و عکسی به یادگار می گرفتند و ...
اما همیشه دیدن عکس هایشان یک چیزرا به ذهنم می آورد که که این آدم ها چقدر شبیه هم هستند ! حتی عکس ها، حتی نقطه ایی که مرکز توجه شان بود در عکس و حتی حالت صورتشان خیلی عجیب بود مگر این ادم ها در این مسیر چه چیزی دیده بودند؟ به چه چیزی فکر کرده بودند؟
چند روز پیش دیدمشان ادم های این چنین که نگاهشان به جای دیگری بود... وقتی گروه به دو نیمه تقسیم شد و گروه عازمان قله راه دیگری در پیش گرفتند باز هم فکر می کردم که چرا این چنین شتاب دارند مگر در ان بالا چه چیزی در انتظارشان است ؟
گروه دور میشد و من همچنان فکر می کردم.... صدای زنگوله های گله بزها و شر شر آب و گروهی که دور و دورتر میشد یکی از صحنه هایی بود که برایم همیشگی شد، میان همه این زیبایی ها چیزی که در دورنم رخ داد احساس خاصی بود که به کوه پیدا کرده بودم وقتی نم باران به صورنم می خورد و خنکی هوا گونه هایم را نوازش می داد ودر تمام این لحظه ها دلم گرمه گرم بود .
احساس قشنگی بود دور ریختن تمام تفاوت ها و یکی شدن و همکاری برای سلامت گذشتن از آب خروشان آبشار بالا دست ، احساس قسنگ تری بود وقتی که میان دلهره ها می خندیدی و صدای خنده هایت در جمع اعضای دیگر گروه محو می شد ، صدای زنگوله ها مرا یاد خاطرات کارتون های دوران کودکیم می انداخت و یاد قصه های پر از مهربانی مادربزرگ.
وقتی بعد از گذشت ساعتی به پشت سرم نگاه می کردم با خوردم می گفتم چقدر پستی پست سرمان جا مانده ، انگار عاشقش شدم عاشق سکون و غرورش ، شاید زندگی خیلی بیشتر از چیزی که ما فکرش را می کنیم کمکمان می کند که بدانیم روحمان تشنه چیست عاشقش شده بودم عاشق صدای زنگوله هایش و هوای شعر گفتن در سرم بود شاید زندگی مرا به مسیری می برد که همیشه در دل عاشقش بودم .
موقع برگشت سکوت کرده بودم بوی خاک باران خورده به سکوت دعوتم کرده بود شاید حالا کمی فهمیده بودم چرا آدم های توی عکس ها اینقدر شبیه هم بودند .
سنگی که در دستم بود در جیبم گذاشتم ،قله صدایم می کرد ........

   + از طرف کاشف... ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

فراتر از بودن...

در جزء جزء مراحل زندگیم به چیزهای که می دیدم شک کردم با خودم تحلیل می کردم که چیزی که چشمام می دید به راستی حقیقت بود یا نه؟ تو این راه بعضی از چیزهایی که بدون فکر درستی شون رو قبول کرده بودم ازم دور شدند اینقدر دور که دیگه هیچ رد پایی ازشون تو زندگیم نیست ، می دیدیم که ادم های اطرافم احساسات اطرافیان خودشون رو نادیده می گرفتن و رفتارهاشون و تحلیل می کردن همیشه حق با اونها بود و طرف مقابل جایی برای اثبات نداشت ، ادم های زندگی من شاید تعداشون زیاد نبود ولی کمک کردند که به باورهام نزدیک و نزدیک بشم هم آدم های خوب هم آدم های بد، گاهی دلم خیلی ترک برداشت و گاهی با خوشحالی مطمئن شدم که چیزهایی واقعا وجود داشتند و زیبا بودند .
در تمام این مسیر پر پیچ و خم که گاهی خیلی عجیب پیش رفت تنها دو چیز بود که به وجودش شک نکردم : خدا و عشق .
و حالا احساس می کنم که یک حس قوی و یک نیروی معنوی کمک می کنه با خیلی چیزها روبرو بشم شاید محتاط تر از قبل و کمی سخت تر اما همین ها برای خوشبختی های کوچکم کافیه احساس می کنم به تمنای دلم رسیدم و تنها به خدا پناه می برم و دیگر هیچ .

الهی همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور (خواجه عبدالله انصاری)

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شمعی برای دلم...

امروز بعد از مدت ها از صمیم قلبم احساس خوبی داشتم خسته ،غرق روزهای تکراری بی هیچ خبر جدید با دلمشغولی های خودم سرگرم بودم که دیدن دوستی که دلهره های شب امتحان رو با هم زندگی کرده بودیم و برای هم از نگوهای زندگی گفته بودیم احساس متفاوتی بود و خبردار شدن از اتفاق خوشحال کننده زندگیش و دیدن چشمان پر از نورش و اینکه این دیدار بخشی از استرس هامو کم می کرد خیلی خوشحال کننده تر بود

همین چند روزه پیش بود که به خدا می گفتم حتما از من رنجیدی که نزدیکم احساست نمی کنم شاید هم غمی ،خطی ،خنجری به دلم خورده که ازتو دور شدم نمی دانم ولی هر چیزی که هست فراموشم کردی یا فراموشت کردم !

اما امروز خوشحال شدم دلم کمی سوخت که چقدر ساده خوaشحال میشیم چقدر کودک می مونه دلهای ما و چقدر الکی دوست داریم بزرگ باشیم ما ادم ها .

و چرا این همه زمان هست که خوشحال نیستیم امروز به این فکر می کردم که چقدر ساده خوشحال شدم تنها به خاطر باز شدن یک گره کوچک و به این فکر کردم که چقدر ممکنه فردا روزی برای آرزوی که در دل دارم خوشحال و خوشبخت باشم چقدر این خوشبختی می تونه بزرگ تر از دل من باشه !

دلم می خواهد نذر کنم اما این اولین باره که این احساس رو دارم صادقانه همیشه از نذرهای آدم های اطرافم متعجب میشدم با خودم فکر می کردم که یا ایمانشون قوی تره یا مشکلاتشون زیادتر.

اما امروز به نذر فکر کردم به چیزی که خیلی از دلم باشه و دلم خواست جایی برای از دل دعا کردن پیدا کنم که چشمای آدما تو رو و نگاهت رو حلاجی نکنن فقط تو باشی و خدا و آرزوت.

یعنی یه چنین جایی هست؟ 

دوستم امروز گفت یه جمله زیبا درباره تولد بگو ، فکر کردم .....

بنویس تولد لحظه برآورده شدن یک آرزوست
***
به چیزهای دیگری فکر کن !
سوای سواری که در رویاهایت
می آید و می نشیند
مثلا
چقدر مانده به جنگل
وقتی درخت هم نمی داند .

***

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک شبانه....

هرچقدرهم که حالم گرفته باشه یا هر چقدرهم که خوشحال باشم فقط یه چیزهای خاصی می تونه منو به حالت عادی برگردونه یکیش مرور نوشته های قدیمی خودمه که تو نیمه شب ها برای دلم نوشتم برای خودم برای ادم های زندگیم و برای حرفهایی که به کسی نمیشد زد برای آرزوها ی نیمه شبم وقتی به آسمون نگاه می کردم از پنجره آشپزخونه و به خونه های ساکت وخسته و کوچه های پر از سکوت بی هیچ نوری نگاه می کردم و احساس ادم های توی خونه ها به شادی ها و غم هاشون به تنهایی هاشون و شاید بسیار خوشبخت بودنشون برای داشتن حس خوب داشتن یه خونه و یک همراه .
امروز به دل نوشته هام نگاه می کردم به گذر زمان و اینکه چقدر طرز فکرم تغییر کرده و به موضوع هایی که بعضی وقت ها باعث شده بود شبانه برگه بیارم و چیزی بنویسم یا تو خواب تا صبح تکرار کنم ناخواسته اون واژه ها رو و چیزهایی که دیگه برام وجود ندارن، دیگه تو درونم حسشون نمی کنم بعضی وقت ها دلتنگشون میشم همه جور تغییری هم خوب نیست دلم برای ادم هایی که یه زمانی تو نوشته هام حضور داشتند و شاید دیگه خاطراتشون خط کمرنگی تو نوشته های باشه تنگ میشه زندگی با وجود ادم های اطرافت رنگ می گیره این مرور خاطرات رو وقتی همه شهر در خوابه نازه رو دوست دارم .
کاش میشد شبانه رفت و قدم زد شاید از کوچه هایی که دوستشون داری بوی خاطره داره برات گذر می کردی شاید بازهم قلبت تند می زد برای تصمیم های مهمی که تو اون کوچه ها برای دلت گرفته بودی برای لیست کردن هدف هات و محکم قدم برداشتن هات که کاشف تو می تونی ، کاشف تو باید صبر کنی ، کاشف....
دلتنگ خاطراتم میشم گاهی و شاید این نوشته ها یه مرهمی قشنگی باشه به همه دلتنگی های شبانه و آرزوهای دور و دراز من .
اما قشنگ ترین بخش مرور خاطرات شبانه امشب من بخش هایی بود که احساسم به اونها همیشگی بوده ادم هایی که همیشه بودن و لبخندهایی که از ته دل با اونها قسمت کرده بودم مگه دل یه ادم چه تمنای بیشتری می تونه داشته باشه همین که شبی تو سکوت و خاطره ایی زیبا لبخندی از رضایت به لبات بیاره کافی نیست؟


اعتراف من از نگاه توست
که مثنوی را در آن خوانده و به باد سپرده ام

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هنوز شادم و ادامه راه همچنان برای من زیباست ....

بعضی وقت ها به هر چیزی که دست دراز می کنی تا باعث خوشحالی تو بشه چیز زیادی اطرافت نیست یا بهتر بگم ادم های زیادی کنارت نیستند آدم های زندگی ما نه اینکه آدم های خوبی نباشند مشکل اینجاست که همه خیلی مختص خودشون و زندگیشون شدند این روزها، پس به ناچار به داشته های خودت میرسی به باورهایی که روزی براش تلاش کردی و اونها رو ساختی و درمانده آدمیه که هیچ باوری نداشته باشه در این موقعیت ها .
همیشه باید یه جاهایی باشه که وقتی اونجایی احساس ناب انسان بودن داشته باشی همیشه باید باورهایی ته دلت اینقدر راسخ باشه که برای از دست ندادن اونها تلاش کنی .
این روزها باورهای من امیدهایی که هنوز کم رنگ نیستند باعث حرکت من شدند وگرنه روح من زیر بار این همه سکون حتما ترک بر می داشت .
می نویسم به امید روزهایی که خواهد آمد و لبخند می زنم برای باورهای هنوز باقی مانده ی اعماق قلبم .
هنوز شادم و ادامه راه همچنان برای من زیباست .

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

حال همه ما خوب است ، باورش کنیم ؟...

از خیلی بد به خیلی خوب
این حس و حال این روزهای من بود ، وقتی از چیزی ناراحت میشم می فهمم که باید خیلی سریع خودمو از این وضعیت بیارم بیرون بعد خیلی کارای خوبی به ذهنم می آد که انجام بدم کارهایی که شاید اگه حالم خوب بود همیشه به اونا توجه نمی کردم این روزا فهمیدم که باید برم کتابای بیشتری بخونم تا خودم رو درمان کنم خیلی وقته فهمیدم کتاب هر دردی رو درمان می کنه ، اصلا هر دردی رو !
یکی دیگه اش جاهایی که وقتی میری احساس می کنی ایمانت قوی تر میشه ایمانی که بواسطه آرامش از رفتن تو اون مکانها ایجاد میشه یه جایی هست که وقتی میرم و تو حیاطش می شینم و به حوض و حجره هاش نگاه می کنم آرامش می گیرم 
بعضی آدم ها ، آدم هایی که بوی ناب می دن دوستایی که تو سالیان سال هیچ وقت به تو پشت نکردن و وقتی بعد از مدتها صداشونو میشنوی گله و شکایت نمی کنن که چقدر بی وفایی ، کجایی دختر ! خوشحال میشن و هیجان تو صداشون موج می زنه 
دیدن یه چهره ، چهره ی عشق که از دور به تو لبخند می زنه و تو می دونی تا وقتی که این لبخند هست زندگی ادامه داره .
خوندن یه اس ام اس از از یه کسی که برات خیلی عزیزه و اینکه از صدای رعد و برق و بارون شدید نگرانه که حس نکنی تنهایی 
ورزش شدید طوری که وقتی اومدی خونه هر چقدرم شیر موز بخوری و آب احساس می کنی ضعف داری اینم یکی از بهترین راه هاست .
داشتن یه خواهر که دنیاته و دیدن نگرانیش برای حال و هوای این روزهای تو .
خوندن بعضی از ایمیل های جذاب و گاهی خنده دار و گوش دادن به آهنگ های محبوبت .
.
.
.
احساس می کنی خوب شدی گاهی به همین سادگی همه چیز خوب میشود .
یه موضوع دیگه که این روزها فهمیدم اینه که بعضی وقت ها ما آدم ها متوجه بدجنسی های مان نمی شیم و وقتی می فهمیم که دست از بدجنسی برداشته باشیم. درست مثل روشن کردن چراغ است، وقتی چراغ را روشن می کنیم تازه می فهمیم اتاق چه قدر تاریک بوده . همه ی آدم ها این چیزها را می دانند ولی تظاهر به ندانستن می کنند.

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

لبخندی چسبناک....

ای ی ی رویاهای شیرین من 
رویاهایم،آره همون رویاهای دورم که شیرین است عجیب ،رویاهایم با طعم خوشمزه توت سفید و عسل .
رویاهایم عجیب این روزا ته دلمو خوشحال کردند هر شب ... هر صبح .. هر لبخندی که به لبم می آد یادآور این موضوعه که ایییییی پسرک رویاهات نزدیکن .
خیلی شیرین و کشدار این روزها حال غریبی دارم ،ساعت به ساعت نیست ثانیه به ثانیه ، میان همه روزمرگی ها عجیب غیر عادی و پر انرژی شدم و این لببببخننننند چسبناک شده روی لب هام .
این هفته بارها به خدا گفتم ممنونم بارها رقصیدم و چند باری گریستم ... سبک سبک مثل وقتی که داری کوهنوردی می کنی وقتی طبیعت با تو دوسته و به هم لبخند می زنید 
همیشه وقتی احساساتم خیلی هیجان داره احساس شادی می کنم چون می فهمم که هنوز می تونم مدتها ادامه بدم ، چه لذتی داره این نزدیک شدن به رویاها ، چه لذتی داره بودن و همراه بودن، چه لذتی داره حضور و لحظه ها .
بیشتر از هر زمانی ایمان دارم که بالاخره یه روز خوب می آد .
از کوه بالا میرم احساس می کنم ماهیچه های پام منقبض شده و ریه ام منبسط از کوه بالا میرم و موهاش از کناره های روسریش رها میشن و تو باد می رقصند ، مردمک چشمم خنکی هوای بالای کوه رو حس می کنه .
زندگی زندگی ، لذت و لذت 
همین و دیگر هیچ ...

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

زیاد گریه می‌کنم این روزها ...

سرعت تمرکز و تفکر من مقایسش حلزون بر ثانیه است. شاید هم کرگردن بر ثانیه. اصلا یک خستگی عمیقی نشسته روی استخوان‌هایم که هر چه هم پاکش کنی نمی‌رود. البته کو حال پاک کردن! اصلا من سال‌هاست خسته‌ام. انگار آنقدر سنگ کشیدم سنگ کشیدم که حالا دیگر یک قدم هم نمی‌توانم بردارم. بعد می‌خواهم درجا بیاستم. آنقدر بیاستم که تمام شود. آنقدر که طناب سنگ پاره‌ شود. بدی این است که اگر بیاستم نه تنها همه چی صفر می‌شود که تنها چاره‌اش همان مردن است. بعد من هی می‌کشم. البته دیگر نمی‌کشم. می‌کشم که با طناب به سنگ وصل باشم که نخورم زمین. بعد این شانه‌ها هی خسته‌تر می شود. حالا دیگر اگر هیچ چیزی را هم نکشنم، آن خستگی مانده توی استخوان‌هایم.
 

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

رابطه‌ای خالی از لذت کشف کردن و کشف شدن...

ازش نمی‌پرسم که بنویسم یا نه. حالا اگر بعدا فهمید و دعوایم کرد هم که دیگر کار از کار گذشته. آدم کارش را می‌کند بعد معذرت می‌خواهد. شما جوانان این را الگوی رفتاریتان نکنید ولی کلا خیلی بهتر از از اول اجازه گرفتن جواب می‌دهد، مخصوصا اگر آدم محترمی باشد و توی رو‌دربایسی معذرت خواهی شما را قبول کند.

در فیلم جاودانه‌ی شادروان کیشلوفسکی – آبی – خانم ژولیت بینوش، نشسته بر بسترِ صبحگاهیِ نخستین معاشقه‌ی شبانه با معشوقه‌ی قدیمی‌اش، فنجان قهوه را به دست مرد می‌دهد؛ لبخندزنان، اما جدی و گستاخانه می‌گوید: «ببین؛ من هم مثل زن‌های دیگه‌ام. بوی عرق می‌دم، سرفه می‌کنم و همون سوراخ‌ها رو دارم!» و مرد را ترک‌ می‌کند. یعنی که «هی! این عشق را باور نمی‌کنم؛ چون من هم یک زن/تن ام مثل همه‌ی زن/تن‌ها و به زودی روزی می‌رسد که برای تو فرقی با دیگر زن/تن‌ها نخواهم کرد. هم‌چنان که برای شوهرِ تازه درگذشته‌ام فرقی با دیگر زن‌ها نداشتم». و البته قصه‌ی فیلم، قصه‌ی کشفِ دوباره‌ی این زن از خودش، کشفِ تازه‌ی مرد عاشق از زن و کشف هردوشان از هنرهایی است که در وجودشان داشته‌اند و خبر نداشته‌اند: هنر موسیقی، هنر زندگی، هنر عشق‌ورزی.

به گمان من رابطه، فرصتِ یک کشفِ یگانه است؛ وگرنه به هیچ نمی‌ارزد. با زن/مردی آشنا می‌شوی، او را به زندگی‌ات راه می‌دهی، همان چیزها را با او تجربه و تکرار می‌کنی که با دیگران، همان حرف‌ها و نگاه‌ها و ایده‌ها و قرارها و بی‌قراری‌ها، همان تنانگی‌ها و الخ. چیزی در او نمی‌یابی – نمی‌جویی که بیابی – که او را از دیگران متمایز کند. نه چیزی به او می‌افزایی، نه طلب می‌کنی که او چیزی به تو بیفزاید. او را چنان می‌بینی و می‌خواهی که هر کس دیگری را: همسری یا همسفری یا هم‌خوابه‌ای یا تکیه‌گاهی، برای چند صباحی. او را در هیئت زن/مردی می‌بینی که بودنش در شستن ظرف‌ها یا پرداختن قبض‌ها یا همراهی در میهمانی‌ها یا هم‌صحبتی در گپ و گعده‌ها یا پر کردن جایی خالی در رخت‌خواب خلاصه می‌شود. و خلاص.

رابطه‌ای که آدم‌هایِ پس از پایانش، همان آدم‌هایِ پیش از آغازش باشند، رابطه‌ای خالی از لذت کشف کردن و کشف شدن، رابطه‌ای که تنها تجربه‌ی تکرار و تکرارِ تجربه‌ها باشد، تکه‌ای از پازل زندگی است که به دور می‌افکنیم؛ بی آن که بازی‌اش کرده باشیم. وصله‌ای ناجور در لحافی چهل‌تکه. تکه‌ای زشت و ناهماهنگ که انگار به ناچار به زندگی‌مان کوک زده‌ایم.

آدم‌ها – ساده‌ترینِ آدم‌ها هم – شایسته‌ی کشف‌اند. و عاشق‌ها – مغرورترینِ عاشق‌ها هم – کاشفانِ فروتنِ آنان. شکیباییِ یافتنِ رگه‌هایی منحصر به فرد و تکرارناپذیر، در وجود آن کس که دوستش می‌داری: «دوست داشتن» گمانم همین باشد.
.

فکر میکنم با بزرگ شدن/ بالا رفتن سن/ تجربیات بیشتر/ لگدخوردن های بیشتر/ دیدن رد فلگ های بیشتر و مهمتر از همه جامعه ای که سعی میکنه علایق و سلایق رو در راستای تفریحات، سیاست، فرهنگ و …(به دلایل مختلف از جمله دلایل اقتصادی) نزدیک به هم نگه داشته باشه، ما ها خیلی زود حوصلمون سر میره. یا اصلا از اول نمیریم سراغ کشف. یه سری علایم هست که قبلا دیدیم ، فیس بوکش هست، عکسهاش هست، تویتر هست و باعث میشه خیلی سریع جمع بندی میکنیم و طرف رو طبقه بندی میکنیم و فرصت کشف رو (اگه چیزی برای کشف کردن باشه) از خودمون میگیریم.
یه بخشی از عاشقیت های شونزده سالگی که هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن همین دور بودن معشوق بود. در دسترس نبودنش، بیتابی برای شناختش، برای یه بار تو کوچه دیدنش، با نامه ها باهاش یواش یواش آشنا شدن بود.
ما بزرگ ها تو اینترنت رگ و ریشه هم و در میاریم و میریم الکل میخوریم که بعد بهانه داشته باشیم که چرا حرف نزدیم و با هم خوابیدیم. (نفس این بد نیست، اما خیلی وقتا سکس صدا خفه کنه. حوصله نداشتنه، سدی هست برای شناخت، لبها و تن و دستا رو مشغول میکنه و ما میخواهیم اون گمشده رو پیدا کنیم اما خودمون هم میدونیم داریم صداشو میبندیم).

حالا من باید در خصوص این جمله‌‌های آخر یک پست بنویسم اما خب در راستای همان مشکل بالا، فعلا حال ندارم! البته افرا عقیده دارد که ویتامین دی باید بخورم و بروم ورزش کنم. عجب بساطی شده. خودم نمی‌دانم چرا اینقدر شلم.

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم میخواد دوباره دربیام. نو، سبز، عاشق...

در حال تجربه کردن مدلی از بی‌پولی هستم که تا به حال تجربه نکرده‌ام. یعنی نه اینکه همیشه پول داشته باشم، اما هیچ وقت اینقدر بی‌پول نبودم. رفتم یک قرص سردرد بخرم، خودم را کشتم تا ارزان‌ترینشان را پیدا کنم و بعد ببینم آیا هزاری در حسابم دارم که بخرم یا نه. (1500 داشتم). البته چشمم کور و دندم هم نرم دنبال کار بهتر نمی‌گردم و کار می‌کنم و سه روز در هفته هم فقط باغبانی می‌کنم و هرچه هم بقیه می‌گویند بیا این کارهای نجاری‌ات را بفروش من می‌گویم خسته‌ام (فعلا شعار اصلی زندگی من این است) و حال ندارم. اما در هر حال علم به چرایی این جریان، چیزی از دردش کم نمی‌کند.

تا حالا اینطور نشده بود که معاشرت نکنم چون باید حساب کنم اگر برویم فلان رستوران و فلان قدر بخوریم پولش می‌شود اینقدر و من باید حساب کنم آیا پول بنزین مهم‌تر است یا معاشرت. البته که بنزین مهم‌تر است. بعد این شده که همه‌اش می‌گویم نه قربان شما. درگیرم. حالا درگیری‌ام کجا بود. لباس و کفش که بماند. کفش! آخ کفش. خدایا من چقدر خوشبخت بودم که هر چقدر دلم می‌خواست کفش می‌خریدم (سطح دغدغه) ولی واقعا ظلم است. حالا خوب است سایز پای آدم تغییر نمی‌کند و من به تعداد سال‌های باقی‌مانده از زندگی‌ام کفش دارم که آنها را دور دنیا با خودم می‌کشم اما لامصب شلوار و بلوز چی! اضافه وزن که بی‌پولی سرش نمی‌شود. الان تعداد لباس‌هایی که اندازه‌ام می‌شوند و شکمم از تویشان نمی‌زند بیرون، به تعداد روزهای هفته هم نیست! حتی دست دومی ها هم گران شده‌اند. بعد خب معلوم است که آدم که پول نداشته باشد هر روز هات داگ افطاری می‌خورد. البته من توی یخجال لوبیا و کدو دارم. امروز رادیو می‌گفت تخم مرغ از پنج سال گذشته 300درصد گران‌تر شده. کاش این جعفر و حمیرا می‌گذاشتند من مرغ و خروس و بز بیاورم. آن وقت شیر و تخم مرغ هم نمی‌خریدم. باید نان را هم خودم بپزم. مصرف نان من بالاست (این را محیط کمرم گواهی می‌دهد). اینترنت مادر مرده هم هست. برق و آب و مرض‌های روانی و غیرروانی و بیمه کاشف (بله. باید براش بیمه می‌خریدم. چون یک شب بردمش اورژانس و پولش شد پانصد هزار تومان و یک دوستم که کاشف را خیلی دوست دارد پولش را داد، وگرنه من از گریه می‌مردم)

اینها را آدم نمی‌آید بلند نمی‌گویدِ، مخصوصا آدمی که هی میهمان می‌خواهد. بعد هم این‌ها را آدم وقتی مرضیه رفته زندان و غزه زیر بمباران هست هم نمی‌گوید. اما خب چکار کنم! بی‌پولم دیگر. اگر هفتاد هزار تومان داشتم در این مملکت می‌توانستم از صفر شروع کنم! فعلا هفتاد هزار زیر صفرم و هر ماه سیصد هزار می‌رود روی بهره‌اش. حساب کتاب نمی‌کنم. اگر بکنم خیلی ضایع می‌شود.

حالا که خسته‌ام، اما اگر خسته نبودم می‌نشستم رویا می‌بافتم که چه می‌شد یک نفر بیاید بگوید ای جوان! (منظورم خودم هستم) من روی تو سرمایه گذاری می‌کنم! بیا این پول را بگیر و نجاری کن و زندگی کن! البته انتظار خاصی هم نداشته باشد که سرمایه‌اش برگردد. ای کاش من به جای... یک ذره خمینی داشتم! خیلی زندگی بهتر می‌شد.....

   + از طرف کاشف... ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خودم مجروح دور می‌شوم.....

فاصلهٔ قهرکرده‌ها را پر می‌کنم؛ دروغ خوشایند از این‌یکی برای آن‌یکی می‌برم، اشتباه آن‌یکی را پیش این‌یکی گردن می‌گیرم. دیوار میان دعوا می‌شوم؛ مشت و فحش می‌خورم و عذر می‌خواهم. بعد دوطرف قهر یا دعوا را می‌اندازم توی بغل هم و لب و لب یا لب و لپشان را به‌هم می‌چسبانم و به‌خیروخوشی... خودم مجروح دور می‌شوم..

   + از طرف کاشف... ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دستت را که می‌گرفتم، دنیا را داشتم...

موسیقی را تو انتخاب می‌کردی. وقتی حال انتخاب داشتی یعنی حالت خوب بود. اما وای از وقتی که وارد می‌شدم، تو بودی و موسیقی نبود. خسته. خراب. پنهانی دستت می‌شدم، مغزت می‌شدم و دلخواهت را برای پخش انتخاب می‌کردم. کم‌کم یخ آب می‌شد؛ دستت به سفارش چای می‌رفت و چشمت دنبال آشنا می‌گشت. کی آشناتر از من؟! کی غیر از تو؟! دستت را که می‌گرفتم، دنیا را داشتم.

 

   + از طرف کاشف... ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلگرم‌کننده ...

یادمان رفته بود تقویم را ورق بزنیم. با اینکه اسب را می‌پرستم ولی چشم درشت اسب خرداد، یادآوری‌کننده و مایهٔ عذاب بود. حالا کفشدوزکی بر صفحهٔ تیرماه است که می‌توانم به فال نیک بگیرم. هر پروازکننده‌ای را به فال نیک می‌گیرم. چندروز پیش مورچهٔ بالدار را نماد خیر دانستم، بعد کفشدوزک تقویم و راه‌به‌راه پروانه‌های سفید و رنگارنگ باغچه‌ها را، طرقهٔ مکانیکی با آواز جادوییش، مرغ‌عشق آبی و پرندهٔ خوشخوان همیشگی درخت بیرون که این‌روزها فراموشش کرده بودم و او همچنان بوده. همچنان هست. «همچنان» وقتی اینطور قید عادت خوب می‌شود چقدر دلگرم‌کننده است!

 

 

   + از طرف کاشف... ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سقف ریخته ...

چطور تبر خورده به ریشهٔ زندگیم و وبلاگ می‌نویسم! تبر خورده و بعضی را همیشه آدمی مجبور است؛ غذا و شبه‌خواب و حمام و دستشویی و کارهای خانه. کارهای خانه، نه کارهای شخصی؛ دست و دلم به هیچ‌کار شخصی نمی‌رود. وبلاگ هم برایم همه‌جوره حکم سیگار سیگاریها را دارد وگرنه می‌بینی که از در و دیوار می‌نویسم. از در و دیوار می‌نویسم که لحظه‌ای سقف ریخته را نبینم....

 

   + از طرف کاشف... ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ته دل یکیمان...

دور سفره نشستیم و مثلاً داریم غذا می‌خوریم. از بشقابم که بیرون می‌آیم، نگاه گلوی بقیه می‌کنم؛ انگاری لقمه برای همه سخت پایین می‌رود، همه فرو رفته‌اند توی بشقابهایشان. از خودم بیرون می‌آیم و طناب مشترک دور گردنمان را می‌بینم که از حلقه‌ای در سقف رد شده. کافیست زیر پای یکیمان خالی شود، ته دل یکیمان.

 

   + از طرف کاشف... ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اگر دل...

دلم می‌خواهد بردارم بروم آسمان بنشینم، دانه‌دانه برشان دارم، از خودمان تبعیدشان کنم. دورشان کنم به جایی که برهم‌زنندهٔ آرامش و امید ما نباشند. آخ که اگر دل و گلوی من زبانی جدا و بی‌ملاحظه داشت برای فحش و فریاد!..

   + از طرف کاشف... ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شیطان...

شیطان نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت ... 

گفتم : ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ 

بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند ... 

شیطان گفت : خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! 

گفتم : ... به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه 
می زنی؟ 
گفت : من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. 

دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم 
روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. 
اینان را به شیطان چه نیاز است؟ 

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، 
زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، 
نمیدانستم که نسل او 
در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، 
و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : 
همانا تو خود پدر منی. 

روزگاریست که شیطان فریاد می زند آدمی پیدا کنید ... 
می خواهم سجده کنم!!!

   + رها شایگان ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

...

گـاهـی وقـتـا 

دلـم فـقـط سـنـگـیـنـی نـگـاهـت رو مـیـخـواد 

که زُل بـزنـی بـهـم 

و مـ ـن بـه روی خـودم نـیـارم . . .

   + رها شایگان ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بار هستی...

 دیشب ساعت یک ونیم دو همهٔ پنجره های ساختمان آنها و بیشتر شهر تاریک بود. چراغهای اتاق او روشن بود: زرد. جلوی ساختمان آنها اتوبوسی پارک شده بود: زرد. چراغهای کم نور مهتابی وسط بلوار هم روشن بود و باران می بارید. بلوکهای جدول: سبز و سفید و تمیز و کاجها:سبز و خیس. بیرون را از پنجرهٔ تاریک نگاه می کردم که این تصویر آنجلوپولوسی را دیدم. خواستم ادامه را به همان سبک پیش ببرم؛ برق اتاقش خاموش می شود. در ساختمان باز می شود؛ خودش است. می آید. سنگ کوچکی به پنجرهٔ ما می زند. می آید می نشیند کنارم توی تاریکیها و برایش رازهایی را که قرار است به گور ببرم یکی یکی تا صبح فاش می کنم. همینقدر ساده، سخت، ممکن و محال. برق خاموش شد و هیچی. تشکم را از این ور بردم ته اتاق بخوابم؛ شده حتی سه چهارمتر دورتر از پنجره و گوش او. دورتر از همه. شاید اگر رازها گفته شود آنقدر سبک شوم که بمیرم....

   + از طرف کاشف... ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید...

دو روز با من باش و بگو می خواهی به زندگی برگردی یا از آن زده شوی یا می خواهی وضعیتت مثل خودم باشد؛ پیک نیک لبهٔ پرتگاه! خوب یا بد... همه اش ازم برمی آید...

   + از طرف کاشف... ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

جز در همین لحظه هیچ جای دیگری نیستم...

می نشینم روی چارپایهٔ کنار یخچال و پشتم را می چسبانم به کنارهٔ داغ یخچال. پاهایم لخت روی سرامیکهای سرد. آن طرف خاک روی کوهها را می بینم و این طرف بخار بساط چای را. نمی خواهم هیچ چیز دیگری، مثلاً موسیقی، به خورد این لحظه بدهم. جز در همین لحظه هیچ جای دیگری نیستم؛ همین یعنی پُر است. بروم چای!...

   + از طرف کاشف... ; ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گاهی خنده، گاهی گریه؛ آخه این چه کاریه؟!...

 مچم را گرفته که: «گریه؟!» می گویم خمیازه کشیدم اشکم آمده. خمیازه را دید و پرسید ها! دوباره جلویش خمیازه می کشم و میمون بازی و خنده تا ببیند که خیسی چشمهایم از خمیازه های عمیق است. چه سابقهٔ خرابی دارم که آخرش گفت «برررو!» مثل آدمی که رد بخیه ای وامانده روی مچ دستش دارد؛ تکان بخورد گمان می کنند باز خیالی دارد، تکان نخورد خیال می کنند مرده....

   + از طرف کاشف... ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دست وبال فراموش شدهٔ خون آلود.....

باید از جایم بلند می شدم تا کمد می رفتم! در کمد را باز می کردم و توی تاریکیها، کرم مرطوب کننده را پیدا می کردم. در کرم را باز می کردم و یک تکه روی این دست، یک تکه روی آن دست می ریختم. توی مسیر هزارکیلومتری برگشت، کرم را پخش می کردم روی خشکی دستهایم. کوه. زورم بیاید، نخواهم یک کاری را بکنم؛ می بافم و می بافم و همینقدر سنگینش می کنم... مخصوصاً که کار برای خودم باشد. حالا همزمان بگوید نصف شبی یک مشت برف از قلهٔ قاف می خواهم توی هاون بکوبم، ببین چطوری پابرهنه؟ پرواز می کنم با همین دست وبال فراموش شدهٔ خون آلود...

   + از طرف کاشف... ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آدمهای چپیده تنگ هم...

عشق همیشه پر از دود و حرف نبود، پر از آدم نبود؛ آدمهای چپیده تنگ هم ِ تنها. گاهی صدای بساط چایْ موسیقی بود، گاهی صدای گرم رفیقم. سقفش از آسمان بعضی جاها حتی بلندتر بود....

   + از طرف کاشف... ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از ماست که بر ماست...

 قبلاً هم همین بوده؟ موقعی که کاشف دبیرستانی مردنی تر از حالا بودم یا توی سگ لرزهٔ زمستانهای دانشگاه هم بساط همین بوده هرماه؟ درست یادم نمی آید ولی یک چیز را مطمئنم؛ آن موقعها قوی تر بودم. همه گفتند استرس و فشار. در فیزیک: «فشار بزرگی نیرویی است که به طور عمود بر یکای سطح وارد می شود.» کاربردی نیست؟! با ذره ذرهٔ جانم حسش می کنم؛ به خاطر اینکه کسی خراش برندارد با تبر به جان خود افتادن یعنی فشار. برای آدمهای دوزاری، جان مایه گذاشتن یعنی فشار... حال نوشتن ندارم که خیلی چیزها یادآوریشان هم سنگین است. اگر یخ روی دریاچه ترک خورد باید چهاردست وپا شد؛ ترفندی فلاکت بار برای کاهش نیرو -وزن خودمان- و جلوگیری از شکستن و فرورفتن. هیچی... بگویم این کلافه ای که خودش را پتوپیچ کرده کنار کولر، منم؛ شکستهٔ تبرخوردهٔ بی جان من....

   + از طرف کاشف... ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گوش کن! با لب خاموش سخن می گویم..

گفت کوه فردا بی کوه. برنامهٔ کوه با برنامهٔ خواب عوض شده! خواب؛ پس دیوارهای دورم و دیوارهای سر راه نفسم برداشته نمی شود. خواب؛ پس نمی توانم حرف بزنم. می خواهم ولی گریه هم نمی کنم؛ کنج گرم و دیوارم نیست... یک کوه برف دست نخورده در من است...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

به خاطر رنگ گندم....

تو تا عمر داری باید بریده نفس بکشی کاشف . باید خودت را نبخشی که چرا اصرار داشتی دست قیچی ات را ببری بین مردم و او ،مهربان، چاره ای جز تنهایی و انتخابی جز مرگ نداشت. حالا هی بگو «به خاطر رنگ گندم»...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

زهوار ذهنم در رفته....

چپاندن این واقعیت در مغزم شبیه این است که بخواهم چند کمد وسیله و لباس را در چمدانی کوچک جا دهم؛ نمی گنجد. زهوار ذهنم در رفته. روزها هزاره ای می گذرد و شبها، پیر، چیزی شبیه خواب می برَدم تا صبح و بیداری آمیخته با دلشوره. با تمام این احوال امّیدوارم؛ به همین تشدید، با همین تشدید آویخته به امّیدم...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

با خودم...

یک گوش شنوای بیست وچهار ساعته حتماً دهانی کمِ کم چهل وهشت ساعته گویا دارد. یک گوش شنوای بیست وچهار ساعتهٔ بی دهان می خواهم که خب... می گویم و ساکتم. می شنوم و یکریز حرف می زنم؛ با خودم....

   + از طرف کاشف... ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

لبخندش را نگه داشته ام...

دختر کُرد کناری همراه مادرش بود. دست کم ده روز لب به غذا نزد و خواب نبردش؛ بی مبالغه. جسمش تهران، نیمی دلش تهران پیش مادرش و نیمی سنندج بچه هایش بود. همسن وسال بودیم. زیاد حرف می زدیم. یکپارچه گره به ابرو داشت. سنگین و تمیز و شبانه اشک می ریخت؛ مثل من رسوا سر به هر شانه ای نمی گذاشت. روز آخری که شانسی دیدمش، مادرش سرپا ایستاده بود و داشتند می رفتند شهرشان؛ لبخند قشنگش را همان وقت دیدم. لبخندش را نگه داشته ام.

   + از طرف کاشف... ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چطور نتوانم دلی را گرم کنم؟!...

اسکلت دستم را گذاشتم روی شانهٔ پرگوشتش و بهش گفتم درست میشه. اسکلت دستم رفت به جسمش. بعد هم نشستم توی چشمش با قطره اشک قیمتیش ریختم روی صورت و روسری و لباس و پای بی جوراب توی دمپاییش. دست باقیمانده ام به بازویش، محکم کاری کردم و گفتم دلم روشنه. وقتی تا مغز مغز استخوان جانم آتش گرفته، چطور نتوانم دلی را گرم کنم؟!...

   + از طرف کاشف... ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آب در هاون کوبیدن...

مجموعهٔ گرمازدگی و سرماخوردگی بی وقت و گریهٔ دیشب، امروز انداختم. چیزی که این روزها دیده و فهمیده ام این است که آدم در نهایت ناتوانی هم عجیب می تواند؛ همان سگ جانی خودمان. بدیش این است که فقط در دل حادثه حالی آدم می شود. شرحش برای فهماندن، شبیه شرح عشقی سراندازانه و جان بازانه؛ آب در هاون کوبیدن است. سخن کوتاه! با این حال رفتم و باز آفتاب نگران، چشم به راه زمان مقرر بودم....

   + از طرف کاشف... ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تنها ول شدم...

یکی گفت بروم نمازخانه دراز بکشم. رفتم. درش بسته بود. تا ظهر باز نمی شد. افتاده برگشتم دوباره روی بلوکهای سیمانی کنار باغچه. دمپاییهایم را درآوردم. چهارزانو زدم. زار زدم. جسته گریخته یادم می آید ، به هوای اینکه نمازخانه ام، رفته بود نمی دانم کجا. به گمانم آن موقع تازه تنها ول شدم...

   + از طرف کاشف... ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مردانه می خواهم نبازم، نبازی......

من همانم که با یک تار مو می توانم خودم را حلق آویز کنم و به یک تار مو می توانم چنگ بزنم و بنای زندگی کنم! حالا شده آتش بزنم خودم را، می زنم در این قیرگون زندگیمان، که نور ببینی و برخیزی. مردانه می خواهم نبازم، نبازی....

   + از طرف کاشف... ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کاین‌همه زخم نهان هست و مجال آه نیست...

 درختی هست توی مسیر، نشانهٔ «دیگه رسیدیم». ریشه دارد. فصل گرم کمی برگ دارد. اما از یک زاویهٔ خاص که نگاهش کنی، از بریدگی روی تنه می‌بینی که از تو خورده شده و پوسته‌اش باقی است. از حالم پرسید. برای آگاهی از حالم باید درخت را می‌دید. اما آدمی نبود که بیاید تا آن‌بالا به‌خاطر دیدن درختی از یک‌زاویهٔ خاص. پس گفتم خوبم. خوبم ِ خالی....

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من پُر از فانوسم...

دختر را می‌بینم وقت برگشتن. شبیه من است. وقتی راه می‌رود روبرو را نگاه می‌کند. حواسش پرت هست ولی پرت این‌ور و آن‌ور نیست. گفتم چشمش به روبروست ولی می‌دانم که جایی در دنیای شخصی‌اش سیر می‌کند. اگر توی راهش دیوار و درخت و آدمی باشد، بهش نمی‌خورد؛ ازش رد می‌شود. پس مایهٔ شگفتی نیست اگر برایش به شیشه بزنم و برنگردد. شبیه من است در روزهای خوب. روزهایی که قلبم همراه خون، گرما هم پخش می‌کند توی بدنم. روزهایی که بی‌دلیل لبخند می‌زنم. روزهایی که دلم به هیچی هم گرم است. ساده‌ای اگر گمان کنی به دیوار و درخت و آدمی که می‌بینی و نمی‌بینم تکیه کرده‌ایم...

 

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مدام یکی صدایم می‌زند.. دیگر از شنیدن اسمم هم مثل زنگ تلفن دلشوره میگیرم...

پیش‌بینی شده امشب اشک می‌آید. دلم یک‌طوری است. دلم می‌خواهد بردارم به همه، به همهٔ همه، زنگ بزنم؛ آشتی‌کنان. قهرم؟ دلم می‌خواهد با آشتیها هم آشتی کنم امشب. نیمه‌شب یاران اشک داریم. چقدر بی‌خبرم...

 

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

اصلاً نمی‌شد دوستش نداشت....

ذهن چه مارمولک ماهری است که می‌رود توی هزارسوراخ‌سنبه و هزارجور فکروخیال را برمی‌دارد و سرهم می‌کند و خوابی یکدست می‌سازد. بعد، آن‌وقت در بیداری برای حل پیش‌پاافتاده‌ترین مشکلها، خر سنگین توی گل گم‌شده‌ای می‌شود. طبیعی است یا من خرابش کرده‌ام؟

   + از طرف کاشف... ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دل؟ دل دردهای خودش را دارد...

خیال می‌کردم دیوید لینچ است؛ مشغول نوشتن فیلمنامه روی دستمال‌کاغذی. شبیهش بود. بعد شنیدم که دیوانه است؛ دیوانه‌ای درست‌وحسابی که پشت دیوانگی‌اش ماجرایی عاشقانه بود. می‌آمد کافه، سر میزی می‌نشست. روی دستمال‌کاغذیها یک‌عالمه ستاره می‌کشید و می‌رفت. پولی نمی‌داد. چیزی نمی‌خورد. حرفی نمی‌زد. ظاهرش هیچ خبر از جنون نمی‌داد. ستاره لابد یادآوری اسمی یا خاطره‌ای بود، شاید هم نه. روزهایی را سر میز مجنون می‌نشستیم؛ با نگاه ازش خواسته بودیم و با اشارهٔ سر اجازه‌مان داده بود. حرف و سکوت خودمان را می‌زدیم؛ قاطی سکوتهامان می‌شد فقط. چایی که برای او می‌گرفتیم لب‌نزده برگردانده می‌شد. نمی‌دانم... ما لابد یادآوری گذشته برای او بودیم. عشق شاید آیندهٔ یکی از ما بود....


   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بخوان!...

رگه‌های سنگ مرمر شکل کلمه‌ای بود. روز بعد خبری از کلمه نبود. جایش طرحی از نیم‌رخی، مثلاً، نشسته بود بر سنگ. همان سنگ بود، انگار رگه‌ها بسته به تابش خورشید یا نوع نگاه من دگرگون می‌شد. حکایت خطوط چهرهٔ بعضیهاست. خط خنده و رد اخم و هزارچروک بی‌مانند کناره و پای چشمها که روشن‌تر از کلمات حرف می‌زنند با آدم.....


   + از طرف کاشف... ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من حیوانم!...

 عقلم را می‌گذارم وسط. راه‌حل می‌دهم. گاهی برایش گریه می‌کنم. حالش را درک می‌کنم ولی نه مثل قبل؛ نه با همهٔ جسم و جانم. درد عشقی که دارد می‌کشد برایم دور است. بین من و حال این‌دختر بلاتکلیف که آمده مشورت، دنیایی فاصله افتاده. گرچه زندگی حالا راحت‌تر می‌گذرد ولی من بی‌عشق، هرقدر هم عاقل و خوشحال، خودم را آدمیزاد نمی‌دانم.

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خلاصی نخواه. تبر را بگذار بماند. خلاصی نیست. جای خالی تبر را خون پر می‌کند...

سوم راهنمایی چشمم رفت توی دستگیره در. یادم نیست درد داشتم یا نه. یادم است از چشمم قطره‌های خون می‌ریخت توی دستم که کاسه کرده بودم. گریه نمی‌کردم. از ترس می‌لرزیدم. وقتی بین صداها با دلهره چشمم را باز کردم و از پشت پردهٔ خون می‌دیدم، خوشبخت‌ترین آدم دنیا بودم. گریه کردم. می‌دیدم. حالا گاهی صبحها که چشم باز می‌کنم همان‌حال ناب را دارم...

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بالهای اشتیاق....

می‌دانم که نمی‌توانم بروم پایم را در آب پنج‌اقیانوس بزنم. دستم به اورست نمی‌رسد. نمی‌توانم همهٔ عزیزانم را شهربه‌شهر در آغوش بگیرم. از همهٔ کسانی که باید، نمی‌توانم معذرت‌خواهی و دلجویی کنم؛ بعضیها را اصلاً‌ گم کرده‌ام. آخ... ولی دلم را خوش کرده‌ام که می‌توانم از پیش‌پاافتاده‌ترین کارهای تکراری روزانه تازه‌تازه کیف کنم: طعم و تردی و صدای شاخهٔ کرفس زیر دندانهایم. آبی که از شیر روی دستم می‌ریزد و کم‌کم ولرم و گرم می‌شود. همچنان پرستیدن چای. آدمها... آدمها... طوماری می‌شود. بگو کلیشه‌ای و فلان. دارم به گفته‌اش عمل می‌کنم و تا بتوانم دریغ نمی‌کنم نه از خودم، نه از دیگران...


   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از عشق...

.با این حال دلم می خواهد یک روز در ارتفاعات مرا آنچنان ببوسی که نفهمم نسیمی که پشت گردنم را خنک می کند نفس توست یا باد...


   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سیم آخر...

ده‌بار زیر و بم باید جواب داد «تا بگویم شرح درد اشتیاق» تا نایافته سینه‌ای شرحه‌شرحه از فراق، سرانجام دست از مثنوی بردارد و به بیات‌ترک فرود بیاید و خلاص. گوش نیافتم. نگاه کن به هزارباره مردن در درد اشتیاقی شرح‌نداده. به دست و دهان من نگاه کن!

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

همیشه به این سادگی نیست! گاهی وصله‌پاره‌ها تا عمر داری می‌مانند....

برمی‌گشتیم خانه‌هامان. دستم توی دستش عرق کرده بود. قلبم فقط سمت چپ سینه نبود. تمام تنه‌ام می‌تپید. رسیدیم. دستم را ول کردم از دستش. برای خداحافظی دست دادیم. نبوسیدمش؛ گندَم بزنند. دیدم دور می‌شود. قلبم برگشت سر جایش. دیگر توی تاریکیها دیده نمی‌شد. نشستم روی پلهٔ جلوی در تا کلید را پیدا کنم. وصلهٔ ناجور پشیمانی روی قلبم سنگینی می‌کرد. بلند شدم در راهی که رفته بود سخت دویدم. سخت بهش رسیدم. سخت دستش را انداخت وسط قفسهٔ سینه‌ام و سخت شکافت و سخت قلبم را آورد بیرون و سخت وصله‌ها را کند. سخت بوسیدمش.

  همیشه به این سادگی نیست! گاهی وصله‌پاره‌ها تا عمر داری می‌مانند...


   + از طرف کاشف... ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

«منم دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور»...

چطور است که این‌بار دیگر شاهد نباشم! نمی‌خواهم آخرین‌نفر نزدیک طرف باشم، نمی‌خواهم آخرین‌نفری باشم که باهاش حرف زده، باهاش بوده، نمی‌خواهم و نمی‌توانم دیگر نگاه کنم به سقوط و بلعیدن و خفگی و خون. این‌بار جانم را تا لب پشت‌بام نه، تا کف زمین می‌گذارم و همراهت می‌آیم که تا آخر تنها نمانی عزیز نزدیک جانم. تنهایم گذاشتی توی این دنیای بی‌دروپیکری که همدیگر را داشتن نگهمان داشته. یکی‌یکی که از دست بدهم به‌خاطر چی باید بمانم دیگر؟!

   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بغضم در گلو چتری که دارد می‌گشاید چنگ...

گاهی گیر و گرفتی در کار گریه است؛ تردید چشم از دل ملاحظه‌کار آدمیست. نمی‌خواهد دل و دست و چشم دیگری را درگیر غم بی‌انجام خودش کند، این است که پناه می‌برد به فراموشی با هرچی. غم به‌راه یا به‌چاه، دنیا خراب یا آباد؛ آخ که اگر آدم بخوابد و بیدار نشود...

می‌توانم بنویسم ولی چه فایده! حالم گفتنی نیست، باید در من 27‌سال زندگی کرده باشی تا بفهمی نه و سی‌وهفت دقیقه شب امشب چه‌ام است و چرا.


   + از طرف کاشف... ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد