حرف هایی از جنس آرزو...Letters made ​​of dreams(وبلاگ سایت انتظار پاکWA8.IRفروش شارژبرای کودکان سرطانی)

همیشه برایم سوال است :اگر قرار بود روزی او را نبینم ، چرا خدا خواست که دوستش داشته باشم ؟

حال مرا اگر پرسیده باشی ...

حال مرا اگر پرسیده باشی ...خوبم . زندگی بی آن که حواسم باشد جریان دارد . صدای پرنده ای اگر بیدارم کرد اول صبح ، یادم می آید هنوز پرنده ای هست و گه گاه لکه ابری توی آسمان . آدم گاهی یادش می رود این چیزهای کوچک قشنگ را ! دلم می گوید : معجزات تکراری بیمزه ... این را که می گوید پشت بندش خمیازه ای می کشد که یعنی این روزها معجزه حتی کسی را سرحال نمی آورد . شاید پرنده ها اگر پارس می کردند دلم بیشتر خوشش می آمد . یا اگر جای ابر درخت می رویید از آسمان ...خوبم . زندگی جریان دارد . حقیقتا خوشبخت نیستم . شاید چون زیادی در قید و بند خوشبختی ام . آره خوشبخت نیستم اما نمی توانم بگویم بدبختم . همه چیز زیادی معمولی و آرام است . خبری از جر و بحث های معمول نیست . همه کوتاه آمده اند . دعوایی اگر هست بر سر جمع کردن سفره و شستن ظرف های تلنبار شده ست و تمام . که آن هم چندان چنگی به دل نمی زند . زود یکی کوتاه می آید ... هوم . شانه هایت را بینداز بالا و بگو : بی خیال ...خوبم . زندگی جریان دارد . دلخوشی های کوچک خودم را دارم . کافه ، پیاده روی ، ورق زدن روزنامه های الکی ، سازدهنی ... نتها هنوز سرحالم می آورند . دوستشان دارم . گاهی که خوشحالم cat steavens گوش می کنم . هنوز عاشق bring me to life ام . باب دیلن یک آرامش قشنگ بهم می دهد . صدای جان لنون را دوست دارم . توی محل کار فقط دلم System of a Down می خواهد . گه گاه می گذارم شاملو بخواند « دخترای ننه دریا » را و می خوابم آرام آرام .خوبم . زندگی جریان دارد . قشنگ نیستم . دلم می گوید : با آن لب های کوچکت می خواهی کجای دنیا را بگیری ! نمی گویم که هیچ کس با لبهایش هیچ جای دنیا را نگرفته . حتی اگر لبهایش قد یک لنگه کفش باشد . برایم مهم نیست . حتی اگر همه بگویند زشتم . با آن چشم هایم که وقت خندیدن گم می شود توی صورتم لپ کاشف هم که چاله میشه ... با این همه هیچ چیز نمی تواند لذت یک نوازش ملایم را ازم بگیرد . دلم که می گیرد.من اما گوشم به این حرف ها بدهکار نیست . این جوری دوست دارم .خوبم . زندگی جریان دارد . عاشق نیستم . بعضی ها را دوست دارم . اما خبری از آن گرمای عشق زیر پوست تنم نیست . تنهایی را دوست دارم . شاید برای همین است که عاشق نمی شوم . یاد گرفتم بی گرمای آغوش تو اشک بریزم . دیگر دلم نوازش دست هایت را نمی خواهد ...خوبم . زندگی جریان دارد . آرام ، یکنواخت ، ملال انگیز ... گاهی دلم می خواهد توی شلوغی خیابان ها برقصم . بلند بلند آواز بخوانم . گاهی دلم می خواهد پرواز کنم . آزاد چون پرنده ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آدم ها اذیتم می کنند . خیلی زیاد ...

آدم ها اذیتم می کنند ... ناراحتم می کند حرف های شان . کسی به فکر دل من نیست که می شکند زود و خورده هایش را یکی نیست جمع کند از این گوشه کنار ها . الکساندرا می گوید یک موش باید برود توی فاضلاب . من اما سفت و سخت چسبیده ام به تختخوابم . می خواهم به هر جان کندنی که هست بمانم و روزنامه های بیمزهء بیمزه بخوانم و بازی منچستر و یایرن را ببینم . پایم خواب می رود . لبم تاول می زند و من نشسته ام تا یکی از دلم در آورد تمام حرف هایی که شنیدم توی این شب های بارانی و نشنیده گرفتم . منچستر هم که مساوی شد باز چنگی به دل نمی زند بس که دندانم درد می کند . دیگر دیدن فوتبال هم لطفی ندارد . دارد ؟ ... آدم ها اذیتم می کنند . خیلی زیاد ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوستت دارم هزار بار ...

دیگر شبها خوابم نمی برد . می نشینم کنار پنجره و خیره می شوم به نورهای شب . دلم بیدار است . می گذارم روی شانه هایم اشک بریزد . دارم خرد می شوم . گذشته مثل بختک افتاده به جانم . عجیب است که اشک نمی ریزم ! ...زن روزهای آفتابی . حق با توست . فردا روز دیگریست . اما از پس این همه سال زندگی فهمیده ام روز بهتری نیست !عشق جان !من می روم یک سری به دلم بزنم . تو برو و هر وقت خواستی ، هر وقت حوصلهء من را داشتی برگرد . گلدان ها را آب داده ام و به وجدانم قسم هر روز این کار را خواهم کرد . دیگر حوله ها را به دستهء صندلی آویزا نکن . خراب می شوند . این صد بار ! نان تازه خریده ام گذاشته ام لای سفره .... سفر خوش بگذرد . می بوسمت .باور کن بزرگ شده ام . آنقدر که می توانم از پس مشکلاتم بربیایم . خواهشا برو و بگذار تنها باشم . دوست ندارم به خاطر من خودت را از زندگی محروم کنی . قول بده وقتی برگشتم خانه خالی باشد . دوستت دارم هزار بار ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

فاصله مان فقط یک نفس بود...

امشب فیلم “عمر” را دیدم که داستان چند جوان فلسطینی است. دردش میرود توی استخوان آدم. یعنی احساس میکردم دارم از زور درد و استیصال دسته صندلی را میشکنم. یا دستهایم را. دردش پر از غم است. حتی اگر داستانش هم بامدادخماری باشد، از دردش چیزی کم نمیکند.

استخوانهای صورت دخترک….شاید هم ترکیب آن استخوانهای آشنا بود. وقتی دخترک به من نزدیک بود و فاصله مان فقط یک نفس بود، من آن استخوانها را حفظ بودم. حفظ هستم. تنش را….و استخوانهای صورت دخترک همان ترکیب بود.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کاشف روزهای خوب کودکی من ! دیگر دوستت ندارم ...

هی کاشف روزهای آفتابی ! عیدت مبارک . آسمان امروز برای تو می بارد . فقط برای تو .می گوید : امروز 31مرداد نیست . انگار روزها را هم یادت رفته ! می گویم : چه اهمیتی دارد ! می خواهم امروز را جشن بگیرم . نمی خواهی تبریک بگویی ؟ بگذار باور کنم هنوز دوستم داری . گیرم که هزار تا31مرداد را هم جشن گرفتیم و گل دادیم دست هم . پس تکلیف روزهای ابری چه می شود ، روزهای برفی ، بارانی ؟دلم می خواست مامان بغلم کند و بگذارد روی شانه هایش اشک بریزم . دلم می خواست حالا ، حالا که خیلی تنهایم مامان باشد پیشم . مامان ، مامان خوب من ، با آن چشمهای مهربانش ... ولی نیست . مامان نیست . نمی دانم کجا رفته . این که توی خانه راه می رود ، این که می نشیند روبه روی من و دستهایم را می گیرد توی دستهای گرمش مامان من نیست . یک کودک پنج ساله است که تاتی تاتی راه می رود و بهانه می گیرد . باید مواظبش بود تا گم نشود ، تا پاهایش را بکوبد روی زمین و داد بزند . باید بغلش کرد تا اشک بریزد و آرام شود . ای کاش بابا بود . می گویم : مامان ! یعنی اون زنده ست ؟ شانه هایش را بالا می اندازد که یعنی نمی دانم . می داند . برای همین آرام و بی صدا اشک می ریزد . بغلش می کنم : اون چطور تونست منو تنها بذاره مامان ؟ نباید این کارو می کرد . نباید ... مامان فقط اشک می ریزد و من می فهمم که شانه های من را می خواهد ، دست های گرم من را ... و می فهمم که چقدر از کاشف بدم آمده از پس این همه سال و خاطره ... کاشف روزهای خوب کودکی من ! دیگر دوستت ندارم .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

غریبه...

می پرسد : پس کاشف سیبیلو کجاست . مرد سیبیلوی غریبه ؟ ... نمی دانم . ای کاش می دانستم . باید یک سرو سامانی به زندگی بدهم . عجیب است که دیگر قلبم تند نمی زند . عجیب است که دیگر قلبم آرام هم نمی زند ... عجیب است که دیگر قلبم نمی زند ...مامان آش می پزد . آش پشت پای داداش را . دیشب خوابش را دیدم . ذهنم خودش می رود توی گذشته ها . خاطرات خیلی دور می آیند سراغم . یک بغضی بیخ گلویم را می گیرد . در به در دنبال آلبوم ها می گردم . مامان می گوید گذاشته توی زیر زمین . می روم آن همه بوی نم و کهنگی را زیر و رو می کنم . بی فایده است . می گویم : مامان ! نیستن ! مامان اصراری ندارد پیدایشان کنیم . می خواهد فراموش کند . ای کاش می شد مثل تو باشم مامان ! ای کاش می شد خواب داداش را نبینم ! ولی نمی شود ! من که نمی خواهم . خودشان می آیند سراغم !یک دوست دوران کودکی . بعد از این همه سال آمده تا دلداریم بدهد به خیال خودش . می گوید : ما عادت داریم خودمونو وصل دیگران کنیم . بدون اونا حتی نمی تونیم نفس بکشیم ! ... گور پدر هر چی فمنیسم است . گور پدر جنبش های زنانه و هر چی بحث روشن فکریست ! گور پدر زنان بی مرد . زنان خوشبخت !... لعنت به من که دلم عشق می خواهد . لعنت به من که مرد سیبیلو دلم تنهایم گذاشت ...هی مرد روزهای آفتابی ! داری پیر می شوی ها !

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هیچ تفکر و شعوری پشتش نیست...

چند وقتی می خواهم خودم باشم . « مرد روزهای ابری » با تمام خوبی ها و بدی هایش یک داستان بود . همین و بس ...دارم فایل D را گیردگیری می کنم . نوشته هایم را باید delete می کردم . ارزشش چیزی بیشتر از این ها نبود . با این همه این کار را نکردم . دلم نیامد . حالا می گذارمشان این جا تا آرام آرام بروند توی آرشیو و بعد از شرشان راحت می شوم . کسانی که مرا می بینند اغلب این جا را نمی خوانند . از این بابت بی نهایت خوشحالم . ولی اگر چند خطی برای شما که ندیدمتان نوشته ام ، فقط نوشته های لحظه ای بوده . هیچ تفکر و شعوری پشتش نیست . اگر چیزی گفتم که ناراحتتان کرده به دل نگیرید . احساسات همان لحظه بوده و یک ساعت بعدش حرفم را پس گرفتم . با این همه پاکشان نکردم . قرار بود با نوشتن خودم را خالی کنم . هدف این دست نوشته های روزانه و روزمرگی ها همین است دیگر !خودم خوب می دانم دوباره افتاده ام به ابتذال ، به شخصی نویسی و چرند گویی . می دانم که حوصلهء خواندن شان را نداری ! ولی با این شخصی نویسی ها کنار بیایید . چند وقتی من را تحمل کنید . همان جوری که هستم . همان جوری که دلم می خواهد باشد ... ممنون ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تنهایی ...

تلفن های بی حاصل ، جنازهء آن مرد لهستانی کنار پیاده رو و سرو صدای سگ ها ، تلفن و باز هم هیچ ... کسی خانه نیست ؟ یکی گوشی را بردارد . خواهش می کنم ... تمام تنهاییم را اشک می ریزم .یک داستان تازه که خودم شدم یکی از آدم هایش . داستان مرا با خودش کجا می برد ؟خوب نمی گذارم داستان مرا با خودش ببرد . می گویم : من نیستم ! شمام هر غلطی می خوایید بکنید ... قبول دارم که کمی صدایم را بالا بردم . قبول دارم که کمی گستاخانه بود با این همه راه دیگری نداشتم . زن پیر فرانسوی اخم می کند و کلی چروک می دود توی صورتش . پیری اش را به رخم می کشد . دو برابر آن چیزی که باید می دهم دستش با همان چکی که تازه نقدش کردم . خانه را خالی می کنم . تمام ...تمام ِ تمام هم که نه ! می دانم داستان بیرحمانه می خواهد مرا با خودش ببرد ولی من زیر بار نمی روم . یک لیوان چای برای خودم می ریزم و با خودم فکر می کنم چقدر دلم می خواست حالا سیگار می کشیدم و یک لیوان قهوه ! گاهی این فکر به سرم می زند ولی اهلش نیستم . فقط حرف است . می دانم که عاشق ژستهای احمقانهء روشن فکری ام . آخر کی با این اداها نویسنده شده کاشف ! ....پروندهء این داستان تازه ام را موکول می کنم به بهار بعد . آن وقت حتما بزرگ شده ام . آن قدر که هیچ داستانی مرا در خودش غرق نکند . همیشه از تمام شدن داستان هایم می ترسم . نه از همه شان . آن ها که خودم دارم بازی شان می کنم . می ترسم دیگر برم نگردانند . من حالا یک پسر خوب و سربه راهم ... یک لیوان قهوه چطور است ؟ مهمان من ...همیشه تو حساب می کنی و این موضوع باعث می شود مدیونت باشم . این کار را دوست ندارم . هی دلم می خواهد با همین چکی که تازه نقدش کردم همهء لیوان ها را حساب کنم . و آن آبمیوهء نه چندان شیرین را . آن ساندویچ که توی جاده به خوردم دادی و بدجوری حالم را بد کرد . من حساب همه شان را دارم ...می دانم داستان دست از سرم بر نمی دارد . می دانم تا آخرش را باید بروم . تنهایی ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نجوای شبانه...

کاته گفت : « و بدی ای که می کنیم هم همین طور است . به نظر چیز مهمی نمی رسد ، مثل یک شوخی کوچک و بی اهمیت . والا آدم ها بدی نمی کردند و بیشتر مواظب بودند . » وینچنسیو گفت : « همین طور است » و کاته گفت ... و وینچستو گفت و ... کاته و وینچستو ... و من که در این آسمان ابری و هوای بارانی دلم می خواهد توی خیابان ها بی هدف قدم بزنم .خواندن « نجواهای شبانه » می چسبد . هر چند من دلم بخواهد بیرون باشم . هر چند قبلش مثل یک کروکدیل گریه کرده باشم . مطمئن نیستم کروکدیل ها هم اشک بریزند با این همه آن لحظه این تنها چیزی بود که به ذهنم رسید . خیلی زود فهمیدم زیادی احمقم که دارم اشک می ریزم ، چون نه می توانم و نه می خواهم چیزی را عوض کنم . آینده هر جور دلش بخواهد می آید ... بعد هم باران بارید . با خودم فکر کردم نیاز دارم با یکی حرف بزنم تا حالم بهتر شود . این اشک ها کمی حالم را جا آورده بود ولی کافی نبود . بعد « نجوای شبانه » که تا آخرش را یک نفس خواندم ... کتاب را که بستم قبل از آن که بتوانم به چیزی فکر کنم خوابم برد . تنها چیزی که یادم مانده همین جمله است : و بدی ای که می کنیم هم ...حوصلهء بیرون رفتن را ندارم . « حرفه ای ها » را موکول می کنم به شهریور و نمایش مجدد . هر چند بدجوری دلم می خواهد ببینمش . ای کاش می شد ترسا هم برنامه اش را بیندازد یک وقت دیگر ! با دوستم قرار می گذاریم پنجشنبه برویم . اون کلی برنامه دارد . پنجشنبه کافه بلاگ ، بعد برنامهء ترسا ، شنبه نمی دانم کجا . همش می خواهم از زیرش فرار کنم . نمی شود . دلم می خواست بگویم : اگه بچه ها میان برنامهء ترسا ، من نمیام . ولی نگفتم . برنامه که مال من نیست . تنها اون را راضی کردم « حرفه ای ها » را نبینیم . آخر هم می خواست بیاید . بی حوصله و بداخلاق شدم تازگیها . ترجیح می دهم فقط با ... می رفتیم . با خودم فکر می کنم باید « شهر زیبا » را هم ببینم . بهش زنگ می زنم و می گویم : فقط من و تو. همین ! اصلا هم کار بدی نیست ... زنگ نمی زنم . سینما که مال من نیست !

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

می بوسمت...

خانهء قدیمی پدربزرگ . کلی سال به عقب برگشته ام . بچه ها کوچک شده اند و دارند بازی می کنند و من پناه آورده ام به انباری کوچک توی حیاط که پر از کتاب است . خاله آمده دارد کتاب ها را نشانم می دهد . می گویم : خاله من الان برگشتم زمان عقب ! الان چه سالیه . عجیب است که تعجب نمی کند . می گوید : سال ۷۲ ... یعنی من از پس دویدن از این کوچه پس کوچه ها داشتم بر می گشتم عقب ! می پرسد : مامانت اینا چطورن ... می گویم : خوبن ولی پیر شدن خاله . خیلی پیر ... صدای زنگ تلفن .زنگ تلفن که با من کاری ندارد ، نصایح پدرانه ، زنگ تلفن که با من کاری ندارد ولی سرسختانه می خواهد مرا از تختخواب بکشد بیرون ، صدای گنجشکها ، من که توی تختخواب غلت می زنم و دارم خودم را به خواب می زنم ، صدای باز و بسته شدن در که یعنی بابا رفته ، زنگ تلفن ... داد می زنم : انگار این جا وزارتخونه ست . چتونه اول صبی ... بالاخره از تختخواب می آیم پایین ...اورکات به طرز وحشتناکی حس کنجکاوی من را ارضا می کند !بگذار یک لیوان چای بریزم . بر می گردم ...همه : yes drinking ... آقایان سیاستمدار ! دست کم کارخانه اش را بزنید با الکل استاندارد ، مردم از درد کبد نیفتند توی تخت بیمارستان ها . هر چند برای شما چه فرقی می کند ...کارمندی که آبرومندانه زندگی کرده . قبل از خرید هر چیزی قیمتش را می پرسد . از خرید خیلی چیزها محروم است . برای بچه هایش دلیل می آورد و راضی شان می کند که آن چیزی که می خواهند به درد نمی خورد . هر چند بچه هایش هم فهمیده اند که تنها دلیل یک فقر آبرومند است . تورم پدر را پیر می کند . کمر پدر را خم می کند . دوران بازنشستگی توی پارک می نشیند و با دیگران گپ می زند و ارزوهایش را به رخ این آن می کشد ... ای کاش یک گوشهء کوچک از ذهنتان را هم به او اختصاص دهید . فقط 37 دقیقه به او فکر کنید . همین ...هیچ کس تو را به یاد نمی آورد / این همه آدم / روی این کهکشان به این بزرگی ... و تو ، حتی آرزوی یکی نبودی ! ..._______________________________________________________از لا به لای خاطرات ؛ حرفهای تکراری برای افسون :خودت را خوب بپوشان . مواظب باش سرما نخوری . لباس گرم و جوراب د یادت نرود . آلبالو خشکه هم ببر . جان می دهد برای شبها که نشسته ای کنار آتش و روزنامه می خوانی . همین طور لواشک و آلو زرد . سبزی آش فراموش نشود . یهو دیدی هوس آش رشته کردی . چیزهای کوچکی هستند بی آن که خودت بدانی بدجوری به دردت می خورد . یک خودکار خوب آبی که جوهر پس نمی دهد و همه چیز را به گند نمی کشد ، یک دفترچهء کوچک قطور که بهت حس نوشتن می دهد ، گل سرهایی که موهایش را بالای سرش جمع می کند ، آویشن و نعنای خشک ... اممممم ، دیگر این که چند تا کتاب خوب با خودت ببر . از آن کتاب های قطور کاشفانه ؛ دزیره و بر بارد رفته ! هر چند خودم هنوز نخوانده ام ولی می دانم که می تواند بیکاریت را پر کند ! آهنگ های ایرانی ، نه ناظری و بنان که دلت بگیرد ، ویگن باید خوب باشد . فیلم هایی که از دیدن دوباره و ده باره و صدباره اش خسته نشوی . همین ها چمدانت را پر می کند ! ... دیگر سفارش نکنم . مواظب خودت باش و تند تند بنویس . دلم برایت تنگ می شود . یک دنیا دوستت دارم . می بوسمت ؛ مرد روزهای ابری ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

به خاطر عشق...

عزیزم !تبریک می گویم . به خاطر عشق و تمام خوبی هایش که برایم گفتی . تبریک می گویم که داری عاشق می شوی . تبریک می گویم که داری زندگی می کنی بی هیچ کم و کاستی . خوش به حال آدم هایی که لذت با تو بودن را تجربه می کنند !من ؟ خوبم . خیلی خوب . همه چیز مرتب است . کلی کار نیمه تمام هست و لیوان های قهوه که هی پر و خالی می شوند و یاد کویر که گه گاه می آید سراغم ... حواسم هست که بی هوا عاشق نشوم . عاشقی را ساخته اند برای آدم هایی مثل تو نه من که زنده ام برای همین اتاق خالی و شبهای تنهایی . دوست دارم این تنهایی ها را . لذت نابی هست که تو نمی فهمی . من هم لذتهای زندگی تو را نفهمیدم هیچ وقت .بیخود نگران من نباش . این جا آدم های خوبی زندگی می کنند که هیچ وقت توی زندگی شان لذتهای تو را تجربه نکرده اند ولی مثل تو خوبند . حتی بهتر از تو !آن عکس ها را که دیدم بی دلیل یاد کویر افتادم و روزهای دوری که دیگر هیچ گاه تکرار نمی شوند .می دانی ؟ راستش من همیشه عاشق ریل های قطارم و صدای قطارها که می آمدند و می رفتند و من و تو که می ایستادیم آن سوی آدم ها و برای مسافران نمی دانم کجا دست تکان می دادیم . بعد خیلی زود فراموش می شدیم ... همیشه عاشق قطارم که می رفت و من و تو که نگاه می کردیم از شیشه هایش تا بچه های آن آبادی برایمان دست تکان بدهند . بعد یاد این صدا افتادم : کاشف ، کاشف! اون جا رو ببین .... و آن فرفره ها که توی باد می چرخیدند . یاد کفش دوزکها افتادم دوباره و از خودم می پرسم : پس کفشدوزکها کجا رفتند ؟! ... عزیزم ! راست راهت را بگیر و برو . مبادا که برگردی . این جا همه چیز مثل اولش است . آدم ها با تمام خوبی هایشان هستند . ولی میان این همه آدم های خوب و قصه های مادر بزرگ توی دل کویر آدم همیشه کم می آورد . آسمان کویر همیشه هم که ستاره ای باشد باز هم میان این همه ستاره مال من و تو گم شده . راستی گه گاه باران می بارد . مادربزرگ مرده . کم ، خیلی کم یادش می افتم . همین ... شاید فقط همین صدا : کاشف ، کاشف ! اون جا رو ببین ... چه روزهایی بود . آن ریل بی پایان قطار ها . می ایستادیم روی ریل ها و قطار می شدیم و تا تهش را می رفتیم . تا تهش را ؟ برای من و تو که کوچک بودیم آن جا تهش بود و فکر می کردیم دنیا مال من و توست . فکر می کردیم کویر را ساخته اند تا من و تو باد که می آید فرفره ها را بچرخانیم و تو از ته آن کوچهء پایینی داد بزنی : کاشف، کاشف اون جا رو ببین ... و آن روز من ته انگشتانت را گرفتم و رفتم تا ببینم . چیزی نبود جز کویر و کویر و کویر . راستش همیشه دلم می خواست نویسنده شوم . اما نشد . نوشتن اگر هیچ چیز برایم نداشته ، دست کم کلی خاطره را یادم آورد : هِی کاشف! اون بالا چی کار می کنی ؟ ... یادت هست ؟خواهش می کنم برنگرد . خاطرات آن سالهای دور بگذار دست نخورده باقی بماند . می دانم نباید این ها را می نوشتم . با این هم گفتم تا بدانی هنوز تنها دوست منی . آدم از پس این همه سال و خاطره می فهمد دوستی ها مال چند روزند و بعد همه چیز تمام می شود ولی تو ... یادت باشد آن جا توی دل کویر ، مادر بزرگ منتظر است تا برایمان قصه بخواند . یادت باشد کویر هنوز مال من و توست . تنها مال من و تو...

 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

به قول والاس : تنها دوست یک لاشخور لقمهء بعدیشه ...

می روم چند تا مجله می خرم ؛ « هفت » این کار را دوست دارم . بنشینم روی صندلی ، پاهایم را روی میز دراز کنم ، بی خیال از همهء دنیا و آدم هایش قهوه بنوشم و صفحه ها را ورق بزنم ... باعث می شود احساس کنم همه چیز خوب و مرتب است ! 

جنون خواندن پیدا کرده ام ! اولش خوب است . هی می خوانی و می خوانی و می خوانی و هی سیر نمی شوی . ولی بعد کلافه ات می کند . از خانه بیرون نمی روی . دفترچه تلفن را عمدا گم می کنی تا با کسی حرف نزنی ، می روی طرف تلفن تا بهش زنگ بزنی و بعد خیلی راحت منصرف می شوی ! ، لباس هایت را می اندازی تو سبد رخت چرکها و نمی روی سراغشان ، بد اخلاق می شوی ، گوشه گیر و عصبانی ، غذا خوردن برایت لذت بخش نیست . می خوری تا سیر شوی . هر چند خیلی وقت است به این مرض مبتلا هستم ... مامانه سیبها را می چیند تا دم در ! اسم های وسوسه انگیز ، « قطب الدین صادقی » ، « حرفه ای ها » ، « لیلی و مجنون » ... بیرووووووووووون ... 

« ماجراهای دست اول هنگ ؛ سگ گاوچران » ... هومممممم ... خوب . خیلی خوب . وقتی پاهایم از درد دارد منفجر می شود ، کلی فکر و خیال احمقانه کردم و یک خروار اشکم را بیخودی حرام کردم ، خواب های بد و آدم های دور دوباره آمدند سراغم ... این جور وقتها خواندنش بدجوری می چسبد . یک کتاب تازه از هانریش بل خریدم با این همه نگاهش هم نمی کنم . فقط هنگ ؛ سگ گاوچران . همین و بس ... 

من احمقم ؟! ... آره هستم . 

داداشه مثل شتر راه می رود . هر چی می گویم آدم نمی شود . 

آره بیخودی تو روی هم لبخند می زنیم . من از این کار بدم می آید . ما آدم های بدی هستیم . 

بدجوری نیاز دارم با یکی حرف بزنم . باید کمکم کند . گفتم که دفتر تلفن را عمدا گم کردم . اگر می دانستی چقدر تنها شدم تازگیها ... _ تو چه مرگته کاشف؟ _ به خدا خودم هم نمی دانم . 

به قول والاس : تنها دوست یک لاشخور لقمهء بعدیشه ... 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کلی وقت دارم تا اشک بریزم ، فکر کنم ، تنها باشم ! ...

دختر سیبیلوی غریبه رفته . الان دوازده روز است که رفته . 
من و دختر سیبیلوی غریبه خیلی منطقی با هم حرف زدیم . من فکر می کردم ما آدم های روشن فکری هستیم . همدیگر را خوب درک می کنیم ... بعد از دوازده روز خیلی چیزها ممکن است عوض شود . دارم بزرگ می شوم . به اندازهء تمام این سال ها تنها شدم . حالا دیگر خوب می دانم هیچ منطقی مرا راضی نمی کند . دارم کم کم پشیمان می شوم . چه زود کوتاه آمدی مرد روزهای ابری ! 
به مامان چیزی نگفتم . هر چند هیچ وقت مادر نبوده ام ولی خوب می دانم که مادر ها همه چیز را از چشم پسرهای کوچکشان می فهمند . بعد با چشمهایشان آدم را دلداری می دهند . مادر نگاه می کند توی چشمهایم : خوبی ؟ ... از نگاهش طفره می روم : من حالم خوبه مامان ! فقط یه کم ناراحتم . همین !

هر چی داد داشتم را سر مرد صاحبخانه زدم . گفتم خسته شدم بس که چیزی به دیوارها آویزان نکردم . خسته شدم بس که روی دیوارها نقاشی نکشیدم ، خسته شدم بس که این جا خانهء من نبوده ، بس که خانهء یک مرد صاحبخانه بوده . بس که همیشه نگران آخر سال بودم . نگران حکم تخلیه بودم ... مرد صاحبخانه اجازه داد تا می توانم داد بزنم . بعد هم گفت که می توانم تا هر وقت دلم میخواهد آن جا بمانم . هر چند از این مدل دلسوزی ها هیچ خوشم نمی آید ولی باعث شد تمام روز را توی اتاق ها راه بروم و افسوس بخورم که چرا منطق سرم نمی شود . چرا عادت دارم آدم ها را از خودم برنجانم ! دارم احساس حماقت می کنم ... باید یک زنگی به مرد صاحبخانه بزنم و بگویم که چقدر از رفتارم پشیمانم ! امروز خانه را تخلیه می کنم . 
هوا که تاریک می شود می روم بیرون . اشک نمی ریزم . خوب می دانم حالا کلی وقت دارم تا اشک بریزم ، فکر کنم ، تنها باشم ! ..

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بچه های فردا...

بالای دفتر چه ام بزرگ می نویسم « بچه های فردا » می گوید : چرا بچه های فردا ؟ ... نمی دانم . ای کاش می شد بگویم « بچه های امروز » ولی نشد . نمی شود ... شاید فردا ! نه مامان ؟ ... 
من اگر عشق داشتم ... خوب حالا که ندارم . کاری نمی شود کرد . مامان می خواست مرا ببرد پیش این و آن برایم دعا بخوانند . من اما زیر بار نرفتم . پشت می کنم به دنیا . با همه لج می کنم ، با مامان ، ماهی ها ... خودم ... 
مثل این است که چشمانت را باز کنی و ببینی همه راه را اشتباه رفته ای . حالا من هم چشمانم را باز کردم و ... این که کی و کجا بماند ولی بدجوری هم اشتباه کرده ام . 
کی فکرش را می کرد من حالا این جا باشم ؟! مطمئنم بابا حداقل اصلا فکرش را هم نمی کرد . آدم راه را اشتباه می رود دیگر . می داند دارد اشتباه می کند ها ولی بی تفاوت و لجوجانه می خواهد اشتباهی برود . تا آخرش را اشتباهی برود ! از این احمقانه تر نمی شود

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

عاشق نمی شه...

صدای مامان را از اتاقش می شنوم . دارد با تلفن حرف می زند . از میان کلمات گنگ و مبهمش می شنوم : عاشق نمی شه ! ... می دوم طرف در . تلفن را از دستش می گیرم . شانه هایش را تکان می دهم . داد می زنم : دیگه هیچ وقت این حرفو نزن . فهمیدی . هیچ وقت ! بغلم می کند . آرام اشک می ریزد : باشه . قول می دم ! موهایش را نوازش می کنم : متاسفم مامان . متاسفم که ناراحتت کردم .

خانهء مادر بزرگ زیادی سوت و کور شده . دیگر کسی بهش سر نمی زند . پدربزرگ که رفت ، همه رفتند . می فهمی که چه می گویم . انگار می ترسیدیم از خانهء خالی ، خانهء بی پدربزرگ . مامان که می خوابد از خانه می زنم بیرون . خانه تکانی را از آن جا شروع می کنم . از حوض بی ماهی مادر بزرگ و آن درختهای خرمالو . یک راست می روم طرف خانهء مادر بزرگ . نیم ساعتی با کلید زنگ زده اش ور می روم تا باز شود . خانه را کثافت برداشته . زنگ می زنم به مامان و می گویم که نمی آیم . چیزی نمی پرسد . می گویم شب همین جا می مانم . زنگ زده ام برایش شام یباورند . می تواند بی هیچ نگرانی بعد از ظهر را روی کاناپه بنشیند و فیلم های چرند تلویزیون را ببیند . بعد می افتم به جان خانه . مادر بزرگ نشسته روی پله های حیاط و دارد نگاهم می کند . آرام اشک می ریزم و همه چیز را برایش تعریف می کنم ؛ می دونی مامانی ! من که می دونستم چه بلایی داره سرم میاد . حقم بود ! ... تمام روز را می گویم و مادر بزرگ می شنود . خانه می شود مثل همان روزهای بچگی : کسی حق نداره این جا رو بفروشه ... نفروختند . همه سرشان گرم زندگی شد و این جا ماند بی مشتری . همه رفتند . من و مامان مانده ایم فقط . زنگ می زنم به مامان : مامان نمی آیی ؟! ... مامان همیشه از خاطراتش فرار می کند . از خوب و بدشان . می داند دیگر هیچ چیز مثل اولش نمی شود . حتی اگر تمام خانه را برق بیندازم . حتی اگر حوض را پر از آب کنم و گل بریزم تویش . پدربزرگ که بر نمی گردد ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ی کاش می شد مرا هم گردگیری می کردی...

 چیزی به سال نو نمانده بود . با مامان تمام تجریش را زیر پا گذاشته ایم تا چند متر پارچه پیدا کنیم برای روی میز اتاق پذیرایی . از همان هایی که مامان می خواهد . دارم کلافه می شوم . می گویم : مامان ! اینا خوبن دیگه . چرا نمی خری ؟ می گوید اگر خسته شدم می توانم برگردم خانه . خسته نیستم . فقط کمی کسل شده ام تازگیها . دو قدم که راه می روم به نفس نفس می افتم . یک فیلم را تا آخرش نمی بینم . کتاب نمی خوانم . ریخت و قیافهء این غذاها هم حالم را بهم می زند ... یک تقویم تازه برای خودم می خرم . می نویسم ؛ باید زندگی کرد مرد روزهای ابری ! جهان برای من و تو صبر نمی کند .   افتاده ایم به جان خانه . تمیز کردن خانه همیشه سرحالم می آورد . با مامان آواز می خوانیم و لیوان ها را برق می اندازیم . مبل ها را جابه جا می کنیم . تلویزیون را می گذاریم جلوی شومینه . می بینیم هوا هنوز سرد است ، شومینه را روشن می کنیم و دوباره تلویزیون را بر می گردانیم سر جای اولش . فرش ها را افقی می اندازیم ، عمودی انگار بهتر است ... مامان ! ای کاش می شد مرا هم گردگیری می کردی !

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ی کاش می شد مرا هم گردگیری می کردی...

 چیزی به سال نو نمانده بود . با مامان تمام تجریش را زیر پا گذاشته ایم تا چند متر پارچه پیدا کنیم برای روی میز اتاق پذیرایی . از همان هایی که مامان می خواهد . دارم کلافه می شوم . می گویم : مامان ! اینا خوبن دیگه . چرا نمی خری ؟ می گوید اگر خسته شدم می توانم برگردم خانه . خسته نیستم . فقط کمی کسل شده ام تازگیها . دو قدم که راه می روم به نفس نفس می افتم . یک فیلم را تا آخرش نمی بینم . کتاب نمی خوانم . ریخت و قیافهء این غذاها هم حالم را بهم می زند ... یک تقویم تازه برای خودم می خرم . می نویسم ؛ باید زندگی کرد مرد روزهای ابری ! جهان برای من و تو صبر نمی کند .   افتاده ایم به جان خانه . تمیز کردن خانه همیشه سرحالم می آورد . با مامان آواز می خوانیم و لیوان ها را برق می اندازیم . مبل ها را جابه جا می کنیم . تلویزیون را می گذاریم جلوی شومینه . می بینیم هوا هنوز سرد است ، شومینه را روشن می کنیم و دوباره تلویزیون را بر می گردانیم سر جای اولش . فرش ها را افقی می اندازیم ، عمودی انگار بهتر است ... مامان ! ای کاش می شد مرا هم گردگیری می کردی !

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شازده کوچولو...

 برای بچهء برادرزادم  شازده کوچولو را می خوانم . می خندد . او فکر می کند یک بچهء نه ماهه نمی فهمد . او فکر می کند بچه های نه ماهه چیزی از شازده کوچولو سرشان نمی شود . من میخواستم برای بچه ام هر شب شازده کوچولو بخوانم . به زن داداشم نمی گویم که بچه های نه ماهه باید شازده کوچولو را بخوانند . نمی گویم که بچه های ده ساله باید شازده کوچولو را بخوانند . نمی گویم که بچه های هفتاد ساله هم باید شازده کوچولو را بخوانند ... به پسرم فکر می کنم . قرار بود شب ها با لالایی من و صدای شاملو بخوابد وقتی شازده کوچولو را زمزمه می کرد توی گوش جهان ...  ای کاش می گذاشتم کاشف دنبالش می گشت . پیدایش می کرد . برش می گرداند خانه . این روزها بدجوری دلم برایش تنگ می شود ... سال نوت مبارک !

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کاشف روزهای آفتابی...

 من کاشف روزهای آفتابی ام ...  می گوید : چرا روزهای آفتابی ؟ ... نمی دانم . ای کاش می دانستم ....   مرد روزهای آفتابی دل مشغولی های کوچکی داشت ! کتاب های کوچک و کم حجمی می نوشت ، گلدان ها را آب می داد ، کیک شکلاتی درست می کرد ، باد بادک می ساخت ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

28ساله...

 هر چند چندان خوشبین نیستم ولی شبها که می خوابم با خودم فکر می کنم فردا یک روز دیگر است . یک روز بهتر ... داده ام نوشته هایم را ادیت کند . نوشته ام : آقای احمدی یکی را فرستاده یک نگاهی به شیرهای دستشویی طبقهء ۱۴ بیندازد . می گویم بیاید یک نگاهی هم به دوش حمام ما بیندازد ... زیر احمدی بیچاره یک خط قرمز می کشد . می نویسد : احمدی هم شد اسم ! یک اسم تکراری و بیمزه . می بینی کاشف ! تو حتی توی انتخاب اسم هم خلاقیت نداری ! ... خوب می دانم می خواهد لجم را در بیاورد . می خواهد رویش را کم کنم . می خواهد شاهکار بنویسم . شاید اگر چند سال پیش بود ، عصبانی می شدم . سرش داد می زدم . نوشته هایم را از دستش با حرص می گرفتم ، می رفتم توی اتاق . در را می بستم . می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم . شاهکار می نوشتم . ولی حالا ... می گویم : خوب عوضش کن . هر چی دوست داری بنویس جاش ! ... دیگر خسته تر از این حرفهایم که بخواهم خودم را ثابت کنم !  مامان می گوید : آدمهای 28ساله هم می توانند عالی بنویسند . می گویم : 27 سال مامان ! می گوید : چرتکه میندازی ؟! ... می زنیم زیر خنده...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هفت سین

   + zahra ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نوروز 93 مبارک

تمام لحظاتتون زیبا و شاد

سالی پر از سلامتی و سرور رو براتون آرزو میکنیمتشویقتشویق

   + zahra ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بهار

دل تکونی از خونه تکونی واجب تره.

دلتو بتکون از حرف ها از بغض ها از آدما .

دلتو بتکون از هر چی که تو این یکسال یادش دلتو به درد آورد.

از خاطره هایی که گریه هاش بیشتر از خنده هاش بود.

از نفهمیدن اونایی که همیشه فهمیدیشون .

دلتو بتکون از کوتاهی های خودت .

اگه با یه ببخشید منم مقصر بودم یکی رو آروم می کنی ارومش کن.

دلتو بتکون.

یه نفس عمیق بکش سلام بده به بهار به اتفاقهای خوب.

برای همه شما دوست های خوبم آرزوی شادی و سلامتی دارم امیدوارم به همه آرزوهای قشنگتون برسید.

   + الهام نامور ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آدمها حق ندارند بی مقدمه بمیرند...

  راستش هر چند نمی خواهم منفی فکر کنم ولی گاهی با خودم می گویم باید احتمال های منفی را هم در نظر گرفت . خوب این جوری چندان غیر منتظره نخواهد بود . از مرگهای بی مقدمه بدم می آید . آدم ها حق ندارند بی مقدمه ، توی روزهای برفی بمیرند . خسته ام . آن قدر خسته که اگر خبر مرگ کسی را بدهند می گویم : من برم . دیرم شده .   همیشه حسرت آن روز به خصوص را می خورم . من اشک ریختم ولی نه به اندازهء کافی . او را بغل کردم ولی نه به اندازهء کافی . بوسیدمش ولی نه به اندازهء کافی ... خوب کی فکرش را می کرد این جوری تمام شود ... آدم ها حق ندارند بی مقدمه ، توی روزهای برفی بمیرند . حتی تو روزهای بارانی ، آفتابی ... آدمها حق ندارند بی مقدمه بمیرند . چقدرگم شده ام ... چقدر دور شدم از غرابت دریا ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

میگذارم بگذرد...

 هیچ کس نفهمید چه بلایی سر من آمد . نفهمید من چه کشیدم . چه می کشم . کسی نخواست کمکم کند ، دستم را بگیرد ... دلم می خواست با کسی حرف بزنم . توی بغلش گریه کنم . بعد بگویم : ممنون که پیشم بودی ... او راه خودش را برود . من راه خودم را .نوشته هایم را که می خواند می گوید : دلم برات می سوزه ! ... نگاه می کنم توی چشمهایش و می گویم : مردی یه بار دیگه حرفتو تکرار کن ! دستهایم را مشت می کنم و صدایم را می برم بالا : مردی یه بار دیگه حرفتو تکرار کن ! با مشت می کوبم روی میز و داد می زنم : مردی یه بار دیگه حرفتو تکرار کن ! ... خیره می شود توی چشمهایم : دلم برات خیلی می سوزه ! ... می گویم : من موجود قابل ترحمی هستم ؟ ... سرم را می گذارم روی میز و آرام اشک می ریزم : نمی خوام کسی برای من دل بسوزونه . نمی خوام . نمی خوام ... دستهایم را می گیرد توی دستهایش : آره می فهمم دل روزهای آفتابی . خوب می فهمم !  مامان می گوید : فراموش کن ! ... نگاه می کنم به چین و چروک پیشانیش . به دستهایش . می گویم : مگر تو فراموش کردی ؟ می خندد ... می گذارم بگذرد ! ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دیر یا زود همه می روند و من تنها می شوم...

 آن وقتها که هنوز دلدادگی نکرده بودم توی خانهء پدری ام یک درخت گیلاس بود که مال من بود . مامان همیشه درختها را بین ما تقسیم می کرد . می گفت خوب مواظب باشید . درختها کوچک بودند . درست مثل ما . با ما بزرگ می شدند . قد می کشیدند . شکوفه ، میوه ، برگریزان ، خواب زمستانی ... وقتی سال نو می رسید و ماهی می گرفتیم برای سر سفرهء عید ، بابا که عیدی هایمان را می داد دستشان ، همه چیز از اول ... ولی من که بزرگ شدم ، وقتی قد کشیدم ، وقتی از آن خانه رفتم ، وقتی شکوفه دادم ، بعد میوه دیگر همه چیز مثل سابق نبود . درخت گیلاسم را بریدند . انگار که من را از ریشه کنده باشند . انگار که کودکی ام را دزدیده باشند ، زار زار گریستم ... گاهی دوست دارم دنیای کودکی ام همان جور دست نخورده باقی بماند . درست مثل همان عکس های یادگاری . همان لحظاتی که مادر ثبتشان می کرد . لباس تنمان می کرد و ما را صف می کرد توی حیاط کنار شاخه های یاس و ... آن لحظه تا آخر دنیا می ماند توی آلبوم های کوچک و بزرگ .... وقتی موهای مامان سپید می شوند یکی یکی دلم می گیرد . دیر یا زود همه می روند و من تنها می شوم . آن قدر تنها که دیگر هیچ عیدی ، نمی تواند مرا از خواب زمستانی بیدار کند ... چیزی نمانده به بهار...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تنبلی...

 روی یک تکه کاغذ نوشتم : من تعطیلم امروز ...  راستش دلها هیچ وقت نفهمیدند که کاشفها دوست دارند بعضی وقتها تعطیل باشند . مردها هر وقت دلشان بخواهد تعطیلند . آن وقت دیر می آیند خانه ، هر هفته جلسه دارند ، ماموریت می روند ، توی شرکت کارهایشان بهم گره می خورد و شبها می توانند با خیال راحت اعصابشان خورد باشد و ... ولی دل ها نمی توانند تعطیل باشند . آن وقت آشپزخانه هم تعطیل می شود ، خانه هم تعطیل می شود . می فهمی که چه می گویم ؟ ... دل ها نمی توانند با خیال راحت عصبانی باشند . حوصلهء آدمها را نداشته باشند ، اخم و تخم کنند .  با همهء این حرفها من تعطیلم . کاشف سیبیلو که می آید خانه نوشتهء روی در را می خواند . با این همه دستگیره را می پیچاند . خوب می دانستم این کار را می کند . در را قفل کردم . به در می زند . می گویم : خوبم فقط حوصله ندارم . همین ... توی ۲۰ دقیقه بعدش ، سه بار دیگر این کار را تکرار می کند . ولی من دیگر جوابش را نمی دهم . می خواهد زنگ بزند غذا بیاورند . باز هم دلم نمی خواهد جواب بدهم . غذا می خورد . شک ندارم غذای من پشت در است ، با سالاد ، نوشابه ، میوه و هزار تا کوفت وزهرمار دیگر . روزنامه ها را ورق می زند . کانال ها را عوض می کند . به مامان زنگ می زند . با خودم فکر می کنم عجب آدم دهن لقی ! مسواک نمی زند برخلاف هر شب . به در می زند و شب به خیر می گوید . توی تختش غلت می زند . خوابش نمی برد ... دل من توی این مدت یک فیلم خوب می بینم از « بیلی وایلدر » ، کتاب می خوانم ، می نویسم . تمام دیشب را باران بارید . این سومین روزی ست که تعطیلم ! دیگر دارم شورش را در می آورم ! آخ که این روزها دارم زندگی می کنم .  امروز صبح روز چهارم است . کاشف سیبلو مانده خانه ! تنبلی را به بی نهایت رسانده ایم دو تایی !  دل روزهای ابری ! دیگر تنبلی بس است . پیش به سوی کار! ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

من و ...

 بعد پارک را دور زدیم . نشستم روی یکی از آن صندلی ها . گفت : به این زودی خسته شدی ؟ نه نشده بودم . می خواستم تا آخر دنیا راه بروم . پیاده ... من و ...تازه با هم آشنا شده ایم . راه می رویم و آواز می خوانیم . اسمش ....نیست . ولی من ....صدایش می زنم . نمی دانم چرا . من همیشه آدمها را آن جوری صدا می کنم که خودم دوست دارم . برای خیلی از اسم ها دلیل و منطق ندارم . هر چی به ذهنم می آید می گویم . من توی یادگیری اسم ها زیادی احمقم !  ....یک سال از من کوچکتر است ولی این اختلاف سنی هیچ وقت مانع از درک متقابل نمی شود . من و ....بدجوری همدیگر را می فهمیم ! ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تپش قلب دارم . نمی دانم چه مرگم شده . قلبم می زند . تند تند می زند...

 تپش قلب دارم . نمی دانم چه مرگم شده . قلبم می زند . تند تند می زند . با خودم فکر می کنم یک دختر بچه . من دلم یک دختر بچه می خواهد . اول ها همیشه می ترسیدم که بچه ام پسر باشد ولی حالا نه ! دیگر خوب می دانم نگاه های یک پسر کوچک هم می تواند تپش قلبم را آرام کند . این را وقتی فهمیدم که توی فروشگاه یک پسر بچهء کوچک از پشت قفسه ها پرید جلوی پایم . سرم را نشانه گرفت : بنگ ! تو مُردی . لبخندی زدم . ادای مرده ها را در آوردم ! ... همان وقت بود که فهمیدم یک پسر بچهء کوچک هم می تواند به اندازهء تمام دختر بچه های کوچک دنیا که موهایشان را دمب اسبی می بندند و عروسک دستشان است دوست داشتنی باشد .   من هر روز روزمرگی می کنم . ولی من مثل همهء مردهانیستم . من این روزمرگی ها را دوست دارم . صبح ها که بیدار می شوم می روم سرکار و با خودم فکر می کنم باید به او بگویم دلم بچه می خواهد یا نه ؟ نمی خواهم سر اسمش با هم دعوا کنیم . من حوصلهء جر و بحث ندارم . یک کاشف سیبیلو نهایت بد سلیقگی را توی انتخاب اسم به خرج می دهد . شک ندارم !...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

غریبه...

 کاشف سیبیلو این روزها غریبه هم شده . دیروز که آمد خانه خیره شدم به چشمهایش . به لبهای خوش فرمش . نگاه نافذش . نمی دانست چه بلایی سرم آمده که این جوری خیره نگاهش می کنم . من هم هر چی فکر کردم نفهمیدم چه بلایی سر دل من آمده . کاشف سیبیلوی غریبه جا خوش کرده توی خانهء ما . حالا می ترسم . می ترسم بپرسم چه بلایی سر دل من آورده ! باز هم آن تپش قلب لعتنی می آید سراغم ! قلبم می زند . تند تند می زند .  می ترسم بچه ام از یک کاشف سیبیلوی غریبه باشد ! باید یک زنگی به مامان بزنم . باید با یکی حرف بزنم . کاشف سیبیلوی غریبه می خواهد مرا ببرد دکتر . می خواهد ببیند تب دارم یا نه ! دستش را پس می زنم . از دستهایش می ترسم .  از این که دست نوشته هایم بیفتد دست یک کاشف سیبیلوی غریبه می ترسم . نوشته هایم را می گذارم زیر لباسها ، توی کشو . اگر نوشته هایم بیفتد دستش حتما حسابی کفری می شود . از عصبانیت یک کاشف سیبیلوی غریبه می ترسم ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

اتاق خواب...

ما طبقهء دوم یک برج 2 طبقه زندگی می کنیم . از این جا تمام شهر زیر پای من است . صدای پای کاشف سیبیلو را می شنوم . قدیم تر ها باید از چشمی در نگاه می کردم تا مطمئن شوم . ولی تازگیها ، وقتی کاشف سیبیلو می پیچد توی کوچه ، وقتی می آید توی پارکینگ ، وقتی دکمهء آسانسور را می زند ، طبقهء اول ، طبقهء دوم ... طبقهء دوم ، وقتی می رسد به در ، کلید را می چرخاند توی قفل همه را با چشمهای بسته می بینم . می فهمم که قرار است بیاید . قدیم تر ها وقتی از آسانسور می آمد بیرون و صدای پایش را پشت در می شنیدم هول هولی ورقهایم را جمع می کردم ، چای را می ریختم توی دستشویی ، از چشمی در نگاه می کردم و منتظر می شدم تا بیاید . ولی حالا وقتی می پیچد توی کوچه تا برسد بالا وقت دارم تا دوخطی بنویسم . ورق ها را با آرامش جمع و جور کنم . چای را بریزم توی دستشویی ، لیوانم را بشویم . از چشمی در نگاه کنم تا بیاید . همیشه باید از چشمی در نگاهش کنم وگرنه می ترسم . راستش باید از چشمی در نگاه کنم و خودم را برای آمدن یک کاشف سیبیلوی غریبه توی اتاقم آماده کنم . یک بار که حواسم نبود بی هوا آمد توی خانه . هول شدم . حس آدمی را داشتم که یک غریبه پایش را گذاشته توی زندگیش . توی اتاق خوابش . دست و پایم را گم کردم . او خیره نگاهم می کرد . شاید داشت با خودش فکر می کرد این دل غریبه که موهایش را شانه نکرده این جا چه می کند ؟...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دل خودش...

 دیروز توی تاریکی اتاق دلم گرفت . یاد دل خودم افتادم . دلم برای مامان بدجوری تنگ شده بود . آرام و بی صدا اشک ریختم . ولی گویا چندان آرام هم نبود . کاشف سیبیلوی غریبه دستهایم را گرفت و آرام نوازش کرد . دستهایش را پس نزدم . راستش این روزها بدجوری به محبت نیاز دارم . حالا فرقی نمی کند چه کسی اشکهایم را پاک کند . زار زار گریسم . کاشف سیبیلو عصبانی نشد . گذاشت اشک بریزم . بعد خوابم برد . دلم برای کاشف سیبیلوی غریبه سوخت . او هم حتما دنبال دلش می گردد . دل خودش ! ....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کاشف غریبه...

 من روزمرگی هایم را دوست دارم . ظرف ها را می شویم . می گذارم کاشف به کارهایش برسد . چیزی به عید نمانده . کاشف دلش نمی خواهد توی سفره ماهی باشد . نمی گویم که چقدر دلم ماهی قرمز می خواهد . نمی گویم که همیشه توی سفره های هفت سین مامان ماهی بوده . همیشه سبزه داشتیم و آینه و قرآن . نمی گویم بدون ماهی قرمز سفرهء عید معنا ندارد  . می روم آرایشگاه . نمی گویم که دلم می خواهد موهایم را کوتاه کنم  . تبریک می گویند . می آیم بیرون و تا خانه را پیاده راه می روم . دو تا ماهی قرمز کوچک می گیرم . سر راه می دهمشان به یک پسر بچه ! بعد که می رسم سفره عید را می چینم . سفره ای که ماهی ندارد . تنگ خالی را می گذارم سر سفره . کاشف می خندد . بلند می خندد . دارد به لجبازیم می خندد . گونه ام را می بوسد . یادم می اندازد که زیبا شده ام ! خیلی زیبا . توی آینه نگاه می کنم . حق با کاشفه ... دستهایم را نوازش می کند ...  ۱من و کاشف نشسته ایم سر سفره . وقتی سال تحویل می شه من و کاشف آرزو می کنیم . یک آرزوی بزرگ . من به این آرزوهای اول سال و سر سفره ایمان دارم . شک ندارم که به آرزویم می رسم . همیشه چشم هایم را می بستم . دستهایم را بهم گره می زدم . نگاه می کردم به آسمان و از خدا می خواستم تا نمره هایم بیست شود ، تا مامان برایم آن اسباب بازی را که دیده بودم بخرد . تا بابا خوب شود و برگردد خانه ، تا برگردیم  ، تا ارسطو دوستم داشته باشد ، تا یلدا بمیرد ! ، تا بروم دانشگاه ، تا ... حالا من و کاشف نشسته ایم سر سفره ای که ماهی ندارد . من دارم فکر می کنم سر سفرهء بدون ماهی که نمی شود آرزوهای بزرگ داشت ! چشم می دوزم به تنگ خالی . من لجبازم یا کاشف غریبه ؟ وقتی بهار می شود اول می گذارم کاشف آرزو کند . برای من دعا می کند . برای این که همیشه پیشش بمانم . قلبم می زند . تند می زند . آخ که این روزها چقدر حالم بد است ! نوبت من است . من دعا نمی کنم . چه حیف ! خوب جلوی کاشف غریبه که نمی توانستم بگویم چقدر دلم برای دل خودم تنگ شده . نمی شد بگویم برگردد . زود زود . نمی شد بگویم این کاشف غریبهء سیبیلو دارد همهء زندگیم را از من می گیرد . گفتم : همان چیزهایی که تو گفتی . بعد نگاه کردم به تنگ بی آب ، بی ماهی ! ـ و ... کاشف غریبه داشت نگاه می کرد به دستهای کوچکم ... ـ و ... قرار نبود کاشف غریبه از همه چیز زندگیم سر در بیاورد . توی دلم می گویم : می خواهم نویسنده شوم . خواهش می کنم ، خواهش می کنم ، خواهش می کنم ! ... کاشف غریبه منتظر است . می گویم : هیچی ! همه چیز خوب و مرتبه ! ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ولی دلم نمی خواهد باشم...

هوا حسابی بهاری است . منتظرم تا بهار بیاید . هر چند کارتن خوابها می میرند توی این سرما . اما چه اهمیتی دارد . من دست فروش های زیادی را دیدم که نمردند . بعد بزرگ شدند . بعد هم فرقی نمی کرد که بمیرند یا بمانند . می بینی ؟ بودن یا نبودن خیلی ها دیگر فرقی نمی کند . حالا می خواهی با خودت بگو چه بی رحمانه دربارهء آدمها می نویسم . ولی عزیزم ! این یک حقیقت تلخ است که باید دیر یا زود می فهمیدم . و امروز دیگر خوب می دانم که دنیا برای من و تو صبر نمی کند ! برای آن خیابان خوابها . برای دست فروش ها ! ... راستش خیلی چیزها بود که باید زودتر از این ها یاد می گرفتم ولی چه می شود کرد . من دیر بزرگ شدم . خیلی دیر ... و وقتی به خودم آمدم دیدم تو رفتی . مادر سرفه می کند . بقیه هم منتظرند تا عید برسد ! ... راستش را بگویم ؟ من ندیدم خدا را ولی فرشته کوچولو امشب حقیقت تلخی را گفت ... عشق من به دنیا آمد . « ... » اما توی این مدت چه کشید بماند ! بیخود یاد خدا افتاده ام و هی می ترسم نکند من همان باشم . خدا می داند امسال نوبت کیست ؟ می دانم که پطرس بودن کار من نیست ! ولی دلم نمی خواهد باشم . تو یک چیزی به آنها بگو ... گیرم که بخواهی دنیا را عوض کنی . گیرم دلت بخواهد یک سال که دور نیست ، خدا تاج پادشاهی به سر بگذارد ، کاشف را به آتش بکشد و هیچ عاشقی سر کرور کرور سکه حتی ، لب نگشاید ! دیگر حرف های تو و هزاران پیامبر کوچه پس کوچه های این دنیا به مذاق این جماعت خوش نمی آید . خوب می دانم پاکی را به صلیب می کشند . درست مانند همان سال و هزاران سال بعد و تا آخر دنیا . حالا می خواهم من  باشم یا تو یا هر بیچارهء دیگری . یکی باید قربانی می شد تا خاطره را به صلیب بکشند ! بدون او این داستان چیزی کم داشت . راستش پاکی بهانه بود . من زیر بار نمی روم تا یک بهانه باشم . من هم مانند پونس پیلات دست می شویم و می نشینم به کناری . ای کاش جلجتا شرمش آید و ای کاش آسمان ببارد ! ... می بوسمت ... 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مامان بابای خیالی...

توی زمستون هیجده سالگی ام بود که اعتقادم را به مامان بابای خیالیم را از دست دادم ! این موضوع که من تا هیجده سالگی آن هدیه های مامان بابا را می گذاشتم به حساب آن مرد زن دوست داشتنی همه را به خنده می انداخت . آن ها ـ بچه های هم سن و سال خودم را می گویم ـ خیلی زودتر از این حرفها حقیقت را فهمیدند . آن ها خیلی زود فهمیدند که بابا مامان خیالی را مادر و پدر ها از خودشان سر هم کرده اند تا روزهای کودکی ما را پر کنند از افسانه های رنگی رنگی و هدیه های شب سال . من تا هجده سالگی می خوابیدم کنار درخت گردو تا صدای پایش را وقتی می خواهد غافلگیرم کند بشنوم . بیدار شوم . بپرم بغلش و بگویم که چقدر دوستش دارم ! ولی من شبها زود می خوابیدم . خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنی . هر سال این داستان تکرار می شد تا تولد هجده سالگی ام که بیدار ماندم . مامان هدیه هایم را گذاشت زیر درخت ، جورابم را پر از سکه کرد و رفت با خیال راحت خوابید بی آن که بداند دارد چه بلایی سر اعتقادات من می آورد . تا صبح گریستم . هدیه ها را انداختم توی سطل زباله . نگاه کردم توی چشم های مامان و داد زدم ؛ دلم نمی خواست این همه سال نقش مامان بابای خیالی رو برام بازی کنی ! ... مامان اجازه داد تا کمی داد بزنم و چرند بگویم . اجازه داد مثل پسر بچه های لوس ِ بی ادب پاهایم را به زمین بکوبم . اجازه داد تمام آن تعطیلات را بنشینم کنار آتش شومینه و فکر کنم . اجازه داد تا آن سال درسهایم را خوب نخوانم ، به یک دانشگاه  نروم و هیچ وقت یک آدم حسابی توی زندگیم نشوم . این موضوع مامان را بدجوری عذاب می داد ولی می توانست من را بفهمد ! ... 
امسال را بی هدیهء مامانم گذراندم . بدون افسانه های رنگی رنگی ... حالا دیگر خوب می دانم آن سالهای خوب کودکی ، بدون داستان های رنگی مامان و شبها
مامان بابای خیالی بی شک چیزی کم داشت ... راستی ممنونم بابت آن همه زیبایی که برایم فرستادی ... ؛ می بوسمت ... 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مغزم رو انداختم تو دریا...

میخوام مثل قدیما دراز بکشم رویاى دونفره ببافم. هواى امروز مثل هواهاى شمال ابری است. دلم تصورات عاشقانه اون موقع رو میخواد، اون بیقرارى و اون سکوت رو. اما دیگه نمیتونم تصور کنم. مرکز خیالبافى مغزم خراب شده. بعیده تعمیر بشه. وقتى که لگد خورد و خراب شد، دیگه درستش نکردم. نمیتونستم. دیگه جایى نداشت که پینه نبسته باشمش.
حالا تو واقعیت مزخرف لحظه زندگى میکنم.موبایل تعمیر میکنم و باور میکنم که تمام شده.
مرکز رویابافى مغزم رو انداختم تو دریا....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کاری نکنید که مادرتان مرا عاق کند!...

کاری نکنید که مادرتان مرا عاق کند! بله. کار در مغازه کار بسیار جالبی است. اما حتما دلیلی دارد که انسان‌ها می‌خواهند دکتر و مهندس شوند. آن دلیل هم -البته که خدمت به بشریت و تغییر جهان نیست- بلکه پول است. شما برای کار در مغازه کافی است دیپلم داشته باشید، یا حتی نداشته باشید. کافی است که سر از کار این لوازم دربیاورید. حالا برای هر کاری. بعد حقوق شما می‌شود در حد یک دهم، بلکه‌ هم کمتر از آنِ یک آدم که مثل آدم می‌رود سر کار در رشته‌ای که درسش را خوانده و بلد است. بله. آدمی زنده‌است که از زندگی‌اش لذت ببرد، اما باور کنید آدم پول‌دار خیلی بیشتر از زندگی‌اش لذت می‌برد. یعنی اگر بلد باشد، می‌برد. شما به جای کار درمغازه پولدار شوید و حال آن را ببرید. برای پول‌دار شدن باید تنبل نباشید. من هستم. (حالا درست است که من هنوز در رشته خودم کار می‌کنم و تلاش می‌کنم پولی هم از آن دربیاورم) اما مشقت‌هایش را حاضر نبودم. باید سوی چراغ می‌خوردم و با مغزم کار می‌کردم. من از یک جایی مغزم را تعطیل کردم. یعنی ده سال جان‌ کندم و روز و شب کار کردم و درس خواندم، حالا نمی‌خواهم استفاده‌اش را ببرم. به نظرم نمی‌ارزد. یعنی این مشقت و سختی باید ادامه پیدا کند. من نمی‌کشیدم. حداقل الان نمی کشم.

بله. من الان بسیار شادتر از یک سال قبلم هستم، اما یک قرض کله‌گنده دارم به خاطر بانک و یک عالمه کارت که باید پولشان را پس بدهم. ندارم که بدهم. بدهکاری برای من عذاب دائم است. مسافرت هم نمی‌توانم بروم. پول ندارم. کارم دیگر شیک و پیک نیست که لپ‌تاپ دستم بگیرم بروم در سواحل  مارگاریتا بخورم و مثلا کار کنم. امروز با از این شاین‌ها که به دستم بسته اندازه گرفتم شش مایل در همین مغازه راه رفتم. شب می‌خواستم بروم خیر سرم یکی را ببینم. گفتم می‌روم خانه لباس عوض می‌کنم می‌روم. یعنی آنچنان به تخت چسبیده‌ام که اگر نیکل کیدمن هم بود، نمی‌توانستم از جایم برایش بلند شوم. آدم دکتر مهندس شب های آخر هفته خیلی شیک و قشنگ می‌رود الواتی می‌کند. کف پاهایش تاول ندارد و تازه به این فکر نمی‌کند که کاش برای تولد برایش پتو و ملافه و جاصابونی بیاورند که مجبور نشود برود این‌ها را بخرد.

این‌ها را می‌نویسم چون که یک نفر برایم ایمیل زده و یک چیزهایی نوشته در مایه‌های اینکه من الگوی زندگی‌اش شده‌ام. من الگوی زندگی‌ام اوریانا فلاچی و ماری کوری و نوال سعداوی بودند، این شدم. من در این وبلاگ همه چیز را قشنگ و رنگی می‌نویسم. کلا هم که اینجا جدی نیست. رمنتسایز شده یک زندگی گیج و سرگردان است. شما زرنگ باشید و بین خط بخوانید و ببینید که چطور سر و تهم حتی همدیگر را پیدا نمی‌کنند که باهم بازی کنند. با مادر و پدرتان هم بحث نکنید که حالا دکتر بشوید که چه بشود. بزرگ که بشوید می‌فهمید که پدر و مادر آدم همیشه درست می‌گویند. مثل بچه آدمیزاد درستان را بخوانید و بعد هم بروید سر کار برای خودتان آدمی شوید. سخت هم بود که بود، عوضش پول در میاورید و هر چقدر دلتان می‌خواهد می‌توانید کفش بخرید! (بلی. آرزوهای من در این حد سطحی و پیش پا افتاده است). لازم هم ندارید که فکر کنید که کاش برایتان پتو و ملافه کادو بخرند.

از امشب شروع می‌کنم به نوشتن مذمت‌های کار در مغازه. از مادر و پدرهایتان واهمه دارم.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

سیگار روشن کنی نکشی فکر کن.....

این را نوشتم که توی کارم با یکی از مشتریهایمان دعوایم شد. البته باور کنید حق با من بود. یعنی اینقدر اخلاقش بد بود که سه روز بعد از دعوایش با من اخراج شد. یک چیزی گفت و من هم که در حد مرگ خسته بودم رفتم جلویش ایستادم و همانطور که گوشی را که دستم بود به شدت تکان می‌دادم گفتم که... گفت که آیا تو  به من گفتی ....؟ من هم گفتم که بله. به خودت گفتم. بعد آن یکی آقا آمد ما را سوا کرد. من هم احساس کردم که باید حتما یک استراحتی بگیرم. گفتم من ده دقیقه می‌روم بیرون هوا بخورم.

کنار این مغازه یک سوپرمارکتی است. رفتم یک بسته سیگار خریدم. با یکی از این بطری‌های یک  بطری آب . تازه من سیگاری هم نیستم. اما فکر کردم الان که عصبانی هستم لابد باید سیگار بکشم. نشستم روی جدول جلوی پاساژ و سیگار روشن کردم و آب خوردم. بعد به خودم نگاه کردم و همانطور که به سیگار کثافتم زل زده بودم فکر کردم که خاک توی سر بدبختت بریزند. نشستی کنار جدول خیابان و یک دستت سیگار و یک دستت آب است. این بود آرمان‌های ما؟ البته نمی‌دانم کدام آرمان‌ها. فکر کردم در سن 27 سالگی و بعد از اینکه دیگر همه فکر کردند من برای خودم آقایی شده‌ام نباید این وقت شب از دست این پسرک زپرتی ریقوی لاغر (اینجا نگاه از بالا به پایین به طبقه کارگر زحمت‌کش ندارم. نگاه جنسیتی یا توهین به سایزش هم نمی‌کنم. اصلا در سلسه طبقات  وضعش بهتر از ما است، یعنی من برای خودم یک انقلابی هستم که بر علیه طغیان طاغوت سرکشی کردم!)  که نصف سن مرا هم ندارد اینطور سگ بشوم و حالا آن به کنار، خاک توی سر بدبختم که فکر کردم باید الان سیگار بکشم و آب بخورم. نمی‌دانم احساس بدبخت بودنم بیشتر بود یا این حس که حالا این ژستی که گرفتی یعنی چی؟ مثلا خیلی بدبختی و زندگی فشارش زیاد است و از زور استرس به سیگار پناه برده‌ای؟ (بله. من با زبان بسیار فاخری با خودم حرف می‌زنم.)

بعد به داخل رستوران نگاه کردم. به یکی از زن‌ها که داشت با بچه‌اش ریاضی کار می‌کرد و غذا را کوفت بچه کرده بود. فکر کردم اگر مثل ادم زندگی کرده بودم الان من هم یک بچه این سن و سالی داشتم و پشت میز نشسته بودم، به جایی اینکه از دست پسرک ریقوی آشپز به سیگار پناه ببرم! بعد به قیافه بچه نگاه کردم، خوشحال شدم که مثل آدم زندگی نکردم. اما در هر حال….

بدترین بخش قضیه این است که بلافاصله بعد از دعوا باید آدم برگرد به مشتری یک لبخند کلفتی بزند و بگوید که بفرمایید(‌و ته دلش البته که یک ...اضافه کند.)بگما سیگار رو روشن کردم اما نکشیدم...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

چرا دانش‌آموزان را برای دیدن «معراجی‌ها» می برند!...

بخشنامه به مدارس یا نوعی رانت سینمائی ؟
یادداشتی کوتاه و دردمندانه
....................................... چرا دانش‌آموزان را برای دیدن «معراجی‌ها» می برند!

این‌که دانش‌آموزان دبستانی را گروه‌گروه برای دیدن «معراجی‌ها» به سینما می برند، چه سودی دارد؟این روز‌ها بچه دبستانی‌ها هم به دیدن «معراجی‌ها»یی می‌روند که مخصوص بزرگسال است در حالی که ده‌ها فیلم کودک در کمد‌های بنیاد سینمایی فارابی خاک می‌خورند؛ آیا این‌گونه می‌خواهیم نسل آینده‌مان را «سینمارو» و بافرهنگ تربیت کنیم؟!

این روز‌ها «معراجی‌ها»ی مسعود ده‌نمکی روی پرده رفته است و طبق اعلام پخش‌کننده‌ این فیلم در ۱۳ روز اکرانش به فروش ۳۶۰ میلیون تومانی در کل کشور دست پیدا کرده که برای اسفندماه، فروش فوق‌العاده‌ای است...این فیلم در یک هفته گذشته مخاطبان ویژه‌ای داشته است: بچه مدرسه‌ای‌هایی که گروه گروه به سینما برده می‌شوند و در فقدان اکران یک فیلم کودکِ خوب و مناسب، «معراجی‌ها» را می‌بینندوو!به عنوان مثال، شنبه ظهر (۱۰ اسفندماه) دانش‌آموزان دبستان پسرانه امیرکبیر تهران در سینما «شکوفه» به دیدن «معراجی‌ها» نشستند.وو ردیف‌های جلوتر برای دانش‌آموزان کلاس‌های پایین‌تر و ردیف‌های بالاتر برای سال‌بالایی‌ها بود...

در این که فیلمی مانند «معراجی‌ها» برای بچه دبستانی‌ها به عنوان یک برنامه تفریحی از سوی مدرسه مناسب است یا نه، می‌شود بحث کرد، گفت و شنید اما جای این پرسش باقی می‌ماند که وقتی فیلم‌های مناسبی برای کودکان ساخته نشده یا مانند حجم عظیم فیلم‌های کودک ساختِ بنیاد فارابی اکران نمی‌شود، چگونه انتظار داریم که مردان و زنان آینده جامعه، سینما رفتن را از کودکی بیاموزند و از آن به عنوان یک تفریح سالم لذت ببرند؟!

آیا چون فیلم ساخته ده نمکی هست این جوری دارندبرخی ها حمایتش می کنند؟ متاسفانه صدا و سیما هم شده همش تریبون تبلیغ معراجی ها... این هم یک نوع رانته مدل سینمائی است ؟همان طور که اخراجی ها بالاترین رقم فروش را از ان خود کرد!! از قرار باید معراجی ها هم رکورد زن باشد ان هم با بردن بچه های مردم به سینما ...که اصلا مهم نیست براشون کدوم فیلم و چه نوعی ...بچه هائی که فقط می خواهندساعاتی بخندندو شادی کنند....البته تفریحی که توفیق اجباری است و به نظر بخشنامه ای شده به مدارس و زورکی هم هست وباید پول بلیط را هم خودشان پرداخت کنند ؟! حالا چرا باید بچه دبستانی های معصوم دراین سن بایدصحنه های خشونت بار و جنگی و خون و خمپاره ببینند...؟

حال بایدازمسئولان هنری و سیاستگزاری فرهنگ و ارشاد و خانه ی سینما و مسئولان هنری آموزش و پرورش پرسید چرا مدارس و بچه های دبستانی فیلم های اساتید حقیقی سینما و فرهنگساز این کشور یعنی چهره های معتبر و ارزشمند و اصیلی هم چون بیضایی ، فرمان آرا ،کیارستمی ، شیردل ،نادری ،شهید ثالث ، فرهادی ،مهرجوئی ،کیمیایی ،عیاری ،بنی اعتماد،میلانی ،پوراحمد،درخشنده و...حتی برخی فیلم های ملاقلی پور ...حاتمی کیا ....درویش و ... را اجازه ندارند ببرند ؟!

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آشنایم میشوی؟...

باتو هستم ای غریبه
آشنایم میشوی؟
آشنای گریه های بی ریایم میشوی؟
من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ...
مثل باران آشنای بی صدایم میشوی ؟
روزگار
این روزگار بی خدا تا زنده است
ای غریب آشنا
آشنا با این خدایم میشوی ؟
من که شاعر نیستم
شکل غزل را میکشم
رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی ؟
ای غریبه با شکوه و دلخوشی
همسرای خنده های باصفایم میشوی ؟
بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی
با تو هستم ای غریبه آشنایم میشوی؟؟؟؟



   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

شمس لنگرودی...

خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو از راه می رسد
و آنچه زیبا نیست
زندگی نیست
روزگار است.

شمس لنگرودی

 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دلشدگان، علی حاتمی، ۱۳۷۰...

طاهرخان دلتو بپا که کار دست دلمون ندی!

دلی که تدبیرش بلاست از پس پیرهن و تن پیداست.

درآمد کن عاشق جان که نیاز به جامه‌دران نیست.

نغمه‌ی عشق فرودش اوجه.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

استاد بیژن ترقی...

12 اسفندماه ؛ سالروز تولد استاد بیژن ترقی ؛ شاعر و ترانه سرای برجسته موسیقی ایران است.

از به یادماندنی ترین سروده های وی ، ترانه "آتش کاروان" ساخته استاد علی تجویدی است که با صدای دلکش جاودانه شد.

بی شک نام بیژن ترقی با بیش از 100 ترانه و غزل از وی که در مجموعه برنامه های گلهای رادیو توسط خوانندگان نامداری چون بنان ، سرهنگ زاده ، مرضیه ، پوران ، الهه و حمیرا اجرا شده ؛ در تاریخ موسیقی ایران ماندگار خواهد ماند.

یادش گرامی باد...

 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مادر محیط زیست ایران؛ زنی در آستانه یک قرن زندگی پرثمر...

توانا- مه‌لقا ملاح مشهور به مادر محیط زیست ایران ۹۶ سال سن دارد، زندگی خود را وقف محیط زیست ایران کرده و بیش از نیم قرن است که زباله‌ی "تَر" از خانه‌اش بیرون نگذاشته است؛ این زائدات را در گودالی در حیاط منزلش می‌ریزید تا تبدیل به کود شود و پای درختان بریزد.

مه‌لقا در سال ۱۲۹۶ در میان سفر پدر و مادرش، در کاروان‌سرایی در راه مشهد به‌ دنیا آمد. مادرش خدیجه افضل وزیری (فعال حقوق زنان و روزنامه‌نگار ایرانی) و مادربزرگ‌اش بی‌بی‌خانم استرآبادی (از نویسندگان دوران مشروطه و مشهور به اولین زن طنزنویس) از زنان پیشگام عصر خود بودند.

او لیسانس خود را در رشته فلسفه و فوق لیسانس خود را در رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران گرفت و برای اخذ مدرک دکترا به دانشگاه سوربن در فرانسه رفت. بعد از بازگشت در کتابخانه دانشگاه تهران مشغول به کار و مدتی بعد عهده دار ریاست کتابخانه موسسه تحقیقات روان‌شناسی شد. خانم ملاح استاد دانشگاه تهران نیز بوده است.

مه‌لقا در سال ۱۳۷۳ با مشارکت همسرش و چند استاد دانشگاه علاقه‌مند به محیط‌زیست، سازمان غیر دولتی زیست‌محیطی «جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط‌زیست» را بنیان گذاشت. وی در این رابطه می‌گوید: «به این نتیجه رسیدم که نام تشکل باید جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست باشد، زیرا خوب می‌دانستم و باور داشتم که زنان مربیان فطری در جوامع بشری هستند و بسیاری کار‌ها از ایشان ساخته است».

او همچنین در رابطه با آلودگی شهر تهران می‌گوید: «در سال ۱۳۵۶ در مورد آلودگی هوا در شهر تهران مطالعه می‌کردم که در آن زمان مشخص شد تهران ظرفیت ۴ میلیون نفر جمعیت را ندارد در حالی که امروز جمعیت ثابت و شناور آن به مرز ۱۷ میلیون نفر رسیده است و روزی ۱۹۶۰ خودرو نیز شماره گذاری می‌شود. مشکل تهران قابل حل است فقط یک اراده می‌خواهد».

مه‌لقا ملاح در سن ۹۶ سالگی همچنان به فعالیت‌های خود در راه بهبود وضعیت محیط زیست ادامه می‌دهد.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جریانات پس از مرگ دکتر مصدق و تشییع جنازه وی ...

انتشار خبر مرگ دکتر مصدق، در محافل سیاسی و مطبوعاتی هیجان کم مانندی پدید آورد و مردم به این تصور بودند که دیگر دکتر مصدق برای شاه خطرساز نیست، و اجازه می‌دهند در مراسم تشییع جنازه و بزرگداشت خادم خود آزاد باشند.

به سوی بیمارستان شتافتند ولی خیلی زود جلوی در بیمارستان نجمیه صف غیر قابل نفود ماموران "ساواک" نشان داد که، برای شاه و رژیم او زنده و مرده مصدق کماکان خطرساز است!

جریان بعد از مرگ دکتر مصدق را از زبان فرزندش دکتر غلامحسین مصدق به نقل از صفحه 154 همان کتاب بخوانید: "… 

بی‌درنگ خبر فوت پدر را به پروفسور عدل اطلاع دادم و درخواست کردم به محمدرضا شاه بگوید قصد داریم جنازه را بر حسب وصیت او در کنار شهدای سی‌ام تیر 1331 دفن کنیم.

حدود نیم ساعت بعد، پروفسور عدل تلفن کرد و گفت موافقت نکردند. خبر درگذشت پدرم اوایل صبح 14 اسفند در سراسر تهران منتشر شد. 

عده‌أی از دوستان و یاران او، همچنین گروهی از روزنامه‌نگاران و نیز مردم عادی به سوی بیمارستان نجمیه روی آوردند. ولی مامورین انتظامی و ساواک آنها را متفرق کردند و به هیچکس جز خانواده ما اجازه ورود به بیمارستان داده نشد. 

از عکس‌برداری آمبولانس حامل جنازه که عازم احمدآباد بود نیز جلوگیری به عمل آمد، حتی یکی از خبرنگاران را که در خیابان حافظ ایستاده بود و از آمبولانس مزبور عکس گرفت، به کلانتری بردند و پس از ضبط فیلم دوربین عکاسی او را رها کردند.

مراسم تشییع جنازه و خاک‌سپاری در احمدآباد با شرکت حدود پنجاه نفر از خویشان و یاران و همرزمان او که در میان آنها آیت‌الله سیدرضا زنجانی، مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی و مهندس حسیبی نیز حضور داشتند به عمل آمد.

ابتدا دکتر سحابی در نهر آبی که از میان باغ می‌گذشت آقا را شست و غسل داد و سپس آیت‌الله زنجانی و مهندس بازرگان او را کفن کردند و در یک تابوت فلزی در اطاق ناهارخوری به امانت گذاشتند تا بعدها در کنار مزار شهدای سی‌ام تیر دفن کنند. 

در مورد درخواست و آرزوی او، که در جوار شهدای سی‌ام تیر دفن شود، موضوع بدین قرار است.

غروب روز30 تیر 1332 [در زمان نخست‌وزیری] به قصد فاتحه‌خوانی عازم شهرری شد و نصرت‌الله امینی هم با او بودیم. 

در تاریکی شب با استفاده از یک چراغ نفت‌سوز بر سر مزار شهدای سی‌ام تیر رفتیم. پدر نخست فاتحه خواند، سپس بسیار گریست در همان حال رو به ما کرد و گفت این پیکرهایی که در اینجا خفته‌اند شهیدان راستین راه وطن هستند.

اینان با نثار خونشان، استقلال مملکت را، که داشت از میان می‌رفت، نجات بخشیدند آرزویم این است که پس از مرگم در جوار این شهیدان که به منزله فرزندانم هستند دفن شوم…." ------------ [1345/12/14]
................................................
مقبره مصدق در احمد آباد

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جین وبستر...

برخی از افراد زندگی نمی کنند،
مسابقه ی دو گذاشته اند، 
می خواهند به هدفی که در افق دوردست دارند برسند
و در حالی که نفسشان به شماره افتاده، 
می دوند و زیبایی های پیرامون خود را نمی بینند. ..
نویسنده مورد علاقه‌ام جین وبستر نویسنده نویسنده آمریکایی(متولد 1876)

 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

«زن بودن در تاریخ ِ نگاهم»...

«زن بودن در تاریخ ِ نگاهم»
نگاهت می کردم
خاطراتی تلخ،من را به سینه ی تو آمیخت
در روزگاری گیر کردم که زن واژه ای بود غریب
روزگاری بود که من،من نبودم
و زیستن درگرو ِ خم شدن بود
روزگاری بود که زن داستانی لال بود
و چادری که می بایست به سر کند
روزگاری بود که مرد بودن یعنی انسان
و زن شرمی نا بخشودنی.
اگر روزی دوباره نگاهت کنم
در تاریخ ِ لبانت
در تاریخ ِ چهره ی ستم خورده ات
می نگرم
نگاهم در قلبت خواهد ریخت
و زن بودن را حس میکنم
آن روزگار
روزگاری خواهد بود
که زیستن یعنی شورش ِ دو بوسه
شورش ِ دو علاقه
و انسان که زیباترین تعریف است.
علی رسولی

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

انار...

من انار می کنم دانه، به دل می گویم، 
کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود... 

(سهراب سپهری)


   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کاشف می‌فهمه خیلی وقته مرده...

اینکه آدم یه حسی داشته باشه، خشمگین باشه، ناراحت بشه، عصبانی، غمگین، خوشحال، دلخور، شرم‌زده یا هر حس دیگه‌ای داشته باشه، حتی اگه حسش بد باشه، بهتر از اینه که آدم به جایی برسه که دیگه هیچ حسی نداشته باشه. هیچ فرقی براش نکنه، هیچ موقعیتی، هیچ اتفاقی…اون وقته که آدم می‌فهمه خیلی وقته مرده و خودش هنوز خبر نداره.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بارون(اشکام) می‌باره...

یک. وقتی بارون می‌باره، آدم باید تنها باشه. ولی واقعا آدم باید تنها باشه؟ کف پاهاموشو چسبونده به هم و نشسته‌ جلوی پنجره. پنجره که نه، در. یه در شیشه‌ای بزرگ که رو به شهر باز می‌شه. شهری که اون‌ورش عشقست و اون‌ور عشق یه شهر دیگه. در بازه. هوای سرد مستقیم می‌خوره تو صورتش. وسوسه سیگار رو تلاش می‌کنه که بکشه اما هیچوقت نمیکشم. پا می‌شه تلفن رو بر‌می‌داره می‌بره می‌ذاره تو دستشویی. در رو هم می‌بنده.  واسه اینه که وسوسه نشه کاری بکنه. می‌تونه خیلی راحت خاموشش کنه. اما خاموشش نمی‌کن. اگه زنگ بزنه چی؟ نمی‌زنه خب. ولی در هر حال، اگه زد…

۲. نشسته توی کافی‌شاپ. بارون داره میباره. قهوه یخ کرده. میز بغلی‌ها رو اعصابش دارن راه می‌رن. هیچ کاری هم نمی‌کنن، اما روی اعصابن. کاشف الکی داره می‌خنده. نمی‌تونه تمرکز کنه. نمی‌تونه کار کنه. جا نداره. خونه‌اش خونه نیست. هیچی‌اش سرجاش نیست. خودش هم سرجاش نیست. یاد عطر تنش می‌افته. یاد اون شب دیوونه. دلش می‌خواد بهش بگه که می‌خواد بره پیشش. می‌دونه نباید بگه. می‌دونه باز به کجا می‌کشه. می‌دونه همه چی غلطه. اما غلط چیه؟ چی هست اصلا این چیزی که هست و می‌گه که نیست. آخ که عطر تنش. تمرکز می‌کنه روی سوال بعدی دل نامه. تا دل پیدا نکنه از این جهنمی که هست بیرون نمی‌ره. نه. چیزی نمی‌گه. فکر می‌کنه که آره. تنهایی درد داره. اما چاره‌اش مرفین نیست. مرفین درد رو خوب نمی‌کنه. سعی می‌کنه به اون شب فکر نکنه. به تنش فکر نکنه. به عطرش فکر نکنه. هرچی بیشتر تلاش می‌کنه کمتر می‌تونه تمرکز کنه. شروع می‌کنه به اسمش رو گوگل کردن.

۳. از زمین بلند نمی‌شه. نمی‌خواد که بشه. که چی بشه؟ خیلی کار و زندگی داره؟ از همه چی دنیا، غیر از بدهکاری و آوارگی، یه لیست داره با سی‌تا کار نکرده. بیدار بشه باید بره سراغ اونا. بیدار نمی‌شه که نره. دستش رو می‌بره کنار کمد یه کتاب برمی‌داره که بخونه. سه صفحه که می‌خونه می‌فهمه که اصلا نمی‌دونه داره چی می‌خونه. فکرش هیچ جا نیست. فکر می‌کنه باید یه جا باشه. نه. بی‌خود که اونجا باشه. نمی‌تونه به خودش دروغ بگه که. اونجا نیست. فکر می‌کنه کاشکی بود. کاشکی فکرش الان پیش اون بود. اون وقت حتما خوشحال‌تر بود. اگه بود الان یه دردی داشت که بکشه. اما دروغ که نمی‌تونه بگه. فکرش اونجا نیست. بارون دلیل خوبیه واسه از توی جات بیرون نیومدن. چرا فکرم پیشش نمی‌ره؟ اگه بره جفتمون خوشحال می‌شیم. نه. نمی‌ره. پتو رو می‌کشه روی تنش. کله‌اش خالی نمی‌شه. یادش می‌ره همه چی.

۴.  بارون می‌باره و سرازیر میشه رو صورت کاشف...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بلیط دوسره مفهوم بی معنیه...

یک. داشتم ده تا مربع، ده تا مثلث و ده تا شش ضلعى را از مقواى سبز مى بریدم. مربعها، مرتب و یکدست بودند، مثلثم ولى متساوى الاضلاع از آب در نیامده بود. در شش ضلعى چیزى غلط بود که نمى فهمیدم چیست. بریدم و هر ده تایش را چیدم جلویم، دفرمه بود. به درک! جایى نگفته بودند که شش ضلعیهایتان حق دفرمه شدن ندارند. تازه یادم افتاد که امروز آخرین تاریخ تحویل کاردستى به مدرسه است. عنوان طرحشان هم بود:”کاردستى پدر و مادر براى بچه ها” خستگى و بى خوابى و کلافگى با هم هوار شده بود روى سرم. از آن شبهایى که ورد “خوب که چى؟” و “آخرش که چى؟” گرفته بودم. هر کدام را سیصد بار که تکرار کنى و بعد بروى جلوى آینه شبحى از پسر بیست و هفت ساله اى مى بینى، در راهروهاى پهن که همیشه مى خندد. “یا مقلب القلوب والابصار” بزن لهمان کن، راحت بشویم از این جان دادن مدام… دویست و نود و هشت، “آخرش که چى؟” دویست و نود و نه،” آخرش که چى؟” سیصد،،، 

***
دو. اسمس داده ام که “عزیزم شماره دکتر رو میدى؟” جواب داده:” علیک سلام” دارد به من درس ادب و تربیت مى دهد. شیطان مى گوید جوابى بهش بدهم که تا شب صداى سوسک دربیاورد. الان از صمیم قلب امیدوارم اسمم را گوگل کند. وبلاگم را بخواند و ببیند که چه متنفرم از خودش. همه خانواده اش و این ژست خود عاقل بینى مفتضح سفیهانه ى خودش و تمام اطرافیان قلابى دورویش. خدایا به چه روزى افتادم؟ 
***
سه. بله من خشمگینم. از خودم. از زندگى. از خدا. از دل ام حتى. از عشق. از راههایى که رفته ام. از راههایى که نرفته ام. از عشقى که پذیرفته ام. از عشقى که رد کرده ام. از روزهایم. از ناتوانى دستهاى سیمانیم. از قلب لعنتیم که هنوز مى تپد و “ابلهانه مى پندارد که حق زیستن دارد.”
***
چهار. مى گوید وبلاگ شده تریاکت، خودت را خالى مى کنى. دارى خودت را گول مى زنى. از اینکه حق دارد، از اینکه مرا اینقدر خوب مى شناسد هم عصبانیم. 
***
پنج. خشمم چکیده روى همه لحظه هایم. پخش مى شود در غذایى که مى پزم. در حرفهایى که مى زنم. در دیکته هایى که مى گویم. در نقشه هایى که طراحى مى کنم برای دلم. من خشمگینم. من خ ش م گ ى ن م. 
***
شش. مى گویم دلم مى پرسد سوغات چه بیاورد. مى گوید بگو دل خوش. مى گویم نیست. تمام شده. تخمش را ملخ خورده و بعد  پوزخند مى زنم. تلخم. از زهرمار تلخترم.
***
هفت. از من فاصله بگیرید. هفت دریاى طوفانى ریخته توى جانم. قلبم تکه تکه است. از خودم بیزارم. از خودم با تمام وجود بیزارم. چرا نفهمیده بودم؟ چرا نفهمیده بودم که زخمهاى من، نه از عشق، که از خشم است. 
***
هشت. طوطى دلم گفت:”کاشف عشق تو مرا کشت.” طوطى ما ابله است. از این حرفها نمى زند. اگر چیزى سرش مى شد داد مى زد:” از همه شما متنفرم…”
***
نه. این یک پست وبلاگ نیست. تریاک من است. من بیمار نیستم. معتادم. معتادم به نوشتن این دردهاى ناگفته. معتادم به قرقره کردن ناتوانیهایم. معتادم به تنهایى سهمگین کاغذیم. معتادم به این صداهاى تکرارى.
***
ده. ” بر او ببخشایید، بر خشم بى تفاوت یک تصویر، که آرزوى دوردست تحرک، در دیدگان کاغذیش آب مى شود.”

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

درگیرم...

درگیرم. با خودم. با واقعیت و تخیل. با انگیزه، با زندگی، با آدم‌ها. بیشتر از آدم‌ها با خودم. فکر می‌کنم کسی گفت که مخالفم است. فکر کردم چه خوب، نه. فکر کردم که چه جالب. آدم‌ها هنوز عقیده دارند. نه تنها عقیده دارند،‌ بلکه برای عقیده‌شان ارزش قائلند و نه تنها برای خودشان، بلکه حاضراند در خصوصش بحث کنند و ثابتش کنند. حالا می‌دانم که این‌ها قرار است مقطعی باشند و گذر کنند. جالب است که حالم خوب است. یعنی با توجه به وضعیت بسیار غریبی که در آنم باید  طبعا افسرده باشم، اما نیستم. فقط آرامم و نگاه می‌کنم. راستش قبلا که می‌گفتم خشمگینم را برای خشمم نگذاشتم اینجا. یک قسمت دیگرش مد نظرم بود. فعلا همه احساسات انسانی، ناراحتی، خشم، خوشحالی، افسردگی، هیجان‌زدگی، عشق، انگیزه و ….به سفر رفته‌اند. از اینکه از دلم برگشته‌ام حتی یک لحظه هم پشیمان نیستم. با توجه به حساب بانکی دلم باید باشم. اینجا هم از این مغازه تقریبا به غیر از همان دو روز که می‌روم قبرستان، بیرون نمی‌روم. اما خوب و آرامم. همه چیز بی‌رنگ، همه چیز صاف و مسطح است. تمام سطوحی که به من ختم می‌شوند، این‌ روزها مسطح‌اند....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نگاهش می‌کنم و می‌گویم....

این تمرین نخواستن هم تمرین سختی است. شاید نخواستن نیست. به تعویق انداختن خواستن است. یعنی اینکه آدم تمرین کند که الان جلوی دلت را می‌گیری. صبر کن فردا. بعد می‌داند که دیگر حال الان را فردا ندارد. فردا عاقل می‌شود. این پیچش تن‌اش می‌رود. این سخت است برای آدمی که یادگرفته و تمرین کرده و خواسته که در لحظه بخواهد و جلوی خودش را نگیرید که خواستنش را داد بزند. سخت است. مخصوصا وقتی که جوابی برای اینکه چرا الان نباید بخواهد ندارد. فقط می‌داند نباید بخواهد. این نباید بزرگی است. این نبایدی است که انگار هویتش را زیر سوال می‌برد. این صبر و سرپوش برای خواستن، اصلا این آدم نیست....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خوب است که ما- من و تو- اهل جاده‌گردی‌های بی‌مقصدیم...

 هی به خودم می‌گم که ببین. اینهمه تکامل بشریت، اینهمه پیشرفت، اینهمه زندگی راحت‌تر، این‌ همه فکر و ایده و نظر پشت سر تو، از نسل‌ها قبل، لابد یه دلیلی داشته- یه دلیل کاربردی داشته- که این آدمیزاد به این نتیجه رسیده که باید منظم باشه. منظم بخورد توی سر من، یک سری وسایل، مواد، اشیا…یک جایی برای خودشان دارند. بعد که این آدمیزاد از آن استفاده می‌کند، بلایی سرش میاورد، بعد می‌گذارد سر جای خودش. حالا هر جا هست. هی می‌گویم این انسان به این نتیجه رسیده. تکاملش اینطور بهش یادداده که دفعه بعد که همان پماد را بخواهد به یک درد دیگرش بمالد، مجبور نشود گردگیری کند. که اگر بخواهد فلان پیراهن را دوباره بپوشد، مجبور نشود تمام کمد را یک بار دیگر بریزد بیرون. آخر لامصب. آخر شب دوباره همان پیراهن را پرت نکن آن گوشه. کدام گوشه؟  این وقتی را که من صرف پیدا کردن وسایلم می‌کنم اگر صرف هرکاری کرده بودم، الان یک آدمی شده بودم برای خودم...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تو خواب منى اینجا همیشه یک صبح سرد زمستانی ست...

عاشقی بعضی‌ها را می‌شود تصور کرد. لازم نیست که عاشق باشند یا عاشق دیده باشی‌اش. می‌شود تصور کرد که اگر بود چطور بوند. چه کارهایی می‌کرند. خل بازی‌هایشان کدام بود. یا چه می‌کردند برای معشوق‌شان. شاید اصلا این تصور درست نباشد. معمولا هم آدم‌ها توی عاشقیت، خیلی با زندگی‌ و شخصیات روزمره‌شان فرق دارند. این مهم نیست. مهم این است که می‌شود یک تصوری- حتی غلط- از آن داشت.  به تو که می‌رسم هنک می‌کنم. هیچ تصوری از توی عاشق ندارم. صفحه سفید می‌ماند.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مرگ بر راست گویی...

بهش گفتم بهم قول بده قبل از اینکه من با یکی دوست بشم، تو با کسی دوست نشی.
گفت نمیتونم این قول رو بدم.

مرگ بر راست گویی

هیچ حرفی نمانده بود، هیچ حسی نبود. میخواستم باشد اما درد نبودنش انقدر زیاد بود که نمیشد به خودم دروغ بگویم

با دوستی که اشکهایت را پاک میکند و به تو میگوید که باید دلت را دوست داشته باشی وقتی دلتنگی امانت را بریده و اشکهایت بند نمی آید و و ایکاش میکنی...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تنها احساس رهایی عمیقی دارم،..

انگار یه وقتایی اصلا مهم نیست که نیت حرف یا عمل طرف چی باشه. وقتی آدم خودش یه حس بد پیدا میکنه، فکر میکنه طرف داره خر میکنه یا سواستفاده، تمومه همه چی. اون چیزی که باعث شده این فکر به ذهن آدم بیاد…اون از یه جایی میاد که فقط میترسه باهاش رو به رو بشه. حالا ممکنه اصلا منظور طرف اینا هم نباشه، اما برداشت آدم ….اون تو یه چیز عمیق تری ریشه داره.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مهم اینه که آدم میدونه داره خر میشه و بازم تصمیم میگره خر شه...

مهم نیست آدمو خر کنن. مهم اینه که آدم میدونه داره خر میشه و بازم تصمیم میگره خر شه. تازه خوشش هم میاد. حکایت ماست.

الان که بهش فکر میکنم یادم میاد که نوازشش هاش نوازش نبودند. شعر ناب بودن. شعر ناب. انگار ان وقتها نمیخواستم این ها را بشنوم. میترسیدم. که اعتراف کنم که میدانم در جهان هیچ کسی هیچ وقتی انقدری که تو مرا میخواهی نخواسته. تو عاشق ترینشان بودی، خواهی بود. من این را میدانستم. میدانم.

 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حرف دلتو بزن. پاش هم واستا...

دلم می‌خواست بگه نرو. یا بگه پس برو و برگرد. یا همراهم بیاد. پرسید برمی‌گردی اینجا. گفتم نه. می‌رم خونه خودم دیگه. گفت همراهم بیاد، گفتم نه چه کاریه. قیافه‌ام می‌دونم یه جوری بود که معلوم بود دارم دروغ می‌گم. می‌دونم فهمید. اما هاج و واج بود. من که آدم تعارفی نیستم. هیچ وقت نیستم که اون بتونه حدس بزنه من الان چی می‌خوام. اما من اگه می‌خواستم بمونم، اگه می‌خواستم بیاد، بی‌خود کردم گه گفتم نه! باید می‌گفتم که دوست دارم بیایی با هم بریم و برگردیم. بگم بیا توو بخواب. یا هرچی…اما وقتی می‌گم نه. نمی‌خواد، دیگه حق ندارم ناراحت بشم که چرا نیومد.

این تمرین سال بعدی منه. حرف دلتو بزن. پاش هم واستا. اگه نزدی هم بی‌خود توقع نداشته باش خودتو لوس نکن. بی‌خود می‌کنی ناراحت بشی. کاشف عوضی.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خاطرات نرم...

با طرف سابقه طولانی داشتم. دارم. از مدت‌ها قبل. من درگیر یک رابطه بودم که عاشقش شدم. بد عاشقش شدم. همه‌اش هم دلی بود. الان که فکر می‌کنم می‌بینم که درست است که دلم می‌مرد برای هر کلمه‌ای که از دهانش درمی‌آمد، اما دلش بود که مرا دیوانه کرده بود. آن زمان‌های سخت بود. می‌خواستیم هم‌ را اما به هم نمیپچیدیم. یعنی اون نمی‌پیچید. نمی‌داست کار «درستی» هست یا نه. معلوم است که دل همیشه برنده است در مسابقه با عقل. ما به هم پیچیدیم. گاهی سالی یک‌بار هم را می‌دیدیم. گاهی نه. یک بار هم دو سال حرف نزدیم. من نمی‌دانم دیگر عاشق بودم یا نه. حضورش را دوست داشتم، اما تب خوابیده بود. من هزاربار موقعیتم عوض شد. او هم وارد یک رابطه جدی شد.  -می‌‌دانستم که رابطه‌شان فرق دارد. نه تنها که فقط حرفش را بزنند که نمی‌زدند، اما راحت بودند. هر کدامشان معشوقه‌های خودشان را داشتند. تصمیم گرفته بودند که حقی بر بدن طرف مقابلشان نداشته باشند. اما عاشق هم بودند. این را کاملا می‌شد دید. من مدت‌ها بود که فهمیده بودم همه چیز روی کاغذ و هنگام بحث‌های عاقلانه و منطقی درست است و خوب کار می‌کند. اما …  من قاطی نشدم. خیلی دور ماندم. در تمام روابط این مدلی که داشتم دور ماندم. آدمها، دلهاشان برایم مهم بود. اینکه می‌خواستم هم برایم مهم بود. اما واقعیتش این است که از معشوقه بودن لذت می‌بردم. می‌برم. اینطور نبود که نگران این باشم که وای تب کرد. الان کجای دنیاست؟ شام چه می‌خورد یا ایکاش که کنارم بود. البته که گاهی دلم می‌خواست و می‌گفتم و می‌گویم، اما در همین حد. بهشان هم می‌فهماندم که حد حضورشان در زندگی‌ام چقدر است. حسادتی هم نمی‌کردم، نمی‌کنم. نه که فکر کنم مدل عشقشان به من فرق دارد، یا اینکه می‌توانند در آن واحد عاشق چندنفر باشند و این کامل ممکن است و این حرف‌ها. این‌ها درگیری‌های ذهن من نبود. من از معشوقه بودن لذت می‌برم. در همان اوقاتی که کنار هم هستیم. سالی دو ساعت حتی. همه چیز مثل روی کاغذ، عقلانی و آدم بزرگانه پیش می‌رود. تا وقتی عاشق نباشم.  وقتی عاشقم، به تمام جزییات زندگی طرف حسادت می‌کنم. به ماشینش، به خانه‌اش، به لیوان چایی، به هرکه در زندگی ‌اش بوده. به خیابان‌هایی که در آن رانندگی می‌کند. با یک حال خرابی، همه ‌زندگی‌اش را می‌گردم تا ببینم که چطور فکر می‌کند، چه گوش می‌کند. اصلا من می‌شوم متخصص آن گروه موسیقی که دوست دارد. همه فیلم‌های محبوبش را دیده‌ام. هر اسمی که از دهانش در بیاید بلافاصله می‌رود توی حافظه سرج من در ویکیپیدیا که مبادا من ندانم از چه حرف می‌زند. من حتی به شخصیت‌های  فیلم‌های محبوبش حسادت می‌کنم، چه برسد به کسی که در زندگی‌اش بوده. توی دلم بهشان فحش می‌دهم که اینقدر قشنگ‌ هستند و ته دلم می‌خواهم که شکل آن‌ها باشم. منِ عاشق، منِ بی‌رحمی است که حتی می‌تواند تمام سیم‌های تلوزیون و اینترنت خانه طرف را بجود! منِ عاشق، منِ بسیار دیکتاتوری است. بی‌اخلاق، بی‌پروا، بدون هیچ عدالتی.  همین من عاشق بی‌رحم که گاهی حتی حتی فکر می‌کنم کاش مریض شود که به فلان مهمانی یا سفر نرود، -همزمان- می‌توانم معشوق ملایم عاقل آدم‌های دیگری شوم که حضورشان، لمسشان لذت بخش است، اما دیگر آتش ندارد. مرور ملایم خاطرات نرم قبل است. مثل ویسکی روی قالب‌های کوچک یخی، آدم را مست نمی‌کند، اما حال یواش خوبی دارد. همین است. تب ندارد. تب مال آن دیگری است. مستی مال یکی دیگر است. یکی که تصورش در این حالت نرم با پسر دیگری، …حتی گفتنش هم عذاب است. نباید. نمی‌خواهم که باشد.  این نهایت خودخواهی است. نهایت دو رویی. نهایت بی‌عقلی، بی‌منطقی….اما همین است که هست. منِ عاشق، منِ دیکتاتوری است که به مفاد هیچ عهدنامه‌ای پای بند نیست. تحریم و جنگ هم کاری نمی‌کند. اما یک خوبی که دارد این است که آدم نمی‌تواند به خودش دروغ بگوید وقتی طرف کم‌رنگ می‌شود. وقتی این فکر‌ها آدم را آزار نمی‌دهد…او هم می‌رود قاطی خاطرات نرم روی قالب‌های کوچک یخ.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دلم برات تنگ شده...

یادم نمیاد آخرین بارى که به یکى گفتم دوستت دارم کى بود. اونجورى که نترسم، از خودم بدم نیاد، پشتش توضیح ندم که مجبور نیستى جواب بدى. که اصلا بعدش حرف نزنم. که تا ماهها احساس گناه نکنم، که که که…سالهاست.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بالش خر....

دیشب بعد از مدتها باز دوباره با بالشم حرف زدم. بالش که نه. مثلا اون بود. اول یه عالمه واسه بالش- که مثلا اون بود- توضیح دادم که اگه من میخوام حرف بزنم دلیل بر این نمیشه که اونم باید جواب بده یا اینکه نباید احساس گناه کنه که چرا من اینطورم و اون نیست و به بالش – که مثلا اون بود- گفتم قول میدم دیگه فردا اینطورى نباشم و انگار نه انگار که الان قلبم بادکرده از عشقش. بعد هم از بالش اجازه گرفتم که میشه امشب به جای بالش بهش بگم بالشم؟ بالش خر هیچوقت جواب نمیده. بالش فقط زل میزنه به چشم آدم و منتظره که با ملافه اش اشکامو پاک کنم. مثل خودش.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

به من بفهمانی که من مرکز دنیایت هستم...

....از من پرسید که حاضرم وارد یک رابطه متعهدانه (انشالله که این لغت را داریم و من از خودم نساخته‌ام) شوم یا نه. من هم خنده‌ام گرفت. فکر کنم ناراحت شد. این شد که سعی کردم نیشم را ببندم و در حالی‌که کیک خامه‌ای را می‌بلعیدم سوال را به خودش برگردانم و بپرسم که فکر می‌کند اگر من الان به او بگویم بلی و بعد هم یک کاغذی را امضا کنم که بلی، آیا آنوقت خوشحال می‌شود یا به تعهد من ایمان می‌آورد؟ گفت که من روی قول تو حساب می‌کنم. فکر کردم که پول شیرینی را خودم بدهم و در بروم. مشکل من جوابش نبود. سوالش هم نبود. مشکلم این بود که اصلا چرا باید همچین چیزی را پرسید؟ این را گفتم. از اینکه آدم‌ها نمی‌توانند با جملات کوتاه ارتباط برقرار کنند کلافه می‌شوم. از اینکه همه چیز را باید توضیح داد. نه که من بفهمم و بخواهم توضیح دهم. خودم هم کم روده درازی نمی‌کنم. زیاد هم روده درازی می‌کنم گاهی که حوصله خودم هم سر می‌رود. اما یک جاهایی این مفهوم جمله کوتاه را بگیر خیلی مهم می‌شود. نفهمید. من هم حوصله نداشتم توضیح بدهم. سر و ته قضیه این بود که تعهد یک قول نیست، یک حس است. یک حسی که آدم نسبت به یک نفر خاص دارد. اینکه وقتی دو نفر را توی پارک همدیگر را می‌بوسند، فکر کند کاش آن آدم خاص هم از این بازی‌ها بلد بود. یا اگر یک کیک خامه‌ای را می‌بلعد به این فکر کند که کاشکی آن آدم خاص هم بود و نصف کیک را می‌خورد. یا اینکه وقتی مست است و جانش گریه می‌شود، دلش بخواهد که آن آدم خاص باشد که بغلش کن. وقتی که دلش تن می‌خواهد، دلش تن آن آدم خاص را می‌خواهد. بهش گفتم مهم نیست تو بگویی متعهدی یا نه. من باید باور کنم، حس کنم که تو هم وقتی از گل فروشی رد می‌شوی، به این فکر کنی که برای من -و فقط من- گل بخری. یا تنها آدمی که به ذهنت می‌رسد که کاش باشد کنارت برای عشق‌بازی من باشم. اینکه وقتی دور و برت هستم، به من بفهمانی که من مرکز دنیایت هستم. که من تنها مرکز دنیایت هستم. که من فکر نکنم کاش خوشگل‌تر بودم یا لاغرتر بودم یا موهایم صاف بود. این برای من تعهد است.  بعد ...گفت اینها که تو می‌گویی تعریف عشق است نه تعهد. من قبول نکردم. برای من فرقش در آن بخش باور کردن طرف است. قبول کردن و شک نکردن به اینکه اون هم این‌ها را می‌خواهد. مهم نیست (که اگر من در دسترسش نباشم) برود با یکی دیگر بخوابد، اما برایم مهم است که باور کنم که بدانم وقتی دلش می‌خواهد یکی را توی پارک ببوسد، با گل برود دیدن کسی، کیک خامه‌ای زهر مارش شود اگر تنها بخورد، آن آدم من باشم و فقط من باشم. این برای من تعهد است. تعهد در باور به این است. در ایمان داشتن به این است. این با اینکه آدم به یکی بگوید «جایت خالی است» فرق دارد. فرقش این است که آدم دلش می‌خواهد آن جای خالی پر شود. با آن آدم پر شود. برای اینکه این اتفاق بیافتد حاضر است از یک سری چیزها بگذرد. این برای من تعهد است. 

طبعا با ....به جایی نمی‌رسد.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حقارت...

خب الان که چی؟ شروع کنم به یکی یکی از دوستام دوباره قصه تکراری رو بگم و یه کم هم بزنم زیر گریه و همه بگن که وای من چقدر مظلومم و طرف چقدر بی‌شعوره و من باید یه کاری بکنم که این آزار تمام بشه و …..تمام تهوع همه این سال‌ها. خودم دیگه از این نمایش خسته شدم. از اینکه بیام اینجا بگم، به دوستام بگم…خسته شدم.  من که اینهمه رو راستم، اینقدر در نه گفتن همیشه خوبم، همیشه تمرین کردم، تونستم…تمام دیشب رو با خودم گفتم نه . نه . نه…ولی باز از دهنم در نیومد….چرا می‌رم تو قالب این نقش؟ چی هست که منو نگه می‌داره و می‌ذاره که اینطور خرد بشم؟ کجای شخصیتم هست که نیاز داره به این همه حقارت؟

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کلمه ها...

کلمه ها میسوزانند. کلمه ها درد دارند. کلمه ها ویران میکنند. کلمه ها زخم میزنند. کلمه ها بیرحمند. کلمه ها وزن دارند، سنگین اند. کلمه ها….این کلمه های لعنتی

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دردم میاد...

طنزم می امد. ننوشتم. الان دردم میاد. نمی نویسم. عوضش یک شربت سرما خوردگی خوردم که فیل را از پا میاندازد. منتظرم مرا هم بیاندازد. از آن وقت هاست که پر از غر و غمم. نمی دانم کدامشان بیشتر. می خواهم با کسی حرف بزنم اما کسی نیست. غر که غر است، غم هم که گفتن ندارد. غم گریه دارد، اما اینقدر گریه کردم که دیگر چشمهایم خشک شده. اشک هایم هم ماسیده به صورتم. ندیدم ولی لابد ماسیده. به فیل حسودی ام نشده بود که الان شده. کاش میشد خوابید و سیصد سال دیگر بیدار شده. آن وقت لابد غمش یادم میرفت. بعد مثل آدم سرم را میگذاشتم روی همین بالش و می مردم.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بـــرنــــــگـــرد !!!

بـــرنــــــگـــرد !!!

کمی عوض شدم 

دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم .
به کسی تکیه نمیکنم .

از کسی انتظار محبت ندارم .
خودم بوسه میزنم بر دستانم .

سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم .
نگران خودم میشوم .

برای خودم هدیه میخرم 
. با خودم ساعت ...ها حرف میزنم .

در دنیای خودم .کسی حق ورود ندارد جز خودم....


   + رها شایگان ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

راست گفت آینه...

آینه پرسیدکه چرادیر کرده است؟ نکنددل دیگری اورا اسیرکرده است؟ 

خندیدموگفتم او فقط اسیرمن است. تنها دقایقی چندتأخیر کرده است. 

گفتم امروز هوا سردبوده است شاید موعدقرارتغییرکرده است. 

خندیدبه سادگیم و آینه گفت: احساس پاک تورازنجیر کرده است. 

گفتم ازعشق من چنین سخن نگو گفت خوابی سالها دیرکرده است. 

در آینه به خودنگاه میکنم آه عشق توعجیب مراپیر کرده است. 

راست گفت آینه که منتظرنباش او برای همیشه دیرکرده است.

   + رها شایگان ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

این را کی فهمیدم ، یک بار درآغوشت ، تاریکی آغوشت ، رفتی توی فکر...

 اما من آن شب بدم آمد . از آن جور لمیده که ما بودیم ، که آخر همهء حرف ها بشود ما که مریضیم ، برویم پیش دکتر . آمدم بگویم  نیستیم والاهه . مریض نیستیم . خوبیم . من یکی که نیستم . خوبم . چرا نشد ؟ چرا نمی شود ؟ خیلی ساده آن کسی که دوستش داشتم اشتباهی بود . دوستم نداشت . داشت اگر می ایستاد سر هر « دوستت دارم » ی که گفت و هر بوسه ای که فُلان . نایستاد چون نخواست . نه چون من نخواستم ، نه چون ناخود آگاه من آدم ها را می رماند چون فکر می کند آدم ها نمی مانند ، چون در کودکیم چی شده و چی نشده . بعله که دکتر بهتر می داند . اما این یکی خیلی ساده تر از این ها بود که بابتش وقت خودم را می گرفتم و دکتر را .  
من آدم شاید و اما و اگر نبودم . دو تا آدم هم را می خواهند می مانند دیگر . آن کسی که بعد از هر « دوستت دارم »ش یک اما و اگری می آورد خیلی ساده نمی خواهد . دنبال طعم های تازه می گردد ، فکرش پیش آدم های دیگر است . نه آدم خاصی توی ذهنش باشد ها . اما فکر می کند ، یک جایی یک کاشفی دیگری هست که بهتر است لابد .
این را کی فهمیدم ، یک بار درآغوشت ، تاریکی آغوشت ، رفتی توی فکر . توی همان تاریکی ، همان چند لحظهء کوتاه ِ اخم روی پیشانی ، یعنی یک جایی یک کاشفی دیگری ...
بعد یادم آمد که گفته بود که این داستان پیش از این ها شروع شده بوده . چند روز قبل تر ؟ یادم هست که فروردین بسیار دوستت دارم گفته بودی . از فروردین ؟ از قبل ترش ؟ من داشتم کینه به دل می گرفتم . یعنی خیلی جدی عزمم را جزم کرده بودم کینهء تمام دنیا را به دل بگیرم . می دانستم باید همه چیز را و همه کس را ویران کنم . آمدم بگویم  من دلم لک زده بود برای لحظه ای نشستن و گپ زدن و تو هی وقت نداشتی . که بنشینی درد و دل های یک آدم تازه را بشنوی که جای من بود و من نبودم ؟ نگفتم . تو یکی دیگر را گذاشته بودی جای من . تو با تمام دوستت دارم هات . چرا نباید این کار را می کرد . توی آن خانه ، من دیگر جایی نداشتم . را مردم توی ذهنم .
همان وقت ها که حواسم هیچ نبوده به اخم پیشانیت ... باید هی حواسم بود به آدم هایی که بر می گشتند  ؟ من سگ نگهبانت بودم ؟ این جوری می ماندی ؟ من آدم این بازی ها نبودم .
بعله ! جای نگرانی نیست . دکتر لابد می داند با من ِ حالای بی اعتماد به هر عشقی و دوستت دارمی چه کند .
که بعد تر اگر باز عاشق شدم ننشینم به کنکاش گذشتهء یک آدم ، چون آدمی که پیش تر دوستش داشته ام ، از یک گذشته ای که من توش بوده ام ، یک کسی را شروع کرده و یک روز که حالم هیچ خوب هم نبوده گذاشته جلوم که چی ؟ من عاشق این یکی شدم ...
این داستان مال کی است ؟ صد سال پیش . اصلا کارش همین است دکتر که صد سال پیش آدم را بیاورد جلوی چشم هاش ... خودش هم نه ، اسمش ، حضورش توی حرف هایی از جنس آرزو....

comment نظرات ()

آدم می خواهد هی جاودانه کند همهء آن چه گذشت را...

و این اصرار عجیبت که هی برگردی علی رغم نخواستنت و این دوست نداشته شدن را و خواسته نشدن را مکرر کنی توی زندگیم ...
نوشتن هیچ خوب نیست برایم . این را تازه فهمیده ام . آدم توی نوشتن هی یک گذشته ای را دارد مرور می کند . خوب یا بد . این که آدم هی یک گذشته ای را با تمام مزخرف بودنش مدام زیر و رو کند ، با تمام خوب بودنش هی و هی نشخوار کند ، یعنی یک جای کار می لنگد . یعنی زندگی توی حالا جریان ندارد . توی آینده معنا ندارد . آدم می خواهد هی جاودانه کند همهء آن چه گذشت را .
بعد می بینم من همان قدر سخت و چرند شده ام که تو بودی . که هر چیز سادهء پیش و پا افتادهء دوست داشتنی را آن قدر دور می کردی که می شد غیر ممکن ، دست نیافتنی . که ملال آور و دوست نداشتنی . که زندگی این همه سخت نبود . سخت نیست . می آمدی یک رویایی را لحظه به لحظه تعریفش می کردی و می ساختیش توی ذهنم تا فرداش بگویی نمی شود . درست نیست . که بگویی مگر بچهء شانزده ساله ای که گول حرف هام را بخوری . و من فکر می کردم لابد بچه ام دیگر . لابد آدم نباید باور کند دیگر . لابد باید بشنود و نشنیده بگیرد . و این خیلی احمقانه و خنده دار بود . خیلی درست نبود .  
یک کم آن ور تر زندگی جریان داشت . آدم ها به هم می گفتند دوستت دارم و منظورشان این بود که دوستت دارم . آدم ها هم را می بوسیدند و منظورشان این بود که هم را بوسیده اند . هر چیزی تعبیرو تفسیر دیگری نداشت .  آدم باید اعتماد می کرد به هر آغوشی و دوستت دارمی . زندگی یک جور گرم و ملایم و آرامی جریان داشت توی « حالا » و هیچ گذشته ای ، هیچ نخواستنی و رفتنی نمی توانست گرماش را بگیرد .

بعد موسیقی سنتی ترکمنی . فکر کردم بروم چون من هیچ چیز را کوفت هیچ کس نکرده بودم که لایق این جور ادبیات دم دستی ِ چرند باشم . چون کاری نکرده بودم که بابتش این همه تهدید بشوم به نمی دانم چی ، به عکس العملی که نمی دانستم چقدر می تواند آزاردهنده باشد که بیانش این همه ترسانده بودم . چون فکر کرده بودم الان است که از در بیایی تو و بخوابانی زیر گوشم . چون ناتوان بودم برای تحمل این همه بد اخلاقی بی دلیل . باید زودتر فراموش می کردم و بر می گشتم به جریان گرم و ملایم و آرام ِ « حالا »ی زندگی پیش از آن که هیچ گذشتهء غیر ممکنی نابودش کند ....

comment نظرات ()

دل ِ دلتنگ شدن را ندارم دیگر...

سلام
خوبم . از آن ها خوب ها که تویی . همین قدر الکی و دم دستی . جواب خوبی خوبم است دیگر . هوم ؟ می گذرد . صبور و آرام . یک جور که گاهی فکر می کنی چرا نمی گذرد ؟ چرا تمام نمی شود ؟
نخواندم . هیچ کدام شان را . کتاب هات با تمام خط هایی که کشیدی زیر شان مانده اند در انتظار ِ خوانده شدن . خوانده نخواهند شد . برای همان خط هایی که کشیدی زیر شان و کلمات ریز ِ حاشیهء کتاب که توی نیمه شب های دلخواستگیت نوشتی . از روی بدیم نیست . دل ِ خواندن دلخواستگی هات  را ندارم .
بدبینم . به همه چیز و همه کس . بسیار بیش تر از قبل . این که توی آینه به من لبخند می زندکاشف نیست . یک تلاش مذبوحانه است برای کاشف بودن ، با همان موهای کوتاه روی پیشانی و لبخندی که هیچ زیباترش نمی کند . زشت تر حتی . زشت و  بدبین و عبوس و بد اخلاق . و این خرت و پرت های روی میز آخرین تلاش کاشفیست برای ادامه دادن ، تکثیر شدن ، جایی نه توی کلمات چرند تمام این سال ها ... کسی دلتنگم نمی شود . بابتش دلخور نیستم . من نیز دلتنگ کسی نمی شوم . از روی بدیم نیست . دل ِ دلتنگ شدن را ندارم دیگر .
منتظرم . بی آن که بدانم چرا و تا کی ؟ از همان منتظر ها که تو بودی . گاهی برای گفتنش دیر است . بس که برای شنیدنش دیر است و خسته ست کاشف . آدم هیچ نباید منتظر باشد . لحظهء جاودانه هیچ از راه نخواهد رسید . زندگی توی همین حالای بعد از ظهر جمعهء زمستان جریان دارد و نه بیشتر .
نخواه که بیشتر بگویم . توی همین باد بعد از ظهر جمعهء زمستان بی آن که کش بدهم هیچ انتظاری را ؛  آخ ! درد داشت نامه ات . فقط همین ... 

comment نظرات ()

« آن روز »...

بعد فکر کرده بودم زودتر جام را پهن کنم و بخوابم تا « آن روز » تمام شود . خوب من دیگر طبقهء دوم یک تخت دو طبقه نمی خوابم . حالا من روی زمین کنار یک تخت دو طبقه می خوابم چون تختم را یک گربهء پر روی بو گندوی یک دست گرفته . چون یک روز فهمید که آن دستش که آویزان شده و با خودش می کشدش این ور و آن ور دیگر به کارش نمی آید و برای این که ثابت کند هنوز می تواند همان قدر ببر باشد که قبلا بوده ، تصمیم گرفت بپرد روی تخت طبقهء بالا و زیر پای من بخوابد . اصلا در گذشته ببر نبود . یک هو یک ببر توش حلول کرده بود . اول ها نیمه شب با سرو صدای یک گربه که می خواست ببر باشد و خودش را برساند بالا از خواب بیدار می شدم و شاهد تلاش های نافرجامش بودم که هی پخش زمین می شد و خیلی دلسوزاننده و خنده دار بود . تا وقتی که یاد گرفت بپرد بالا و دیگر خنده دار نبود . خیلی جدی بود . این ها مال وقتی ست که هنوز دستش را نچیده بودیم . بعد کم کم هی آمد بالاتر . یک نیمه شبی از خواب بیدار شدم و دیدم یک جور انسان واری ، سرش را گذاشته روی بالش و کنار من خوابیده ، دراز . یک جوری که از آن دراز تر نمی شد . فکر کردم چه قد بلندی دارد . فردا شبش جام را پهن کردم روی زمین کنار تخت . فکر کردم خوبیش این است که اگر زلزله بیاید من از آن بالا پرت نمی شوم پایین . و فکر کردم گربه پرت می شود روی سرم و شاید چنگال هاش برود توی چشم هام و کور شوم . خیلی پرو بالش ندادم فکرم را چون خوابم می آمد . اما توی این دنیا از هیچ چیز به اندازهء کوری نمی ترسیدم . حتی بیشتر از زلزله . قبلش رفتم فرش اتاق مامان را آوردم پهن کردم روی زمین . نیمه شب گربهه پرید پایین و خوابید زیر پاهام . یعنی فکر کرده بوده قاعده اش این است که باید جایی همسطح من بخوابد لابد . از فرداش فهمید چه کاری ست خوب ؟ آن تخت بالا بی صاحب باشد و ما دوتایی روی زمین . برگشت بالا و هی هر گوشه اش که دلش خواست خوابید بس که دیگر کسی کنارش نبود .
باری ! خواسته بودم یک چیز دیگر بگویم که گفتن ندارد . جام را پهن کردم و خوابیدم . قبلش فکر کردم بروم دوش بگیرم و یک کم گریه کنم . که حوصله نداشتم . حوصلهء این که خودم را و از آن بدتر موهام را که خیلی بلند شده اند خشک کنم و همهء این ها خیلی زمان می برد و آن روز را کش دار تر می کرد .
ناراحت بودم ؟ نه . هنوز صبح هاش ، یک کم ، خیلی کم فانتزی می ساختم و منتظر غافلگیر شدگی می ماندم . اما خیلی کم .  دیگر عادت کرده بودم . فقط دوست داشتم « آن روز » زودتر تمام شود چون روزی بود شبیه روزهای دیگر . دوست داشتم بعد از این هیچ سالی « آن روز » را نداشته باشد . « آن روز »ش زود برسد به شب . همیشه فرداهای « آن روز »ش حالم بهتر بود . پس فرداهاش نه . فقط فرداش . و این خیلی بد بود که فقط یک روز توی سال بود که فرداش حالم بهتر بود و باقی فرداهاش هیچ ... 

comment نظرات ()

دیر ِشب است و سکوت...


می دانستم اولیش که بچکد از گونه هام دیگر بند نمی آیند . خودم را منقبض کرده بودم . که اولیش نیاید . که بعدی ها از پی اش . داشتم مسواک می زدم که آمد . وقتی هیچ حواسم نبود . راهش بسته نمی شد . هیچ صحنهءرویایی و قشنگی نبود که مثل اپسره  نشسته باشد روی توالت فرنگی . قطره ها بچکند آرام . مثل یک کروکدیل داشتم گریه می کردم . همان جا پهن دستشویی .  تکیه به دیوار . فقط دهانم را شسته بودم چون خیلی مسخره بود اگر اشک هام قاطی کف خمیر دندان می شد و می چکید که نه ، می پاشید روی لباسم . این جوری گریه می کردم یعنی . قطره قطره نبود . چرا ؟ چرا ندارد . نمی شد به کروکدیل غمگین درونم دروغ بگویم . می دانست دارد چه بلایی سرمان می آید . و خواب هام . امان از این خواب هام . فکر کردم یک روز زنگ بزنم به کاشف . دعوتش نکنم به یک قهوه . چون دلیلی نداشت پول قهوهء کسی را بدهم جز خودم . برویم بنشینیم به گپ زدن . بهش بگویم که متاسفم . بابت همه چیز متاسفم . بگویم دست از سر من و خواب هام بردارد . بگویم من می روم گورم را گم می کنم . دیگر هیچ ردی نمی ماند از من و نشانی . فقط من و کروکدیل خیلی خیلی غمگینمم را تنها بگذارد .
کاشف را هم همین جوری بود که رها شدم . کاشف باهاش حرف زده بود . بعد از آن دیگر خوابش را ندیده بودم . اما خواب این  دختره نوز با من بود و می ترسیدم تا همیشهء دنیا با من بماند .
فکر کردم تمام شهامتم را جمع کنم ، بروم زنگ بزنم بهش و بعد گورم را گم کنم به هر جای دور تر بهتری ...
با چشم های پف کرده و دندان های تمیز آمدم بیرون و دیدم دیر ِشب است و سکوت .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

لطفا ...

که فکر کنی داری می روی از زندگی آدم ها بیرون . آرام و بی صدا .
بعد ببینی داری رانده می شوی . یک جور ظریف آرامی که  وقتی حوس یک گپ کوتاه بعد از ظهر را می کنی و شروع می کنی به شماره گرفتن ، هی پنج شمارهء اول را بگیری و هی خاموش کنی و هزار بار تکرار کنی تا بزنی قیدش را وقتی می دانی کسی مشتاق شنیدنت نیست دیگر . وقتی حوس حضورشان را می کنی یادت بیاید آخرین بار را و آن همه اصرار برای چند ساعت کوتاه و بزنی قیدش را وقتی می دانی کسی مشتاق دیدنت نیست دیگر . 

خواستم بگویم من رفتن را بلد شده ام دیگر . رانده شدن را دوست ندارم  لطفا ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هیچ کس برایم دست نزد و پرده ها فرو افتاد...

دیگر هیچ ترفند و شعبده بلد نبودم که نگهت دارم . و تو تمام شدی . خیلی وقت بود که تمام شده بودی .
من مثل شعبده بازی که خرگوشش از کلاه بیرون نیامده ، اندوهگین رفتنت را تماشا می کردم که خیلی غم انگیز بود .
هیچ کس برایم دست نزد و پرده ها فرو افتاد .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

توی هوای هفت و سی و نه دقیقهء غروب شنبهء زمستان . تهران...


گفت که تو گفته ای که دیگر چشم دیدنم را نداشته ای . گفت که راست می گفت ؟ باید می گفتم نه ! دروغ گفت . اما نگفتم . دیگر مطمئن نبودم . لابد نداشته ای دیگر . این هم نبود . فکر کرده بودم این که بگویم تو چه از من بدت می آمده حالش را خوب تر می کند ؟ این شد که گفتم نداشته ای . با این که مطمئن نبودم که داشته ای یا نداشته ای . هر چند ، آن قدر گذشته بود که دیگر یادم هم نمی آمد .  
پسره چشم هاش برق زد . از این که تو این همه من را بدت می آمده چشم هاش برق زد . آمدم بگویم این یعنی توی حالا را دوست دارد ؟ این که من را بدش می آمده چرا باید این همه خوشحالت کند ؟ فکر کردم چه خاری بودم توی چشمش . آدم خودش هم نمی داند آن ها چه زیاد از آدم بدشان می اید . من که سرم توی لاک خودم . من که لام تا کام هیچ .
بعد یک نامهء بد اخلاق دیگر هم خواندم . وای ! سه تا نامهء بد اخلاق دیگر . همگی بی جواب . چی می گفتم به این همه عصبانیت و خشم ؟ که من آن چیزی نیستم که فکر می کنی . که بسیار بیمزه تر و مسخره تو ... نچ ! گذاشتم بی جواب بماند .
فکر کردم من یک معذرت خواهی بزرگ ، خیلی بزرگ به یکی بدهکارم . نمی دانستم چطور به زبانش بیاورم . نه این که از آن آدم ها که معذرت خواهی نمی کنند ها . اما زخم های کهنه را باز کردن بود . با این همه مانده بود بیخ گلوم . خفه می شدم می مردم .
اما نشد که بمیرم حتی . آدم با این همه کارهای نکرده کی وقت می کند بمیرد .
امدم که خانه ، تنها تصویر مبهمی از بعد از ظهر کافه را با خودم به دوش می کشیدم . فهمیدم بسیار آزارت داده ام . از برق چشم های پسره نبود که فهمیدم . یک هو به یک شهودی رسیده بودم . اسمش همین است ؟ شهود ؟ به یک ادراکی . فهمیدم باید داستان توی همین پاراگراف تمام شود .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دنبالم نگرد . نه که پیدام نکنی ها . می کنی . خیلی راحت...

تو خوب می دونی که از چه بابته که دلخورم . به رو نمیارم . به رو نمیاری . بعد آدم با خودش فکر می کنه خوب به چه قیمتی ؟
می خوام بگم حواسم هست . و تو هم می دونم که حواست هست که هی رو هم رو هم تلنبار می شه . یهو از تو منفجر می شه . نه مثل همیشه ها . یه جور آروم و بی صدایی . انگار که صامت . اما هیچی ازش نمی مونه . نه فقط از من و تو ها . از هر چیزی که آدم باید ذره ذره خرجش کنه تا آخر عمر . نه یه دفه ای . چون وقتی تموم بشه بهتره بعدش آدم دیگه زندگی نکنه . مثلا فکر کن آدم خنده توش تموم بشه و بعدش مجبور باشه سی سال بی خنده زندگی کنه . یا امید مثلا . یا هر چیزی که آدمو سر پا نگه می داره دیگه . همش با هم بی صدا منفجر می شه . می دونم که فکر می کنی انفجاره این دفه تو رو نمی گیره . حتی لرزشش . ولی این جوری نیست . همه چی به هم وصله . امروز به دیروز ، به دیروز تر . می خوام بگم روزا رو نمی شه از هم جدا کرد . شبا رو هم . بخوای یا نه ، امشب ادامهء شب های پیشه .
می خوام بگم من گذشته رو بخشیدم . و بدی هایی که از اون بدتر نمی شد . نه چون آدم خوبی بودم . چون دوستت داشتم . جور دیگه ای نمی شد . گاهی فکر می کنم تو چطور نتونستی گذشته رو ببخشی ؟ که به اون بدی هم نبود . که اگر هم بود من عوض شده بودم و تو این رو می دونستی . حالا که فکر می کنم می بینم نباید می بخشیدم . یا تو باید می بخشیدی . آدم ها باید با هم مساوی باشن . این جوریه که به هم احترام می ذارن . تو نبخشیده بودی و من بخشیده بودم . برای همین این جور بی ریختی داشتی از من انتقام می گرفتی . بی اون که خودت بفهمی . بی اون که من بفهمم . یک هو دیدم تبدیل شدم به یه چیز دم دستی ، یه تن دم دستی که وقتی می خوای بخندی باهات می خنده و وقتی غمگینی باهات غمگینه و وقت تنهایی کنارته و  وقتی احساساتی می شی باهات احساساتی می شه و هیچ مهم نیست کی خودش غمگینه ، کی خودش خوشحاله ، کی خودش نیاز به بوسه و آغوش داره . آدمی که توی تمام  لحظه های زندگی خودش تنهاست و داره تنهایی یکی دیگه رو پر می کنه . دیگه دارم له می شم . بی رحمانه ست .
می خوام بگم من رفتم . کلیدا رو می ذارم توی کشوی جا کفشی . که چه همیشه آرزوم بود یه روز یه دسته کلید بهم بدی و حالا مجبورم پسش بدم . احمقانه ست . همه چیز این دنیا .
دنبالم نگرد . نه که پیدام نکنی ها . می کنی . خیلی راحت . چون بچه که بودم مامانم می گفت هر وقت گم شدی همون جا که هستی واستا . تکون نخور . حالا من خوب بلدم گم نشم . اگه گم شدم پیدا بشم . اما تو پیدام نکن . چون یه کوچولوی دیگه از خندم رو می گیری و از هر چیزی که من رو سر پا نگه می داره . بیا به بعد ِ من احترام بذار . اگه به تنم ، به حالا و گذشتم نذاشتی .
قفسه ها رو از حضور من خالی کن . قرصاتو بخور  . به آرزوهات برس . نمیر . حالا حالاها نمیر . از این که بدونم یک جایی هستی گیرم دیر و دور ، دلم گرم می شه . بوس 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

من ِ آن سال ِ عاشق ِ بسیار عاشق...

بعدش دیگر برف نیامد . باران می آمد . من چخوف می خواندم . شب تا صبح . همیشه . خوابم نمی برد . چخوف خوب است . یک جور بی نهایتی خوب است . اصلا بیایید از ادبیات بگوییم . مثلا این که « آناکارنینا » چه چیز نابی ست . این که صبح یکی از روزهای پاییز آن سال که باران شیروانی ها پر کرده بود خانه ام را ، که هوا سرد بود و عجیب سرد بود و من هنوز هیچ چیزی نداشتم که گرم کنم خانه ام را و از زیر لحاف بیرون نمی آمدم و سشوار را می کردم زیر لحاف و ویییژ و بعد گرما را حبس می کردم و تکان نمی خوردم که از هیچ درزی گرما فرار نکند ، شروعش کردم . یک نفس . « آناکارنینا » را دیده اید . یک ملیون صفحه . یک نفس خواندمش . شیرنسکافه و سشوار و باران شیروانی ها . این بود خاطرهء من از تولستوی . من ِ آن سال ِ عاشق ِ بسیار عاشق ، من ِ باران شیروانی ها . یک بار هم از عاشقیت هامان بگوییم بعد تر . از باران شیروانی های قرمزمان . هوم ؟
اگر همین حالا بمیرم خیلی غم انگیز است . گذاشته ام « جنگ و صلح » را برای برف . نمیرم بی هوا . نکند برف نیاید دیگر . بخوانید « آناکارنینا » را . یک هو دیدید مردید . حیف می شود .

comment نظرات ()

دارم با هوا می جنگم...

من این جوریم . آن قدر پیله می کنم ، پیله می کنم تا کلافه کنم . خسته کنم . آدم ها اگر مرد بودند باید صندلی را می کوبیدند توی سرم . آن جور که علی ِ « پری » مهرجویی می گفت . بی تعارف می گویم ها . این که این جا می نویسد سال هاست و هی نامه های محبت آمیز ، قشنگ نیست . بی تعارف می گویم . بی فروتنی . به قول رفیقی به سلین قسم . من اما می گویم به کل ادبیات روسیه که باید به احترامش برخاست و کلاه از سر برداشت و یک بار بیایید ویژه از ادبیات روسیه بنویسیم ، به همان و هر چی که قشنگ تر است از نظرتان ، ادبیات امریکای لاتین مثلا یا هر چی که شما به احترامش کلاه از سر بر می دارید قسم که بی تعارف می گویم که قشنگ نیست . یعنی توی برخوردهاش زشت است . آدم ها را مایوس می کند . خودش اما مایوس نمی شود . این جوری بارمان آورده اند . کوتاه نیاییم . حالا آن ورِ خسته ، کلافه شده ، رفته ، دارم با هوا می جنگم . یک جور دون کیشوت واری .
ادم خوب است بلد باشد شکست را . مغرورانه شمشیرش را بردارد ، تعظیم کند ، پشت کند به میدان و شمشیر به دست برود دور ها . من ؟ هاراگیری می کنم . بعد می آیم این جا می نویسم یک جور که انگار چی . هیچی . والاهه هیچی .

comment نظرات ()

جاتون وسط بهشته....

این جوری اصلا درست نیست . حرفه ای نیست . حتما نباید یکی تکه تکه شود آن وسط ، خون بپاشد رو در و دیوار که . قبلش باید بگویند این گزارش حاوی صدایی ست که غمگین تان می کند . ذره ذره شادی تان را ، زندگی تان را ، از انگشت های پاتان می مکد ، می آید هی بالا ، می رسد به دست تان ، بالاتر ، شش هاتان ، قلب تان ، از حلقوم تان می کشد بیرون . این گزارش حاوی صدای ست که سرطان دارد . ام اس دارد . دارو ندارد . این گزارش حاوی هر روز پنجاه تا نسخهء داروست که نیست . حاوی شصت و پنج درصد بیمار سرطانی ست که در به در دنبال دارو سلامتی را گدایی می کنند . حاوی صدای یک مرد زبان نفهم شیک و پیک کراواتی ست که فارسی بلد نیست . که صدایش را نمی شنود . که برای دهمین بار هی نمی شنود . که شا....دم به قبر حقوق بشرتان .  
اصلا  باید بیاید آن اولش ، راس ساعت پنج  بگوید این گزارش ها ، این شبکه ، این دم و دستگاه حاوی صحنه هایی و صداهایی ست که برای بیماران قلبی خوب نیست . برای بیماران غیر قلبی خوب نیست . برای شما که ایران زندگی می کنید ، هر روز توی پیاده روهای آلودهء سرطانی تهران راه می روید ، که بیمار سرطانی دارید ، که انرژی هسته ای حق مسلم تان است ، رای تان را پس...ادند ، رییس تان را پس ندادند . شما که هر روز از سوپر محله تان خرید می کنید ، هر روز غذاتان گران تر می شود و جیب تان خالی تر ، هر روز سوار تاکسی می شوید ، هر روز میوه نمی خرید ، گوشت نمی خرید ، دارو نمی خرید . شما که دنیاتان شده آخرت یزید  ، که خودتان روضه اید ، خودتان مصیبتید ، دلتان کربلاست ، شما را چه به روضه ؟ جاتون وسط بهشته .

comment نظرات ()

اشک توی چشم...


به هوش که داشتم می آمدم گفتم می خواستم بروم خانهء پدر و... .
پدر مرده . لابد توی آن بهوش آمدگی ِ من زنده بوده . من این ها را یادم نیست . خیلی بعد تر را یادم هست که مامان نبود . خواهره بود . می خندید . من فکر می کردم دارم خیلی منطقی و درست حرف می زنم . اما نمی زده ام انگار . چون خواهره می خندید و من کلافه شده بودم .  این را هم یادم نیست . فقط یادم هست که بهوش آمدم وخواهره بود و من کلافه شده بودم بس که می خندید و من نمی توانستم حرفم را بفهمانم .
بعد خوابیدم . بیدار که شدم پرستار آمد به خواهره گفت باید برود . من فکر کردم باید توی آن برگه می نوشتم که می خواهم همراه داشته باشم . بابتش متاسف شدم اما تاسفم خیلی نپایید چون خوابم برد و بیدار که شدم خواهره رفته بود و من گرسنه بودم و باقی قضایا .
پدر را می گفتم . پدر ، پدر بزرگم بود . تنها کسی بود توی دنیا که دوستم داشت . راستکی دوستم داشت . یعنی خیلی ها هستند آدم را دوست دارند اما دوست داشتگی شان از روی غریزه ست . یعنی مادر آدم مجبور است که آدم را دوست داشته باشد چون آدم بچش است و کاریش نمی شود کرد . اما پدر این جوری نبود . خودش را وادار نمی کرد کسی را دوست داشته باشد . بعد من را دوست داشت و خیلی حیف شد که مرد .
به مامان گفتم پرستاره می گفت خیلی خندیده بودند وقتی داشتم به هوش می آمدم . گفت ازت بپرسم . پرسیدم چون ترسیده بودم حرف بی ربطی زده باشم . مامان گفت کلی حرف زده ام . بعد گفته ام می خواستم بروم خانهء پدر و ...، این بی تربیت ها نذاشتن ! بعد گفته ام ببخشید ! ببخشید ! فکر کردم احتمالا یک حرف بدتر زده ام . نه بی تربیت ها . که مامان روش نمی شود بگوید . گفت آن ها خندیدند ولی من نخندیدم . ناراحت شدم . هنوز هم که تعریف می کرد ناراحت بود ، اشک توی چشم هاش . بعد سکوت کردیم جفت مان . پدر مرده بود ، من خسته بودم و می خواستم بخوابم .

comment نظرات ()

دلم نخواست...

یک بار هم داشتم می رفتم برسم به کوچهء اول ِ سمت چپ ِ فردوسی را که می آیی پایی از میدان ، کنار قهوه خانه ، گل پر ؟ پر گل ؟ بعد زنگ می زنی تا باقیش را بگویم ... رسیده بودم به فردوسی ، چشمم خیره به مجسمه ، ابر هم بود ، من ایستاده بودم و از داستانی که داشت این همه سال ها کش می آمد توی تمام روزها و شب هام بهت زده ، نمی توانستم راه بروم از ترس . یک هو روزها را شمرده بودم ، ماه ها را ، سال ها را . فهمیدم چه دلم نمی خواهد بروم . دوباره آدم هایی را ببینم که یک جور ِ آخی ِ خاک بر سری نگاهم می کنند . که انگار بینوا کاشف! حالا بیاید یک گپی با هم بزنیم . انگار بچهء یکی که رفته سربازی را سپرده اند به زن باباش که هواش را داشته باش این مدت که ما نیستیم . داستان خنده داری بود ، ولی همین بود . یعنی خیلی الکی بود همه چیز . خنده ها ، شوخی ها ، حرف ها . تکراری و الکی . از یک جایی به بعد همه چیز خیلی پلاستیکی شده بود .  
دلم نخواست . نرفتم . فردوسی را ادامه دادم تا « رمنس » و نشستم به فکر . حتی نه فکر . یادم هست آن قدر برایم بی معنی و علی السویه بود که حتی نخواستم بهش فکر کنم . همان لحظه تمامش کردم آن آدم ها را و آن سال ها را . نشستم لابد به کتاب خواندن ، به خیره شدن . « رمنس » کافهء تنهایی من است .  نشستملابد به تنهایی کردن .  
کوچهء اول سمت چپ فردوسی را که می آیی پایین چی شد ؟ دیگر هیچ نرفتم . تا اخر داستان .
خوب داستان بی مزهء بی سر و تهی از آب در آمد . فکر نمی کردم .

comment نظرات ()

دلم هم تنگ شد . تنگ ِ تنگ ...

شتاب گرفت تهران و من جا ماندم از شتابش .
شب ها سخت ترند .  نمی گذرند . کش می آیند توی ساعت سه نیمه شب .
روزها توی کارماندم . که خیلی تنهایی غریبی بود . کسی سراغم را نگرفت . زنگ موبایلم به صدا در نیامد . انگار همیشه تنها بوده ام . انگار هیچ وقت کسی را نداشته ام . سعی کردم به خاطرشان بیاورم . بی فایده بود . می گریختند اسم ها و صورت ها .  
انگار تازه رسیده بودم به این شهر . ایستاده بودم با کیفم کنار جدول خیابان و داشتم فکر می کردم منتظر بمانم بیاید دنبالم یا بروم یک چرخی بزنم توی شهر یا چی . دلم هم گرفت . چرا نفهمیده بودم این همه تنهام ؟
فکر کردم پس توی تمام این سال ها این من بودم که چسبیده بودم به آدم ها و زندگی هاشان  . کسی من را نخواسته بوده هیچ وقت . حالا که مریض بودم برای چسبیدن ، کنده شده بودم افتاده بودم زمین یک گوشه ای  . آدم ها راه شان را رفته اند . من زیر دست و پا گم شده ام . تعبیر چرندی بود . اما همین بود و کاریش هم نمی شد کرد . فکر نمی کردم یک روز تبدیل بشوم به یک تعبیر چرند . خجالت هم کشیدم . فکر کردم دیگر نمی چسبم . می گذارم آدم ها بروند هر کجا دلشان خواست . برسند به کار و زندگی هاشان . به آرزوهاشان .  
فکر کردم چه سخت . چه حیف . یعنی تا گفتم دلم هم تنگ شد . تنگ ِ تنگ .
نیمه شب کش آمدهء یکی از شب های آلودهء زمستان بود . فکر کردم چه خسته ام برای این همه تنهایی ناگهانی .

comment نظرات ()

دنبال دلیل برای ادامه دادن...

گاهی خیلی سخت می شود . آدم همش دنبال دلیل می گردد برای ادامه دادن ، بیدار شدن ، خندیدن . نه حتی خندیدن . بودن و هیچی به ذهنش نمی رسد و این خیلی سخت است .
باری ! نمی خواهم نق بزنم . صرفا اطلاع رسانی کردم . یعنی امروز که برگشتم خانه از شلوغی بازار که یک بار هم مفصل از بازار برای تان می گویم چون یکی از بهشت ترین جاهای تهران ِ من است ، و سرم خیلی درد می کرد و ریه هام از آلودگی هوا درد می کرد و پاهام از آن همه راهی که رفته بودم درد می کرد ، خوابیدم که نباید . خواب وسط روز خیلی بد است . من هیچ بعید نیست یک بعد از ظهری بخوابم ، وقتی هوا تاریک شد از خواب بیدار شوم ، بروم توی دست شویی ، دستم را بکنم توی پریز برق و خودم را بکشم . هوا تاریک شده بود و این هم شد مزید بر علت ، دیدم دیگر نمی توانم بیدار شوم . دلم نمی خواهد بیدار شوم . از دست داده بودم دلیل ادامه دادنم را . یعنی توی خواب دلیل هام از کار افتاده بود و هر چه می کردم نمی شد بیایم بیرون از رختخواب . به سقف خیره شده بودم و داشتم دلیل های تازه اختراع می کردم و نمی شد و خیلی ترسیده بودم . باید می رفتم توی دستشویی و دستم را می کردم توی پریز برق ؟ یک هو یادم افتاد فردا باید بروم کرج و کارم هنوز تمام نشده بود و ممکن بود آقا محسن عصبانی شود و بیژن عصبانی شود و خوب این کار آن قدر عجله ای بود که دیگر نیازی به دلیل دیگری نداشتم .
پیرهنم را در آوردم که خیلی بهتر شد . حالم جا آمد و نفسم بالا آمد . چی شد که پیرهن اختراع شد ؟  یک لیوان شیرنسکافه ریختم که خوب بود . چون فکر می کردم شیر نداریم و داشتیم و همین دیگر . خواستم بدانید من را ترس از عصبانیت قالب گیر و شیر به زندگی برگرداند . گاهی زندگی این جوری می شود . دلایل آدم برای ادامه دادن همین قدر ...می و چرند . کاریش هم نمی شود کرد .

comment نظرات ()

« ای نامه که می روی به سویش ، از جانب من ببوس رویش »...

می شد بگویم من یک کاشفم که مجسمه می سازم ، طراحی می کنم ، می نویسم ، کتاب می خوانم . اما من می شد یک کاشفی باشد که توی کلن زندگی کند و مجسمه بسازد ، طراحی کند ، بنویسد  ، کتاب بخواند . یا هر جای دیگری توی این دنیا ، اسلو ، ونکوور ، دوشنبه ، وان . هر جا .
اما من یک کاشف بودم که توی تهران زندگی می کردم . و این خیلی مهم است . حتی کاشف تهران ِ بعد از هشتاد و هشت ، بعد از اوین ، بعد از صانع ژاله . که فرق دارد با کاشف هشتاد و سه .  
نچ ! موضوع فراتر از کوچه ها بود و خیابان ها .  « دون کیشوت » را یک کاشف توی تهران یک جور دیگر می خواند ، یک جور دیگر می فهمد . انتخاب « دون کیشوت » صرفا از این بابت بود که حالا دارم می خوانمش . استعاره ای به کار نیست . بگو « مادام بواری » ، « همسایه ها » هر چی . هر کلمه .
من وقت هایی که دلم می گیرد یک کتاب می گذارم توی کیفم . سوار مترو می شوم . تا ایستگاه امام خمینی کتاب می خوانم . آن جا پیاده می شوم . می آیم بیرون . سوار ماشین دودی می شوم . می روم بازار . پیاده می شوم . و راه می روم . و تنهایی راه می روم . و آن جا تنهایی یک تنهایی غریبی ست .  
من بازار تهران را خیلی دوست دارم . اما این عشقم دو سالی ست که شکل عینی به خودش گرفته . مطمئن نیستم که این جمله منظور من باشد یا نه . تا پیش از این بازار تهران ، بازار بعد از ظهر های تاسوعا بود . مامان بزرگ من وقتی دایی بچه بوده و نمی دانم چش شده یک نذری می کند که اگر دایی خوب شود تا آخر عمر ، هر بعد از ظهر تاسوعا ، چهل شمع توی چهل مسجد روشن کند . چهل تا مسجد را فقط توی بازار تهران می شود یک جا پیدا کرد . دلیل این نذر طولانی ست که بماند . از اساس هم مشکل داشته که باز هم بماند . با این همه بابا بزرگ و دایی هر سال این نذر را ادا می کرده اند . گاهی دیگران هم آن ها را همراهی می کردند . برادره ، خاله کوچیکه . گاهی هم نه . آن سالی که پدر بزرگ می میرد ما نوه ها تصمیم می گیریم که دایی را همراهی کنیم چون خیلی گناه داشته . نگفتم که پدربزرگ توی بازار حجره داشت . این خیلی غم انگیز بود اگر دایی می خواست تنهایی برود نذرش را ادا کند و از کنار حجرهء پدرش رد شود . و بعد از آن هر سال دایی را همراهی کردیم .
وقتی دایی از ایران رفت و بازار بعد از ظهرهای تاسوعا هم تمام شد ، من تنهایی بازار رفتنم را شروع کردم .
می خواهم بگویم کاشفی که وقت های دلتنگیش می رود بازار تهران را می نوردد فرق دارد با کاشف ونکوور . و همین دیگر .
آخر یعنی چی من کی ام و چه کار می کنم ؟

زیاده عرضی نیست .  
کاشف دی ماه ِ آلودهء بی ابر تهران 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حتی هر کسی...

من این ها را موکول کرده ام به بعد از مالیات ام . اولیش این است که خوش اخلاق تر باشم . این یکی از سر اجبار است وگرنه من خود ِ این جوریم را راضی ام . از وقتی اجازه داده اند توی خانه پاچهء هر کسی را بگیرم به این بهانه که مالیات دارم و اعصاب ندارم و این ها ، دیدم خیلی زندگی مفرح تر است . خیلی راحت تر . از این همه سال خندیدن به چه گشادی هم خسته شده ام . باباتش هزینهء سنگینی هم دارم می پردازم ها . معاشرت هام کم شده . صفر اصلا . بس که خسته شده ام هر هر هر . اما بهتر از تمام سال های دلقک بودنم است . با گربه معاشرت می کنم . همین جوری که دارم کتاب می خوانم گربه می گوید میو . می روم در را باز می کنم . می آید تو . در را می بندم . یک جور خیلی گربه ای ای نگاهم می کند . اما من گول نمی خورم و بهش غذا نمی دهم چون می ترسم چاق شود و بیماری قلبی بگیرد و بمیرد . بعد یک کم می چرخد توی اتاق . من به کتاب خواندنم ادامه می دهم . بعد می گوید میو . می روم در را باز می کنم . می رود . در را می بندم . و همین دیگر . معاشرت خوب و بی دردسری ست و کسی من را متهم به هیچ چیز نمی کند .
اما به هر حال آن ها به هوای مالیت ست که این اخلاق سگم را تحمل می کنند . بعدش بعید می دانم . برای همین تا جایی که بتوانم بد اخلاقی می کنم که خیلی خوش می گذرد .
پایین لبم را سوراخ می کنم .
بعد ؟ بعد ندارد . شاید بروم بمیرم . دیگر هدفی ندارم . اما جای نگرانی نیست . این خودش کلی وقت می برد . چون من مطمئن نیستم باید پایین لبم را سوراخ کنم یا ابروم را . فقط مطمئنم که نمی خواهم دماغم را . چون خوشم نمی آید کاری کنم که شبیه یک قوم دیگری شوم . مثلا من هیچ وقت موهام را بلند نمی کنم . ربطی نداشت البته به ملیت و قوم دیگری . بلند زشت است . حتی اسکارلت یوهانسون هم با موهای تیره خوشگل تر است . هر چند من معتقدم اسکارلت یوهانسون اصلا هم قشنگ نیست . خیلی هم بازاری پسند . اما گفتم که بدانید حتی اسکارلت یوهانسون هم . اصلا بگیریم کیت وینسلت . حتی کیت وینسلت . حتی هر کسی .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دروغ اولت...

من خیلی عصبانی بودم . فکر می کردم آخر آدم این همه دروغ می گوید ؟ آدم دربارهء مرگ عزیزش هم دروغ می گوید ؟ که اعتراض هم بکنی به این همه دروغ نتیجه اش بشود یک نامهء بی سر و ته ِ تو خیلی خودخواهی و چی و چی . تنها چیزی که هیچ گاه نبوده ام . که بگویم بی خیال . ببخشید . تمامش کنیم این همه دعوا را . که هر چقدر دلت خواست دروغ بگو . خوب خسته هم بودم . از پس این همه دروغی که دیگر دلیلش را نمی فهمیدم . می خواستم فقط دیگر کلمهء بد اخلاق و قضاوت بد اخلاق تو زندگیم نباشد . شاید هم مثل اسکارلت گفتم که فردا بهش فکر می کنم .
ذهنم بلد نبود تحلیل کند ، استدلال کند ، نتیجه بگیرد . این شد که نفهمیدم . که یک جای کار می لنگد از پس این همه دروغ . فکر می کردم همیشه منم که اشتباهی ام . خوب آن وقت ها خیلی فرق داشت . چراش را نمی دانم . اما تمام آن دروغ ها و اتفاق هایی که نمی شد بدترش و بی انصافانه ترش سرم بیاید ، هیچ اعتماد من را به آدم ها و راست و دروغ شان متزلزل نکرده بود . شاید اگر نمی گفت دارد پاستیل می خورد هنوز همه چیز بکر و دست نخورده ، همان اعتماد خلل نا پذیر به هر چه دروغ . اما خوب . یکی داشت پاستیل می خورد . همین قدر بی خیال . من قلبم فرو ریخت . گوشیم را پرت کردم . از ترس . اگر سیب بود داستان فرق می کرد ؟ فکر می کنم که فرق می کرد . تصویر پاستیل نوشابه ای آمد توی ذهنم .  
بعد یادم افتاد تو من را اشتباهی به هیچ نامی نخوانده ای . درست لحظه ای که تلفن از دستم افتاد . درست لحظهء پاستیل نوشابه ای که هی بزرگتر می شد . تو من را همیشه کاشف صدا کرده ای و نه به هیچ نام دیگری . تو تنها به من دروغ نمی گفتی . و این کافی بود تا بفهمم اولین دروغت را سال ها پیش . پس تو هیچ کس را هم اشتباهی کاشف صدا نکرده بودی . اولیش بود ؟ نه لابد . اما دیگر مهم نبود . این دروغ بسیار ریشه دار تر بود از آن که فکر کرده بودم . بسیار دورتر . پیش از تمام اشتباه های من . دروغ های تو ربطی به من نداشت . من اشتباه نبودم . چه بیخود سرزنش شده بودم .
تازه فهمیدم چرا از این که به یکی گفتی اشتباهی من را به اسم او می خواندی این همه عصبانی بودم . نه چون از اسمم استفاده کرده بودی دوباره . عصبانی بودم چون این جمله ها بسیار تکراری بود . چون تازه دروغ اولت را فهمیده بودم . که بعد از آن فکر کرده بودم دوستم داری و نداشتی .  چه دروغ تکراری و بیریختی .
بعد همه چیز فرور ریخت . سال ها اعتماد و دوست داشتن فرو ریخت .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

شیطان...

امروز ظهر شیطان را دیدم
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

 رفت وزیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هوا ابر نبود و باران نبود و هیچ . زمستان تمام نمی شد...

یک بار تو گفتی مجبوری که با منی . من ؟ نشنیدم . نخواستم بشنوم . گاهی آدم این شکلی می شود . دلش نمی خواهد هاش را نمی شنود . فکر کردم حرف زدن با من را خوشت می آمده . این همه سال که نمی شود مجبوری . شاید هم هیچ فکری نکردم . آخر آدم دلش نمی خواهد مجبور یکی باشد . این کلمه ها که لابد راست ترین حرف های زندگیت بود به من رفت رسوب کرد آن ته ها که یک هو هجوم بیاورد از پس « دلم برایت تنگ شده » ء یک بعد از ظهر زمستانی . یادم آمد یک هو . همیشه از جی اف بدم آمده . بیشتر این بار . چون دیدم حالا تو دوست هات را پیدا کردی . دوست های تازه ، دوست های قدیمی . حالا می توانی میان دلم برایت تنگ شده هات انتخاب کنی . دیدم انتخابت من نیستم . بس که تکرار شده ام توی این سال ها . بس که دلم برایت تنگ شده هی توی این سال ها .
این شد که بستم . رفتم بساطم را یک جای دیگر پهن کردم . که مجبور کسی نباشم . کسی را مجبور نباشم . برای تو فرقی نمی کرد دیگر . یکی کمتر . این همه بیشتر بودند . من اما دیدن فاصله ای که بیشتر شده بود و جواب های سربالا که بسیار توفیر داشت با ابراز محبتت با دیگران آزارم می داد . می ماندم که اذیت می کردم و اذیت می شدم ؟
یادم آمد خیلی پیشتر ، یک بار هم مجبور شده بودم عکس آدم تازه ات را ببینم . که بنشینم توی یک کافهء بعد از ظهر پاییزی و خودش را ببینم و فکر کنم چرا باید می دیدمش که حالا این جور تنهایی کافه ام را لبریز دلتنگی و استیصال کند . آدم احمق است . فکر می کند کاریش نمی شود کرد . فکر می کند دنیا خیلی بی رحم است که این جوری یکی را که نباید می نشاند رو به روش . دنیا بی رحم نبود . حالا که فکر می کنم می بینم من نباید می دیدم . چرا نرفتم ؟ همان وقت نرفتم ؟ لابد فکر کردم خیلی روشن فکری ست که بمانم ؟ فکر کردم بی ادبی ست که بروم ؟ ما را بد بار آورده اند . باید می زدم زیر همه چیز . باید همان وقت می رفتم . نه که هی ذره ذره . 
جی اف را باید گل گرفت بس که واقعیت ها را می کوباند توی صورتت .  
فکر کردم من دیگر مجبور تو نمی شوم . دیگر پاستیل هات را نمی دزدم . این شد که رفتم .
هوا ابر نبود و باران نبود و هیچ . زمستان تمام نمی شد .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

چون بلد نبودم دوست داشتنم را تمام کنم...

من تمام این مدت یک عادت عجیبی داشتم . که هیچ کس نمی دانست . می آمدم دم در خانه ات . نه این خانه ای که حالا . خانهء قدیمی ات  نگاه می کردم به در و همین . حتی وقتی بودی و می دانستم نمی خواهی باشی . یادم نیست به چی فکر می کردم . به هیچی فکر نمی کردم . همیشه می ترسیدم رد شوی از آن حوالی و باید حواسم جمع می بود . بعدش آمدم دم در خانه تان . دو بار . بی ان که چراش را بدانم . چراغ روشنت را خوشم می آمد . این که داری آن جا زندگی می کنی ، نفس می کشی .می ترسیدم و مدام پام می خواست برود و فرار کند . می خواستم بگویم چه خوب شد که فهمیدی . دیر وقت شب بود . باید می دیدمت و ندیدم . نفهمیدم که دیده ای . چه خوب شد گفتی که داشتم چکت می کردم . چکت نمی کردم . اما همین ترس از فکر تو من را از این لذتی که لذت نبود محروم کرد . فکر کردم دیگر هیچ از آن حوالی رد هم نمی شوم . یعنی اگر این کلمهء چک کردن را استفاده نمی کردی فکر می کردم باید مراقب تر باشم . که هنوز نیمه شب ها می گذشتم از کنار کوچه تان . دور می زدم . بر می گشتم . می نشستم به تماشای دری که در من نبود . درِ هیچ کس ِ من نبود و چه احمقانه . گاهی فکر می کنم می توانستم تا ابد چشمم به آن در به هیچی فکر کنم .   به قول تو سادو مازوخیستی . حقیقتا لذت سادو مازوخیستی احمقانه ای بود . اصلا لذت نبود . سیمون دو بوار یک جایی می گوید : « برای این که آدم کسی را عاشقانه دوست داشته باشد ، باید سخت به هیجان بیاید ، وقتی بازی دو طرفه باشد ارزش انجامش را دارد . ولی اگر قرار باشد آدم به تنهایی بازی کند ، بازی احمقانه می شود . » خوب بدیش این بود که من سیمون دو بوار نمی خواندم .  چی شد که فکر کردیم اسم این عشق است که یکی مدام تو را نخواهد و تو از نفس کشیدن در کنار چراغ روشنش خوشحال . چی شد که این جوری بار آمدیم . لذت می بردیم از شکست هامان . از نشدن ها و نرسیدن ها . این چه ادبیاتی بود که توش نفس کشیدیم و زندگی کردیم و هیچ معنای لذت و بوسه و آغوش را نفهمیدیم . حتی وقتی آخرین بار گفتی این رابطه کار نکرد من خنده ام گرفت . رابطه ؟ اسم این رابطه بود ؟ این که یکی مدام بخواهد و یکی مدام نخواهد و اما نرود . بماند که به نخواستنش ادامه دهد . یکی مدام دروغ بگوید . دروغ های سادهء پیش و پا افتادهء بی معنی ، یکی مدام نبیند ، نشنود ، هیچ نگوید . یکی دوستی های داشته و نداشته اش را زیر و رو کند برای یک دوستی تازه و رابطهء تازه ، یکی دو ماه ، سه ماه ، هفت ماه منتظر بماند برای یک تماس و یک کافه غروب . که اگر بشود ، که وقت باشد ، که سر کسی شلوغ نباشد ، که باشد برای هفتهء بعد ، ماه بعد . پس کی ؟ که اصلا هیچ وقت . که حتی نه یک کلمه . نه حتی ابراز دلتنگی .  یکی مدام ببخشید ، ببخشید ، ببخشید ...  راستش را بگویم ؟ دلم تنگ می ماند . برای رابطه ای که رابطه نبود و عشقی که عشق نبود و لذتی که هیچ . بس که این جوری بزرگ شده ام ، قد کشیده ام . با این همه چه خوب که رفتی آن جور بداخلاق . وگرنه من دلخوش همان کافهء دور ِ دیر ، هفته ها می گذراندم . دلخوش همان در . شب ها می گذراندم . چه خوب که رفتی چون من بلد نبودم بروم . چون بلد نبودم دوست داشتنم را تمام کنم .   من خیلی خسته ام اما چه خوب که رفتی و آن در تا همیشه بسته ماند .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مانده ایم ما به غایت ها...

جهان به اندازهء کافی جای کوفتی هست ، این جایی که ما توش زندگی می کنیم هم شک ندارم یکی از کوفت ترین جاهاش است . و ما همه این را خوب می دانیم . با این حقیقت تلخ بزرگ شده ایم اصلا . برای همین من خوش ندارم با آدم هایی معاشرت کنم که هر روز یادم بیندازند دارم توی کوفت ترین جای این جهان کوفتی زندگی می کنم . برای همین از ....خوشم نمی آید . چون قیافه اش به غایت ناله و نا امید است . درست شبیه آدم هایی ست که صبح ها توی کوفت ترین جای دنیا از خواب بیدار می شوند ، شب ها توی کوفت ترین جای دنیا به خواب می روند . خوب که چی ؟ حالا که دارم می نویسم هی فکر می کنم راه دارد که ...این ها را بخواند ؟ می بینم ندارد . اما باز هم نگرانم . برای همین ادامه اش نمی دهم فقط همین قدر بگویم که من آدمی ام که خیلی صفت های بد دنیا را توی خودم جمع کرده ام . به غایت تنبلم ، به غایت ناامید و ناله ام . به غایت لوس و دست و پاچلفتی ام . و کلی به غایت دیگر . برای همین از آدم هایی که از خودم لوس تر و نا امید تر و تنبل ترند بدم می آید . یعنی فکر می کنم همین که من هستم دیگر ته اش است . آدم باید خیلی چرند باشد که بشود من . بعد یکی از من بدتر . پوووف ! اصلا معاشرت با همین ها من را این جوری به غایت کرده . دوست دارم آدمی باشد که می بینمش لبخند ، آرامش . نیست . نسلشان تمام شده . مانده ایم ما به غایت ها .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

گریه کردن...

همین جوری که صدای آرام و یکنواخت اکسیژن را می شنیدم دلم خواست به ....زنگ بزنم . نزدم . نمی دانستم بهش چی بگویم . چشمم به نور سفید سقف بود . و یادم نیست به چی فکر می کردم  که خوابم برد . بعد رفتم پیش خانومه گفتم دارم از نفس می افتم . گفت بروم پذیرش . گفتم پذیرش کجاست . گفت ته راهرو . من یک کم گشتم و ته راهرو را پیدا نکردم . ایستادم کنار آسانسور و گریه کردم . چون خیلی احساس تنهایی و شکنندگی می کردم و هر چی می گشتم ته راهرو را پیدا نمی کردم و داشتم کلافه می شدم . باز دلم خواسته بود زنگ می زدم به ...اما فکر کردم نگرانش می کنم . فکر کردم گریه نفسم را بند تر می آورد . بهتر است بروم دنبال ته راهرو . با چشم های اشکی ته راهرو را پیدا کردم . با چشم های اشکی به آقاهه گفتم که یک کپی بگیرد برایم . آقاهه گفت چرا گریه می کنم . گفتم چون حالم خوب نیست . آقاهه گفت خوب می شوم . خیلی بی تفاوت . فکر کردم من اولین نفری نیستم که این حرف را بهش می زند . آخرین نفر هم . برای همین به گریه کردنم ادامه دادم .
رفتم توی اتاق شمارهء شش . آقاهه گفت پیرهنم را در آورم . ساعتم را هم در اورم . من ساعت قلبیم را در آوردم . پیرهنم را هم  . ایستادم رو به روی یک پردهء بزرگ سفید و اشک هام بند آمد .

شبش دیدم ....نوشته کال ساموان . تل دم هو یو فیل . لت ساموان نو .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هیچ وقت قاطی آدم ها نشد که بشوم....

هیچ وقت قاطی آدم ها نشد که بشوم . نه که نخواستم . بلدش نبودم . تلاش مذبوحانهء فیکی بود وقت هایی که می خواستم رفاقت کنم ، صمیمیت کنم . همیشه فکر کرده ام باید کمی بامزه تر باشم لابد . باهوش تر شاید . تو دل برو تر . هوم ؟ یعنی این جور هیچی که منم چه فرقی دارم با گلدان ِ روی میز کنار مبل . الان که می گویم میز کنار مبل گوشهء خانهء آیدین این ها می آید توی ذهنم و فکر می کنم هیچ فرقی ندارم با آن گلدانه . اصلا گلدانی بوده روی آن میز ؟ یادم نیست .
مثلا خوش صدا باشم بگویند جاش خالی . بود و یک کم برامان می خواند . من بدم می آید از این ها که ته مهمانی ها می زنند زیر اواز . یک جور مست ملوی غمگینی . خیلی چرند است . خوش صدا هم اگر بودم توفیری نداشت . قاطی نمی شدم با آدم ها .
ژانگولر بلد بودم . اما کی توی مهمانی از کلاهش خرگوش در اورده که من ؟
صرفا قشنگ بودم . بیاید یک کم ببینمیش لذت ببریم . من خیلی شده تو مهمانی ها از این که یکی بوده که می شده از دیدنش لذت برد  لذت برده ام . فکر کن گلدانه زل زده به کاشف که ان وسط می خندیده و لوندی می کرده . به به ! گلدانه . نه کاشف . کاشف خودش  می خندد و لوندی می کند . نه کاشف حالا . کاشفی که قشنگ است صرفا و قاطی می شود با آدم ها . کاشف حالا گلدان است . پوف ! آخر کی با گلدان قاطی می شود ؟

مثلا چند سال پیش من به لیست اصلاح طلب ها توی شورای شهر رای دادم . واو به واو . نگفتم اصلا این ها کی هستند . فقط یک گلدان این شکلی ست . حالا شما فکر می کنید این ها ربطی به هم ندارند . که خیلی ها به لیست رای داده اند و گلدان هم نبوده اند . اما من می گویم ربط دارد . خیلی هم دارد . من رای داده ام و گلدان هم بوده ام . اَه .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بهشت تداوم لحظه های کشدار ملال آور زندگی باشد...

عشقم هیچ وقت آشپزی یاد نگرفت . بنظرم این خیلی شرم آور است . فانتزی زندگی من این بود که داشته باشم غذا بپزم برایت ، پیرهن سورمه ای ستاره ای تنت . موهات جمع بالای سرت ، باران ببارد روی شیروانی ها ، من آوازم پر کرده باشد خانه را  . بعد فانتزیم همین جاست که الکن می شود . کدام خانه ؟ کدام شیروانی ؟ کدام تو ؟
خوب فانتزه ای های دیگری هم هست . من خودم را می بینم که نشسته ام توی قطار کنار پنجره ، تنها ، نه تنهای غمگین ِ یک دنیا خاطرهء روزهای از دست رفته روی دوشش ، که تنهای معمولی ، حتی تنهای خوب ، تنهای خوشبخت (  داریم ؟ ) گوشم به تلق و تولوق ریل ها ، کتاب می خوانم .
فانتزی های من بعد ندارد . قبل ندارد . تنها همین یک لحظه است .
بعد شاید بهشت باید تداوم همین لحظه باشد . آدم توی قطار هی برود و برود تنهایی و همین . فکر نکند خوب که چی ؟ آخرش که چی ؟
مثل وقت هایی که آدم قرار دارد . که خیلی خوش به حالش است . لباسهاش را پوشیده ، نشسته منتظر که بشود ساعت پنج و هنوز کلی مانده ، که ساعت هیچ وقت پنج نمی شود . یک خندهء ملویی روی لب ، نشسته . سبز خوشرنگ . آن لحظه یک حالی دارد که فارغ است از قبلش و بعدش . از همه دنیا اصلا . بهشت باید هی و هی تداوم همین لحظه باشد .  
گاهی هم فکر می کنم شاید جور دیگری باشد . بهشت تداوم لحظه های کشدار ملال آور زندگی باشد .
شما فکر می کنید من دارم جفنگ می گویم اما این خیلی بد است که ما نمی دانیم بهشت چه شکلی ست . اما من شک ندارم که تداوم است . یعنی ابدیت چی می تواند باشد جز تداوم و ملال .

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کلاس کانت شناسی ...

هر چی فکر می کنم می بینم هیچ برایم مهم نیست کانت چه می گوید . واقعا چه اهمیتی دارد ؟ هیچ یادم نمی آید سه هفته پیش یا چهار هفته پیش چی شد که تصمیم گرفتم اسمم را توی کلاسی بنویسم که دربارهء کانت بوده . صرفا کانت . یعنی اگر اسمم را توی کلاسی می نوشتم که دربارهء فلسفه بود می شد توجیه کنم که لابد خواسته ام ببینم کلن فلسفه چند ؟ اما این که کانت ، فقط کانت ، خوب چرا ؟
دارم تبدیل می شوم به آدمی که سرش را توی هر کلاسی می کند تا خودش را از بیهودگی و بغض وقت های تنهاییش نجات دهد . شبش همین جوری که فین فین می کند فکر کند عیبی ندارد . فردا می رود می نشیند سر کلاس کانت . حتی اسمش را هم یادش نیاید . کانت شناسی ؟ بعد قبل از این که ور ِ نق نقوی ذهنش بپرسد آخر کانت ؟ فقط کانت ؟ خوب چرا ؟ خودش را به خواب بزند .
بعد یادم افتاد ...گفته بود برویم باغ وحش چون باغ وحش فیل آورده . من فکر کردم این دیالوگ چقدر از من دور است و چقدر خارجی ست . یعنی من ندیدم تا به حال کسی دور و برم بخواهد برود باغ وحش . تو کتاب های خارجی زیاد خوانده ام . توی فیلم های خارجی هم زیاد دیده ام . خودم هم دو بار رفته ام . اما آن هم وقتی ایران نبوده ام . کجا بودم ؟

باری ! باغ وحش . واقعا چی شد که آدم ها باغ وحش را اختراع کردند ؟ یعنی هر چی فکر می کنم می بینم ساعت دو نیمه شب ، هیچ چیز توی این دنیا غمگین تر از باغ وحشی که تازگی فیل آورده  ، کلاس کانت شناسی و بیبی چک نیست

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بزنند توی گوش آدم و بگویند زهر مار...

من از خیابان های تهران شکست خورده بودم و از عشق شکست خورده بودم و روزهای بدی بود . یعنی می خواهم بگویم در من یک غمی ریشه دوانده بود آن روزها ، یک جور عمیقی که دیگر نمی فهمیدمش . باهاش زندگی می کردم . مثلا توی هفت تیر ، همین جوری که داد می زنم « سید خندان » یادم می آید که همیشه همین جوری که این جا ایستاده بودم و داد می زدم « سید خندان » چه غمگین بوده ام . بعد فکر می کنم چجوری با آن غمه که آن همه جانکاه هم بود زندگی می کردم ؟ چی شد دق نکردم . یعنی هر جور فکر می کنم می بینم آدمی که ان همه غم را به دوش بکشد تنهایی حقش است خم شود کمرش و دولا دولا راه برود . راه نرود حتی . سینه خیز میرداماد را بپیچد توی شریعتی .
آره ! روزهای بدی بود . همیشه در آستانهء اشک بودم . ولم می کردی می توانستم بنشینم کنار جدول خیابان و گریه نکنم ، عر بزنم . کی یادم افتاد ؟ ار خانه اش که امدم بیرون ، رسیدم که به آسانسور اشک هام سرازیر شد . یعنی نشسته بودم که روی تخت فکر کرده بودم بروم زودتر توی ماشین برای خودم روضهء ابالفضل بخوانم ، گریه کنم . نه پیکان سفید قراضه . من هیچ وقت صاحب یک پیکان سفید قراضه نشده بودم . آن قدر که پیکانه مرد . یک بار داستانش را می گویم . اما نرسیدم به ماشین . دم در آسانسور اشک هام جوشید . که خوب نبود . چون آسانسور آینه داشت به چه بزرگی . تازه فهمیدم وقت اشک ریختن چه زشت می شوم و این بار رمانتیک داستانم را ، یا نه پایانم را کم می کرد . بهر حال به اشک ریختنم ادامه دادم ، شدید تر . چون غمگین بودم و چون وقت اشک ریختن این همه زشت می شدم که حقش نبود . کی به این شی قرمز گندهء روی صورت من می گوید دماغ ؟  رفتم خانه . دیگر یک قطره اشک هم نریختم .
اری ! روزهای بدی بود . عر می زدم . یا عر می زدم یا در آستانهء عر زدن بودم . یکی نبود بگوید زهر مار . چرا دیگران به عاشقانه های ....می آدم گوش می دهند جای این که بزنند توی گوش آدم و بگویند زهر مار ؟....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

من کارمند اگر می شدم می کشتم خودم را...

شک ندارم .نه که کارمندی بد است یا هر چی . نه که توهین . این داستانش توفیر دارد با داستان کرد ها و ترک ها . دلیلی ندارد من چون از کارمند شدن بدم می آید ریسیست باشم یا به کسی توهین کرده باشم یا هر چی . کارمندی خیلی هم شریف . من بدم می آید . خیلی ها هم از کاشف شدن بدشان می آید .
من شش ماه کارمند بودم . شش ماه ِ سه روز در هفته . با حقوقی که حتی اسمش را نمی شد گذاشت بخور نمیر . جا داشت آخرش خودم را بکشم . نکشتم چون استعفا دادم . نه استعفای جدی . من آدم رو در وایسی داری هستم . نمی توانم بروم بگوم این کار... تان ارزانی خودتان . رفتم گفتم بدبختم ، بیچاره ام ، پایان نامه دارم ، بچه رو گاز دارم . تنهایی نه . با آزاده . تنها بودم نمی رفتم . می گذاشتم بچه ام روی گاز بسوزد . خودم را می کشتم . زنگ می زدند خانه که این کارمند ما کجاست . می گفتند خودش را کشته . اصلا بو نمی بردند بابت کار .... شان خودم را کشته ام که . می گفتند بی نوا ! جوان بود که ! فکر می کردند عاشق شده ام و عشقم بهم خیانت کرده و من همین قدر پیش و پا افتاده و خاک بر سر بوده ام توی ان شش ماه که این جوری راجع به من قضاوت کنید ؟ ای بابا .
باری ! شش ماه ِ سه روز در هفته می رفتم سر کار . صبح هاش  از کنار شمشاد های تو پیاده رو می گذشتم تند تند و دهانم تلخ بود و کم مانده بود اشک هام سرازیر شود از ملال و گرما . یعنی هر روز صبح شبیه آدم هایی بودم که در آستانهء اشک ریختنند و حواس شان را معطوف تیتر روزنامه های الکی می کنند که بگذرند از آستانهء اشک ، بی اشک....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خب برای شروع کافیه....

یه حسی هست که مدتی‌یه دارم باهاش کلنجار می‌رم. حس این که باز اینجا بنویسم. کلا کلمه‌ها انگار وقتی قرارِ به اینجا گذاشتنشون که می یاد نوشته می‌شن و من مدت‌هاست ننوشتم...

 امروز صبح با "روز به خیر" آقایی که کنارم توی تاکسی نشست شروع شد. قبلش که هر چی خودم والعصر خونده بودم انگار نشونه‌ی نرسیده بود. آروم گفتم، روز شما هم به خیر باشه که نگاهم کرد و چشماش نشونه‌ی صبحم شد. من فکر کردم اونقدر آروم گفتم که اون نشنیده، اما آدمایی که قرار به شنیدن داشته باشن صدای کم، آروم، خجالت زده و حتی زیر لب گفته شده رو هم می‌شنون و می‌بینن، و آقای مسافر ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بنفش، آبی ، نیلی، سبز، زرد، نارنجی، قرمز...

  هنوز هم عصر برای من از ساعت 5 شروع می‌شه. ساعت 5 ساعتی بود که ما اجازه داشتیم بریم توی حیاط و بازی کنیم. تا همه‌مون مشق نوشته و ننوشته کم کم برسیم و توی حیاط جمع بشیم، فرصت بود که اون باغچه‌ی کوچیک رو کمی آب بدیم و خب هر کس زودتر تونسته بود از دستِ مامان‌ش در بره و به حیاط برسه شلنگ و باغچه جزو غنائم‌ش محسوب می‌شدن و می‌تونست اول‌تر  شلنگ آب رو بگیره به سمتِ آفتاب و فواره درست کنه و وقتی که سر و کله‌ی رنگین کمون  پیدا شد، با افتخار به دست سازش نگاه کنه و گاهی اجازه بده بقیه از زیرش رد بشن و گاهی تن به خنکی ریز قطره بسپارن و حواسم بود که خاله منور با موهای حنا بسته‌اش ،صندلی نارنجی اتاق ما رو آورده گذاشته توی بالکن و از طبقه چهارم ما رو نگاه می‌کنه و مراقبمونه... بزرگترین خلاف‌مون سرازیر شدن گروهی با دوچرخه به سمت پارکینگ بود که ته‌ش منبع گازوئیل بود و ما همیشه برای مسابقه باید تا ته پارکینگ می‌رفتیم و با چرخ‌های دوچرخه‌مون به این غولِ چاقِ آهنی ضربه بزنیم و آخ‌ش رو در بیاریم و به سرعت برگردیم توی حیاط و فاتحانه دستامون رو از دسته‌ی دوچرخه رها کنیم و از خط پایانِ  خیالی بگذریم ...  هنوزم گاهی توی اون خونه و توی اون حیاط خوابم می‌بره و بلند می شم و هیچ بوی کهنگی نگرفته اون روزها و خاطرات .هنوز هم از اون خیابون می‌گذرم و نگاه می‌کنم به بالکن حالا نرده کشی شده‌ی طبقه‌ی چهارم ، و نگاه خاله منور رو می‌بینم که به دورها خیره شده و موهاش دیگه هیچ رنگی نیست.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هیچی نگفت، برف پاکن‌هاش رو کشید روی چشمای خیس و خاکی شده‌اش و ساکت موند.

 قبل از کار (امروز باید سرکار باشم)  بردم بهش صبحونه دادم. همچین گذاشتم پر و پیمون هر چی می‌خواد بهش بدن و حسابی سیر بشه. خیلی وقت بود این همه کامل نذاشته بودم صبحونه بخوره . زیر بارون و برف و ...سرما‌ی سال گذشته توی کوچه موند و جیک هم نزد، یه چند باری هم نارفیق‌هاش  که از کنارش رد شدن لپش رو کشیدن و در رفتن،  که جاش هنوز مونده روی صورت‌ش. صبح که داشتیم با هم می یومدیم سرکار بعد از صبحونه. بهش گفتم، خانوم باشی می‌برمت حموم،حتی ممکنه از فکر فروختنت هم بیام بیرون و نگهت دارم، آخه اولین رفیقِ آهنی‌م  هستی که  این همه به‌پام موندی و با خوبی و بدیم ساختی، دوست دارم به‌خدا. اگر هم هی می‌گم بفروشمت،  نه این که خسته‌ام کرده باشی، نه! واسه خودتِ که می‌گم، که هی مجبوری  توی کوچه بمونی و گربه‌ها از روی شیشه‌ات رد می‌شن و هی جای پاشون می‌مونه رو چشمات و چشمات نقطه چین می‌شن. تازه سرما هم که می‌خوری و سینه‌ت به خس خس می‌افته نمی‌گی ببرمت دکتر و بدون قرص و آب و روغن هی می‌ذاری با عجله به کارام برسم و دنده که عوض می‌کنم گلوت درد بگیره و ..
هیچی نگفت، برف پاکن‌هاش رو کشید روی چشمای خیس و خاکی شده‌اش و  ساکت موند.

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

این فقط یک کلاه هست...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مردم از ترس همه کفش ها را واکس مشکی زدند و به آرامی زندگی را ادامه دادند..

کفش نوک باریک مردونه گفت: بدون نظم هیچ کاری نمی شه کرد.
کفش اسپورت زنونه گفت: ما حق داریم توی خیابون راه بریم.
کفش پاشنه بلند زنونه گفت: دیشب از مهمونی می اومدم، سه تا چکمه مزاحم من شدن.
کفش پاره گفت: یکی به داد ما فقیر و بیچاره ها برسه.
کفش اسپورت مردونه گفت: مشکل ما فعلا پیشرفت است نه عدالت.
کفش صندل مردونه گفت: من احتیاج دارم خودم باشم، می خوام راحت باشم.
نعلین مردونه گفت: برادرا! خواهرا! آرام باشید.
چکمه مشکی مردونه گفت: حاج آقا! اینا آدم بشو نیستند. ما باید اقدام کنیم.
چکمه ها توی خیابان راه افتادند. کفش های اسپورت پسرانه فرار کردند و در کوچه های بن بست پنهان شدند. کفش پاشنه بلند به طرف فرودگاه حرکت کرد. پابرهنه ها چکمه پوشیدند و خیابانها را پرکردند. مردم از ترس همه کفش ها را واکس مشکی زدند و به آرامی زندگی را ادامه دادند.



   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بازیگر تنها در خانه در 33 سالگی درگذشت

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ریشه عبارت « پدر سوخته » منبع: لغت نامه دهخدا

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

زندگی کوتاهتر از آن است که لحظاتت را به دست غم بدهی...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جواد خیابانی: " من آدم بی احساسی نیستم،

جواد خیابانی:

" من آدم بی احساسی نیستم، تو راه ورزشگاه بودم برای گزارش بازی که بهم خبر دادن مادرم از دنیا رفته ولی به عشق مردم اومدم"

در اواسط نیمه دوم دیدار تیم های پرسپولیس و نفت اسکوربورد ورزشگاه آزادی درگذشت مادر جواد خیابانی گزارشگر این بازی را تسلیت گفت.
خیابانی پس از مشاهده این صحنه با بغض و صدای لرزان گفت: قرار نبود این موضوع اعلام شه....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ویروسی بنام زن...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یه کم منطقی باش .....!

بلوتوث (مهران مدیری) :یک نفر صد سکه دارد یکی نفر دیگه یک سکه.

شما از کدام یک از اینها سکه میگیرید ؟

قبله ی عالم(محمدرضا هدایتی) : خوب از اونی که یک سکه دارد ... !

چون اونی که صد سکه داره به هر حال قدرتی برای خودش داره چهار تا آدم دور برش جمع شدن نمیشه رفت طرفش که.

ولی اونی که یک سکه داره خوب کسی رو نداره ، تو سرشم میزنیم ، سکشو میگیریم ، دو تا اردنگی هم بهش می زنیم . یه کم منطقی باش .....!

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خطر خوردن آب سرد بعد از غذا خوش آمدگویی به سرطان...

آیا می دانید به چه دلیل گفته می شود خوردن آب سرد بعد از غذا خطرناک است؟ خوردن آب سرد بعد از غذا یعنی خوش آمدگفتن به سرطان!

دکتر استفان مارک، بیمارهای سرطانی در مرحله آخر را با استفاده از روش های “نامتعارف” درمان کرده است

و بسیاری از آنها بهبود یافتند او به درمان طبیعی درمقابل با بیماری ها معتقد است.

شاید نوشیدن یک لیوان آب سرد بعد از غذا، بسیار لذت بخش است

اما آب سرد مواد روغنی که در آن لحظه مصرف کرده اید را سفت میکند روند هضم غذا را کند می کند

زمانی که این رسوب ها با اسید واکنش نشان می دهند و شکسته می شوند و سریعتر از غذاهای جامد،

توسط روده جذب می شوند بسیار سریع این امر موجب چاقی و سپس سرطان می شود

بهتر این است که بعد از غذا، سوپ گرم و یا آب ولرم مصرف کنید

comment نظرات ()

روانشناسی لباس...

لباسهای تنگ: افرادی که لباس های تنگ میپوشند عموما افرادی مغرور و زود رنج اند. همچنین افرادی بسیار جذاب هستند.افرادی شایسته و معقول اند.

لباسهای گشاد: افرادی که لباس های گشاد میپوشند افرادی بخشنده هستند به هیچ وجه حسود نبوده و دوستان زیادی دارند. فداکار و صادق نیز هستند.

لباس های تیره: افرادی که لباس های تیره میپوشند عموما افرادی خودخواه بود و بسیار خونسرد هستند به ندرت عصبانی می شوند و و سلیقه ی خوبی در انتخاب لباس دارند.

لباس های روشن: افرادی که لباس های روشن میپوشند افرادی فداکار و صادق هستند. افرادی مهربان و شوخ طبع هستند عاشق صلح و صفا وارامش اند.

سبز:

انتخاب رنگ سبز برای لباس معمولا نشان دهنده آن است که صاحبان آن ,شخصیتی قوی واراده ای بالا دارند .در تصمیم گیری ها خیلیمحکم عمل کرده وتا حدی خود رای ومغرورند .این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند ودر کمک به دیگران پیشقدم می شوند.

آبی:

اکثر آبی پوشها دارای نگاهی عمیق بوده وشخصیتی حساس وشفاف دارند .این افراد به راحتی فکر ونظر خود را به دیگران منتقل می کنند وبه همین نسبت شجاعت وجرات ویژه ای هم از خودشان نشان می دهند . آنها زندگی را زیبا دیده وبیشترین تلاش را برای استفاده بهینه از آن می کنند.

مشکی:

بیشتر اوقات انتخاب رنگ مشکی نشان دهنده آن است که این افراد انسانهایی رویایی هستند که در فضایی شاعرانه ز ندگی می کنندودر عین حال بسیار دست ودلبازند وتلاش میکنند با هر آنچه دارند به کمک دیگران رفته وگرهی از مشکلات آنها باز کنند.آنها بسیار اجتماعی ظریف وساده پسند هستند.

قهوه ای:

این افراد سمبل مهربانی ومحبت هستند.برخی روان شناسان می گویند رنگ قهوه ای هر چه تیره تر باشد مهر ومحبت صاحبش بیشتر است.این افراد بسیار خونسردند وتقریبا هر چه را می خواهند به راحتی تصاحب می کنندآنها دربدترین شرایط می توانند بهترین تصمیم ها را اتخاذ کنند.

خاکستری:

انتخاب رنگ خاکستری نشان دهنده این نکته است که این افراد معمولا شخصییتی آرام وبا اعتماد به نفس دارند .هر چند روان شناسان میگویند افرادی که دل در گرو رنگ خاکستری دارند , دو دسته هستند : یا از شخصیتی عصبی وانقلابی دارند وهمیشه به دنبادل آرامش می گردند.آنها در مجموع انسانهایی سر سخت وسنگین دل هستند .نفوذ کردی برای همیشه در دلشان جای خواهی داشت.

سفید:

افرادی که لباسهای سفید را دوست دارند انسانهای خوش قلبی هستند وهمیشه به دنبال دوست می گرند.این افراد معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده ودوست ندارند به دیگران تکیه کنند . 

در موقعیت های کاری , همیشه در حال ساختن نردبانی برای بالا رفتن از آن 

هستند , چرا که معتقدند از هر فرصتی باید استفاده کرد.

رنگهای روشن:

انتخاب

این نوع رنگها ,نشان دهنده این است که این افراد بشدت سر شار از انرژی 

مثبت بوده وعشق و بالندگی را به اطراف خود پخش میکنند . دیدار با این افراد

,اگر چه ممکن است همیشه خوشایند نباشد,اما بازگیری انرژی مثبت وسازنده از 

آنها می تواند بقیه روز را برای شما زیباتر ,دلچسب تر وقابل تحمل تر سازد.

 

comment نظرات ()

فامیل دور...

فامیل دور : ویزززززززززززززز

آقای مجری : چرا اینقدر به من میچسبی؟؟؟

فامیل دور : ویزززززززززززز .......آقای مجری من از بچگی آرزو داشتم مگس شما باشم.

comment نظرات ()

شاید روزی عزیزی به این اطلاعات نیاز داشت...

comment نظرات ()

باغ‌های کندلوس - ایرج کریمی

زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم.

comment نظرات ()

از متن کتاب - شکوه آزادی - اوشو...

هنگامی که عاشق یک زن می شوید , شما در هنگامی آزادی زن عاشق می شوید ولی وقتی که او را به خانه آوردید , همه ی امکانات آزاد بودن را از او می گیرید , و با این گرفتن آزادی ها زیبایی او را هم از او باز می ستانید . بعد ناگهان یک روز در می یابید که دیگر عاشق او نیستید , چون او دیگر زن زیبایی نیست . این اتفاق همیشه می افتد . بعد از این حادثه به جستجوی زن دیگر می پردازید و اصلا فکر نمی کنید که چه اتفاقی افتاده است . شما به این فرآیند و اینکه چطور زیبایی زن را از بین برده اید توجهی نمی کنید .

comment نظرات ()

ﺁﻳﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ :

ﺍﮔﺮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 11 ﺭﻭﺯ
ﻧﺨﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺧﻮﺍﺑﺘﺎﻥ
ﺑﺒﺮﺩ،
ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺮﺩ
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ : ﺩﺭ ﺩﺍﻧﻤﺎﺭﮎ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻥ
ﭘﻮﻝ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ
ﺗﺎ ﺑﻪ
ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﻭﻧﺪ
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ : ﺷﻤﺎ 200 ﻣﺎﻫﯿﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ
ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﮏ
ﻗﺪﻡ
ﺑﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ : ﺩﻟﻔﯿﻦ ﻫﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺗﯽ
ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ
ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺍﺳﻢ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ : ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﺑﺪ ﺩﮐﺘﺮﻫﺎ
ﺳﺎﻟﯿﺎﻧﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﺮﮒ
7000 ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ : ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ۱۰ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ .
ﺻﻮﺭﺕ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ : ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﺎﻧﮕﯿﻦ ﻫﺮ ﻓﺮﺩ
ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ 60 ﻫﺰﺍﺭ
ﻓﮑﺮ
ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ 80 ﺩﺭﺻﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻨﻔﯽ ﺍﺳﺖ
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ : ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﮔﺮﯾﻪ
ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﮔﺮ
ﺍﻭﻟﯿﻦ
ﺍﺷﮑﺶ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ٬ ﺍﺯ
ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ
ﺍﺯ
ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺑﺎﺷﺪ٬ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ .

comment نظرات ()

نلسون ماندلا...

وقتی که در زندان به سمت دروازه های آزادی ام گام بر می داشتم می دانستم که اگر تلخی ها و نفرت هایم را پشت سرم نگذارم و رها نکنم در زندان باقی خواهم ماند

comment نظرات ()

دیالوگ های فراموش نشدنی...

از وقتی که تصمیم گرفتم دیگه نبینم، خیلی چیزا دیدم (پرویز پرستویی-بید مجنون)

comment نظرات ()

حتما بخوانید - خیلی مهم !!!

معروف است که پزشکان به کسانی که از درد مفاصل رنج می‌برند، داشتن یک دست‌بند مسی را توصیه می‌کنند و دلیل این امر را هم کمبود یون‌های مسی در خون ذکر می‌کنند که با تماس دست‌بندهای مسی با پوست بخشی از این کمبود جبران شده و از درد مفاصل کاسته می‌شود.
از سوی دیگر محققین، یکی از علت‌های بروز بیماری آلزیمر را رسوب یون‌های آلومینیوم در مغز عنوان می‌کنند.
تا چند دهه پیش، مردم کشور ما رسم داشتند برای پخت غذا مخصوصاً خورشت و آش از قابلمه‌های مسی استفاده می‌کردند و یک کفگیر آهنی داشتند به نام حسوم که موقع پخت غذا دائم درون آن قرار می‌گرفت ...
هیچ‌کس نمی‌دانست چرا باید این کفگیر درون قابلمه مسی قرار بگیرد، فقط می‌دانستند برای پخت غذا خیلی لازم می‌باشد.

داستان از این قراره که بدن (مخصوصاً مغز) برای سلامت و نشاط و کنترل اسیدلاکتیک و کورتیزول به ۶ میلیارد یون مس نیاز دارد و به همین نسبت یون آهن.

کمبود یون مس باعث میشه شما دائم احساس رخوت و خواب آلودگی و کسالت کنید و مدام دهن‌دره کنید. در ضمن هیچ کارخانه داروئی نمی‌تونه از یون یک عنصر برای شما قرص تهیه کنه ... و اونی که مثلاً به اسم قرص آهن به خورد شما می‌دهند شامل مولکول آهن هستش که برای بدن هیچ کاربردی نداره.

ولی تا این جا بدونید که غذا موقع پخت در درون قابلمه مسی، از یون آزاد شده این ظرف استفاده می‌کند و در بدن شما فوق‌العاده احساس نشاط و انرژی ایجاد می‌‌کنه دیگه از اون دهن‌درگی و خمیازه و کسالت خبری نیست و باعث طول عمر مفید و سلامتی جسمی میشود.

ولی یک دفعه توی دهه ۵٠ از این نون خشکی‌ها اومدند و داد می‌زدند (قابلمه مسی ....... کفگیر آهنی خریداریم ...) و با یک قیمت مناسب این قابلمه‌ها را خریدند و به جاش قابلمه آلمینیومی می‌دادند که بهش می‌گفتند روحی. هیچکس توی اون دهه نفهمید این همه قابلمه مسی کجا قراره بره؟

بعدش هم که الان ظرف‌های استیل و تفلون و این مزخرفات اومده که مدعی هستند غذا توش زود می‌پزه و به کف ظرف نمی‌چسبه. ولی مردم ما خبر ندارند که همین یون‌های مضر در این ظروف عامل سرطان هستند و به راحتی یون سرب و آلمینیوم و ... می‌تونند در جا، یک کودک ۶ ماهه را ظرف یک سال به بیماری‌های کمبود خونی و سرطان و یک فرد بزرگسال را در طی ۵ سال به بیماری‌های کبدی و خونی و طحال دچار کند و بعدش هم سرطان.

به همه دوستان پیشنهاد می‌کنم حتماً برای پخت غذا (مخصوصاً غذاهای آبکی) از قابلمه مسی و کفگیر آهنی استفاده کنند. حداقل برای یک بار هم شده تا ظرف سه روز اثر آن را روی بدن خودتون ببینید.

حالا جالبه توی شمال ایران موقع پخت خورشت (مخصوصاً فسنجون) یک تیکه آهن یا نعل اسب می‌اندازند وسط خورشت تا حسابی رنگ بگیره ... این کار باعث آزاد شدن یون‌های آهن و سلامتی بدن می‌شود. اگر دقت کنید مردم مازندران و گیلان تقریباً در حد صفر دچار بیماری‌های خونی و سرطان خون می‌شوند.

comment نظرات ()

Body atlas reveals where we feel happiness and shame. Read all about it

http://blogs.discovermagazine.com/d-brief/2013/12/30/body-atlas-reveals-where-we-feel-happiness-and-shame/#.Uscz8EGhWvQ

comment نظرات ()

گوته می گوید:

اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند اگر سالم نیستی، هستند افرادی که بامعلولیت و بیماری زندگی می کنند اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجوددارد  اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند  اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد  اگر قدرت سیاسی و مقام نداری،  مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست اما،  اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری

comment نظرات ()

علل اصلی از بین برنده کبد...

1. دیر خوابیدن  2. ادرار نکردن پس از بیدار شدن  3 . پر خوری  4. نخوردن صبحانه  5. مصرف بی حد دارو  6. مصرف مواد نگهدارنده، افزودنی ها، رنگ های خوراکی و شیرین کننده های صنعتی  7. مصرف روغنهای ناسالم  8. مصرف غذاهای نپخته یا سرخ کردنی های بیات

comment نظرات ()

یوتاب سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن (هخامنشی) سردار نامدار ارتش شاهنشاهی

یوتاب سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن (هخامنشی) سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده‌است.او نیز مانند برادرش آریوبرزن در کوهستان‌های محل نبرد، در دربند پارس، تکاب در حوالی استان کهکیلویه و بویراحمد امروزی یا نواحی بهبهان امروزی در استان خوزستان تا آخرین نفس مبارزه کرد.اما بر اثر کمبود نیرو و خیانت یک ایرانی، به دست سپاهیان اسکندر کشته و در همان محل به خاک سپرده شد.

comment نظرات ()

تخم شربتی را میشناسید ؟

 1 - کم کردن وزن بدون گرسنگی کشیدن.تخم شربتی بدلیل حالت ژلاتینی خود انسان را تا مدتها سیر نگه میدارد. چون دانه های ژلاتینی آن از آب درست شده، هیچ کالری ندارد و چون آب آن به مدت طولانی داخل دانه ها حتی درون بدن باقی میماند، باعث میشود که بدن احساس سیری کند. 2- نگهداشتن فشار خون متعادل.فشار خون انسان ممکن است بعد از غذا بخصوص اگر غذاهای پر نشاسته خورده شود، بالا میرود و باعث احساس خستگی و کمبود انرژی میگردد. با متعادل نگهداشتن فشار خون، نه تنها شانس مبتلا شدن به بیماری دیابت کم میشود، بلکه انسان در طول روز انرژی متعادلی خواهد داشت. اگر شما تخم شربتی را با غذای خود بنوشید، خاصیت ژله بودن آن، باعث میشود که مواد نشاسته ای به تدریج شکر موجود در خود را آزاد کنند و به این ترتیب شما به طور تدریجی انرژی متعادل در طول روز خواهید داشت 3 - از ورم معده و دیگر ناراحتی های معده جلوگیری میکند 4- دارای مقدار فراوانی روغن اومگا۳ میباشد. بنابراین آنهائی که ماهی میخورند برای اومگا ۳، میتوانند به جای ماهی ، تخم شربتی بخورند که زیان های گوشت را هم ندارد 5 - تخم شربتی به شما انرژی فراوانی میبخشد برای تمام طول روز. ◄ ◄ 6- تخم شربتی دارای مقدار زیادی آنتی اکسیدانت میباشد که شما را جوان نگهمیدارد. 7- تخم شربتی دارای مقدار فراوانی پروتئین میباشد. 8 - تخم شربتی دارای مقدار زیادی کلسیم میباشد. 9 - دارای یک ماده معدنی به نام بورون است که باعث انتقال کلسیم به استخوانها میشود. 10 -دارای مقدار زیادی پتاسیم میباشد. 11 -دارای مقدار زیادی آهن میباشد.

comment نظرات ()

با تمام بودنم....

درد تموم نمی‌شه و هر بار که شروع‌ی تازه می‌خواد، خونریزه و بند نمی‌یاد. انگار که دیوارهای تازه رو بخوای روی دیوارهای کهنه‌ی قدیمی سوار کنی، و هنوز دیوارهای قدیمی نم دارن و تاب نمی‌یارن که یه آجر دیگه گذاشته بشه، اوهوم، حتی یه آجر دیگه، و فرو می‌ریزن، فرو می‌ریزن و این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد. شنیده خواهد شد؟
می‌گه، اما می‌شه دیوار نو بنا کرد، به شرطی که اون کسی که باید، بیاد، یه کاردک برداره و بسابه هر چی باقیمونده از دیوارهای قبلی رو، صاف کنه خراش‌ها رو  و بلد باشه رنگ‌ها رو، مصالح دیوار تازه رو، و بلدترش اینکه آروم‌تر مرهم بذاره. نم‌نم بره جلو و خب اوهوم اون موقع شاید بشه.
فکر می‌کنی مقاومت‌شون بیشتره اونایی که دیوارشون از نو بنا می‌شه؟ نه. به خونریز بودن‌شون عادت می‌کنن.
آهنگ ستاره دار،  اونجاش که می‌گه:
من که هستم با تمامِ بودنم  
باتمامِ بودنت پیشم بمون

comment نظرات ()

کعبه سیاه و دور زائران به قصد نور می رفتند و با شمع کوچکی خاموش بر می گشتند

comment نظرات ()

For the person for whom small things do not exist, the great is not great

comment نظرات ()

چهارمین نشانه سکته نیز مشخص شد-~> زبان

هیچ گاه این سه حرف را فراموش نکنید: لحد

نشانه های سکته:
فریدون در جشن کباب پزی سکندری خورد و به زمین افتاد. اما به دوستانش که پیشنهاد کردند به اورژانس زنگ بزنند گفت حالش خوب است و فقط به خاطر اینکه به کفش های جدیدش عادت ندارد پایش به سنگفرش گیر کرده.آن ها به او کمک کردند تا بلند شده و یک بشقاب غذای دیگر برای خود بکشد.
فریدون با اینکه کمی هول شده بود ولی تا آخر آن بعدازظهر خود را سرگرم کرد.
همان شب همسر فریدون تماس گرفت و به همه اطلاع داد که فریدون را به بیمارستان منتقل کرده اند و وی ساعت 6 بعد ازظهر فوت کرده است. او در جشن دچار حمله شده بود و اگر اطرافیانش نشانه های حمله را تشخیص داده بودند شاید فریدون اکنون با ما بود.
گاهی حمله منجر به فوت افراد نمی شود اما آنها در شرایطی بدتر از مرگ مجبور به ادامه زندگی می شوند.

خواندن این متن تنها یک دقیقه از زمان شما را خواهد گرفت...

یک متخصص اعصاب اعلام کرده است که اگر شخصی را که دچار حمله شده در 3 ساعت به بیمارستان منتقل کنند می توان عوارض ناشی از حمله را به طور کامل از بین برد. بله به طور کامل!! وی می گوید روش شناسایی حمله و رساندن بیمار به درمان های پزشکی در کمتر از 3 ساعت به شناسایی علایم آن بستگی دارد:
شناسایی علایم سکته:
در برخی موارد شناسایی علایم سکته کار بسیار سختی است.
متاسفانه نا آگاهی افراد می تواند منجر به فاجعه ای جبران ناپذیر شود. سکته می تواند باعث مرگ یا آسیب مغزی فرد گردد و این در حالیست که اطرافیان شخص حتی متوجه علایم سکته نشده اند.
پزشکان اعلام کرده اند که اطرافیان قربانی می توانند تنها با پرسیدن سه سوال ساده متوجه علایم سکته شوند
ل: از شخص بخواهید تا لبخند بزند.
ح: از شخص بخواهید که حرف بزند یا یک جمله ساده را به درستی ادا کند.( مثلا: امروز هوا آفتابی است)
د: از وی بخواهید هر دو دستش را بلند کند.

اگر فرد در انجام هر کدام از موارد زیر مشکل داشت ، در اسرع وقت با اورژانس تماس گرفته و علایم را برای امدادگران توضیح دهید.

و اما نشانه دیگری از سکته: از وی بخواهید زبان خود را بیرون بیاورد.
اگر زبان وی به راست یا چپ متمایل شده بود، بدانید که شخص دچار حمله شده است.

comment نظرات ()

دنیا ارزش پا کوبیدن به شکمت رو نداشت..ببخش مرا مادر...

comment نظرات ()

سلام من یک گربه هستم که مادر هم هستم...

سلام من یک گربه هستم که مادر هم هستم .مثل شما انسانها به فرزندانم هم خیلی علاقمند هستم و دوستشان دارم.حرف من با آدمهایی هست که از من بدشون میاد.میخواستم بگم دختر خانوم عزیز و آقا پسر محترم نمیدونم دلیلش چیه از من میترسی ولی عیبی نداره بالاخره هر کسی تو دنیا از یه چیزی میترسه از من میترسی بترس ولی اذیتم نکن آزارم نده بهم سنگ نزن.من نه میتونم به تو حمله کنم و نه میتونم بخورمت تازه من بیشتر از شما آدمها میترسم.نمیدونم کی بهتون اعتماد کنم کی بهتون اعتماد نکنم.بعضی هاتون مهربونید دوستم دارید بهم غذا میدین ولی بعضی هاتون تا بهتون نزدیک میشم دنبالم میکنید یا سنگ بهم میزنید دلیلشو نمیدونم چیه ولی خب اگه از من خوشتون نمیاد حداقل اذیتم نکنید.من هم یه موجود زنده ام وقتی بدنم زخم میشه مثل شما دردو حس میکنم.تو بدن من هم خون قرمز مثل شما در جریانه من هم مثل شما آدمها مریض میشم پس فکر نکنید که ما با شما فرق داریم نه هممون مثل هم هستیم تنها فرقش اینه که شماها قدرتو بدست دارین.من از شما انتظار زیادی ندارم فقط اگه نمیتونید دوستم داشته باشید ایرادی نداره ولی ازتون خواهش میکنم منو اذیت نکنید.
راستی حرف آخر هم میخوام بهتون بزنم ما حیوانات بیشتر از شما آدمها عشقو و محبتو درک میکنیم ما هیچ وقت مثل بعضی از شما آدمها بچه هامونو ول نمیکنیم ما هیچ وقت معتاد نمیشیم ما هیچ وقت زباله روی زمین نمیریزیم ما هیچ وقت غیبت نمیکنیم و دروغ نمیگیم و ما هیچ وقت بی وفا نیستیم و در آخر ما گربه هستیم برای دشنام دادن به دوستاتون از اسم ما سواستفاده نکنید(گربه صفت)یادتون باشه شما میگید اشرف مخلوقاتین ولی تا حالا عکسشو نشون دادین.

comment نظرات ()

و بالـاخره بعد از 35 سال ممنوعیت تک خوانی بانوان در ایران برداشته شد!

و بالـاخره بعد از 35 سال ممنوعیت تک خوانی بانوان در ایران برداشته شد!

خانم مهدیه محمد خانی در مراسم خانه فرهنگ ایران در حضور وزیر فرهنگ 

کشور اولین بانوی زنی بود که با شایستگی تمام هنر خود را بنمایش گذاشت!

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

قورمه سبزی خورا دستا بالاااااااااا

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خواص فلفل دلمه ای(پاپریکا)

ادویه پاپریکا چیست؟
_______________
پاپریکا ادویه ای اصالتا" مجارستانی است که بخاطر رنگ زیبا و طعم فوق العاده اش شهرت جهانی دارد. این ادویه بسیار خوش طعم و رنگ انواع متفاوتی دارد و طیفی از طعم ملایم تا بعضا" تند را در بر میگیرد. طعم آن نیز از کشوری به کشور دیگر متفاوت است.

این افزودنی بسیار مشابه فلفل دلمه ایی است اما عطر قوی تری دارد و بر خلاف ظاهر غلط اندازش اغلب طعم تندی نیز ندارد. این گرد را می توان جایگزین رب گوجه نمود خاصه برای کسانی که به ان حساسیت دارند.

خواص فلفل دلمه ای(پاپریکا)
================
از جمله سبزیجات مفیدی که به دلیل دارا بودن مقادیر قابل توجهی کلروفیل و ویتامین P نقش مهمی در تقویت قلب، و باز کردن رگهای خونی و رفع گرفتگی آنها، بازی کرده و به سبب وجود کافی ویتامین K در آن یکی از بهترین داروها و سبزیجات ضد خونریزی می باشد. این نوع فلفل منبع خوبی نیز از ویتامین C, بتاکاروتین و بیوفلاونیدن (یکی از انواع آنتی اکسیدان) میباشد. 

فلفل دلمه ای سبز رنگ دو برابر و فلفل دلمه ای قرمز رنگ و سه برابر نیاز روزانه بدن حاوی ویتامین C میباشند.

فلفل دلمه ای قرمز رنگ شامل مقدار فراوانی بتاکاروتین نیز هست (بتا کاروتین میتواند در بدن تبدیل به ویتامین A شود) بیوفلاونیدن هم که از آنتی اکسیدان ها محسوب میشود همانطور که قبلاً گفته شد از فعالیت رادیکال های آزاد جلوگیری کرده و از سرطان و بیماریهای قلبی پیشگیری میکند.

این سبزی حیاتی تحریک کننده ترشحات معده ای بوده و سوء هاضمه را به خوبی از بین می برد. 

این نوع فلفل در رنگهای سبز،زرد و قرمز وجود دارد. پاپریکا یا فلفل دلمه ای

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

قصه های مجید و بی بی ....هم تمام شد....اما

قصه های مجید و بی بی ....هم تمام شد....اما
مجید و بی بی
این بار مجید رفته سر قبر بی بی
روحش شاد

کیا اون سریال و یادشونه؟

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

Who cannot understand your silence, cannot understand your words

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

شکسپیر میگه...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش (بسیار زیبا و خواندنی است)

لطفا بخوانید........بسیار زیباست.........
نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش (بسیار زیبا و خواندنی است) :

به پسرم درس بدهید، او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم که وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید ، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند ، دقیق شود . به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند . ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد . به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست . به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد . در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید،اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد . به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید .
پســــرم کـــــودک کـــم ســـال بسیــــار خــــوبی است .......

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

عروسکش را یادت نرود...بالای آخرین آجر بگذار..

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تی شرت‌های آمریکایی با اسم و پرچم ایران رو به قیمت ۲۱/۸۷ دلار

فروشگاه‌های بزرگ و زنجیره‌ای وال‌مارت آمریکا و کانادا در یک اقدام عجیب و غیر معمول از صبح دیروز هزاران تی شرت که نام و نقش پرچم ایران به فارسی به روی آنها حک شده را در تمامی فروشگاه‌های خود به معرض فروش گذاشته‌اند! سوپر استورهای آمریکایی وال مارت، تی شرت‌های آمریکایی با اسم و پرچم ایران رو به قیمت ۲۱/۸۷ دلار به فروش میرسانند. تا کنون سابقه نداشته تی شرت با اسم و پرچم کشورهایی بجز آمریکا، کانادا یا کشورهای اروپایی در فروشگاه‌های وال مارت عرضه شود!

 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دختر نمونه ی سال از نظر گشت ارشاد :))

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

افتتاح اولین کافی شاپ بانوان در تهران !!! دیوونه خونه

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دلم می‌خواد...

اولین سوال تو می‌گذره. اولین نامه‌ای که ازت خوندم. هفتم دی ماه که بیاد، می‌شه شش سال که من چشم‌هامو بستم روی کلمه‌های تو. نگاه تو و ... منو ببخش که هیچ‌وقت بهت نگفتم که این روز رو منم یادم‌ه. که می‌شد هر بار برای این روز شعری تازه گفت و من... من؟ ببخش کلمه‌ها رو ازت دریغ کردم... منو ببخش برای روزهایی که می‌شد کنارت راه برم، که می‌شد سر چهار‌راهی منتظرت بمونم تا برسی.که می‌شد شهری، آسمونی، روزی، خیابونی، آهنگی، درختی، گلی،... فقط و فقط مال ما باشه و نشد. نشد که پای سفرت باشم... منو ببخش برای وقت‌هایی که چشم‌هات از گریه خیس بودن و گوش‌ت از انتظار خسته و خواب رفته بودی. ببخش که نشد مرهم باشم، نشد اشک‌هات رو از گوشه‌ی چشم‌‌ت پاک کنم، که جمعه‌های غمگین‌ت بی‌زنگ تلفن‌ی غمگین‌تر شدن... منو ببخش که خواب دیدی دست‌هام تسلی شونه‌هات‌ان و من؟ ... من توی بیداری نگرانِ شونه‌های تو، نگرانِ این‌که چطور دست‌هام رو از مهربونی شونه‌هات دریغ کنم...دریغ کردم... مهربونی تو. شونه‌های من ... منو ببخش که ته همه‌ی کوچه‌ها به بن‌بست رسیدی. ببخش که راه‌ها همه بن‌بست بودن از ترس خاطره‌هایی که پاک نمی‌شن ... ببخش که ترسیدم. به خودم دروغ گفتم. ببخش که گوش خوبی نبودم برای زمزمه‌های آبی تو ...  جانِ دل، دوباره بسپرم دستِ بارون .. من از این گریه بلند می‌شم ...

 دلم می‌خواد- سراب ردپای تو- آهنگِ ما باشه، جای هممه‌ی آهنگایی که مال ما نشد.

http://www.4shared.com/audio/9-IC3yMj/Dariush_-_Sarabe_Rade_Paye_To_.html

comment نظرات ()

بیداری شب‌های درازم بینی...

دی‌شب نخوابیدم. با این‌که به نظر می‌رسید مراتب به خواب بردن خودم رو مثل شب‌های قبل رعایت کردم.  یه لیوان آب همراهم آوردم که قرص‌های فراموشی رو بخورم و بعدش برم کتاب بخونم تا چشمام هم خسته‌بشن و راحت‌تر خوابم ببره. کتاب بلندی رو شروع کردم. برخلاف این مدت که همش داستان کوتاه می‌خوندم. کتاب " طاق نصرت" – عیدی "میم"- اون کشش کلمات و داستان رو داره تا بخوام چند ورق بیشتر از شب‌های قبل بخونم،  و خب انگار خاصیت قرص‌ها بعد از این که به زور خودت رو بیدار نگه می‌داری از بین می‌ره و دیگه نمی‌خوابوننت! چون یه دو ساعتی که گذشت دیدم نمی‌خوابم چرا؟ همیشه‌ای وقتای کتاب‌خونی‌یه بعد از اثر قرص‌ها، کتاب از دست‌م در می‌ره و چند باری تا نزدیکای صورت‌م می‌یاد، و  اون چند صفحه‌ی آخر رو قطعا یادم نمی‌مونه، و باز مجبورم فردا شب، برگردم به چند صفحه عقب‌تر و ... خوابم نگرفته بود اما. با خودم گفتم، فردا پا نمی‌شی کاشف، بگیر بخواب. باید صبح بری سرکار ! خواب منو نمی‌برد اما. والعصر، تو...، والعصر، سایه...، والعصر، تو...، والعصر، کابوس.. فریاد.. بیدار شدن خواهری، مامان و... تا صبح چندباری تکرار ‌شدن این تکرار.اصلا دیگه شک کردم که قرص‌ی خوردم یا نه! بی‌خود نیست اسم قرصا رو گذاشتم قرص فراموشی. تا نیم ساعت بعد از اون‌ها اگر  اس ام اس‌ی زده باشم، حرفی، سخنی، صبح‌ش یادم نمی‌یاد...   اما لیوان آب کنار تخت‌م نصفه‌ست، تا جایی که یادم می‌یاد ورق قرص هم چون تموم می‌شد انداختمش دور و توی سطل‌ موجود بود هنوز! شواهد می‌گن باید طبق عادت خورده باشم‌شون، اما ...     صبح توی آینه چشمام باز نمی‌شد. می‌سوخت هر بار که سعی می‌کردم باز نگهشون دارم. با این حال خط‌های دور چشم‌م رو می‌دیدم که عمیق‌تر شدن و چشما‌ی قرمزِ بی‌خواب رو که مستاصل نگاه‌م می‌کردن....

comment نظرات ()

بنگر به نرگسانش ...

دست‌هات رو کردی توی‌هم. دست راست روی دستِ چپ. چهار تا انگشت دستِ راست جمع شدن روی چهار تا انگشتِ دستِ چپ. انگشتِ شستِ دستِ راست، توی گودی بوجود اومده از انگشت‌های جمع شده‌ی دستِ راست و، همنیطور انگشتِ شستِ دستِ چپ، توی گودی انگشت‌های جمع شده‌ی دستِ راست.   یادمی .. بلدم توی‌ه، توی عکس رو. خاکستری؛ سیاه و سفید... مثلِ روزهایی که گذشت.. می‌گذره ...   وقتی یکی‌مون خواب بود دیگری خیره شده به  نوازشِ چشم‌های خوابیده در لحافِ پلک؟ اون رگِ آبی‌یه نبض‌دار روی گردن؟ به مراقبت از نفس‌ها، بالا و پایین رفتنِ قفسه‌ی سینه...؟ به اون گوشه‌ی فرو رفته ی لب‌ها که به آرومی روی گونه پهن شده؟     دست‌هات رو کردی توی هم، و عکس همچنان سفید و سیاه.. خاکستری...

comment نظرات ()

کتاب...

این روزا کتاب‌ی قدیمی رو ورق می‌زنم که مال روزهایی‌یه که غم این همه نزدیک نبود، گریه این همه هم‌آغوش ... یه جایی از کتاب رو خط کشیدم، حتی یه جاهایی‌ش نظرم رو نوشتم، ترس‌هام رو. کتاب‌ دستِ خیلی‌ها رفته و باز برگردوندنش پیش خودم. یه بار هم که برگشت جلدش کرده بودن و توی خودش دست‌خط‌های دیگه و نشونه‌های دیگه، داستانی جدید و غمی تازه بود ... یه جایی توی کتاب نوشته، نترسین. بذارین زخمی بشین. هی زخمی بشین هی درمان بشین و وقتی درمان شدین باز برین زخمی کنین خودتون رو!( معنی‌ش یه همچین چیزیه یه) من زیرش نوشتم، قبول! اما بعضی وقتا باید بگم زرشک! من اون موقع هنوز زخمی هم نشده بودم، تا چه برسه به درمان. یه جای دیگه‌ی کتاب دست خط خوانایی هست که نوشته: گر اهل معرفتی هرچه بنگری خوب است که هر چه دوست کند همچو دوست محبوب است. با خودم تکرارش می‌کنم و کتاب رو می‌بندم. تا باز وقتِ دلشوره و اضطراب بازش کنم و ببینم که دو سال گذشته و تا امروز زخم‌ها اومدن، موندن و من بلد نشدم درمانش رو ... و به خودم دلداری بدم که شاید دیگه تا آخرش چیزی نمونده باشه.

comment نظرات ()

آرامبخش

از سر شب هر چی بهت پیامک میدم جواب نمیدی

میدونم خوابیدی.... از بس خسته بودی خوابت برده....

تو با آرامش بخواب عزیزم

من با آرامبخش میخوابم...

   + غزل احمدی ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کافی است


دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...
 

   + الهام نامور ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

توو زمستون یاده یاده بهار افتادم....

اگر می‌دانستی دوست داشتن من، کم از دوست داشتنی که تو بیان‌ش می‌کردی، نشان‌م می‌دادی،... ندارد؛ فقط شروع و پایان‌مان، این خواستن‌ی که شکل به انتظار در آمده‌ای از تصاحب شده، شبیه هم نیست؛ باز هم این همه می‌رفتی؟ ترک‌م می‌کردی؟

پشتِ چراغ قرمز میرزای شیرازی به دلم گفتم، بعد از تعطیلی‌های عید، بعد از این که تهران باز شد همون تهران ِ شلخته‌ی گره‌دار، دلم می‌خواد دنیا تموم بشه.- یا همون وایسا دنیا‌ی آقای رضاصادقی- ته تغاری ‌گفت، امروز سختت نبود رفتی سرکار؟ گفتم چرا از امروز دیگه همه چیز دوباره سخت می‌شه .جز بارون‌های دیوانه‌ی بهاری که از یاد تو انداز‌های من هستن و زمان  توی اون ابر،  اون آسفالت‌های خیس، درخت‌های سبزِ سرحال، زمانِ آسون‌بگیر من‌ هستن و اوهوم  چه کم ... دلم می‌خواد دنیا تموم بشه. بعد از هر بار که نو می‌شه، بعد از اون خلوتِ خواستنی‌یه تهران که راه‌ها رو کوتاه می‌کنه، دیدارها رو ممکن‌تر و .. یادم می‌یاره بهار چند سال پیش چه راحت می‌رسیدم به پشتِ پنجره‌ی تو و ...    خیلی وقته کم پیاده روی می‌کنم. به هر بهونه‌ای به دلم می‌گم بیاد دنبالم یا با آژانس می‌رم و بر می‌گردم. نمی‌خوام راه‌هایی که برای دیدن تو دربست اومده بودم رو خودم تنها بیایم و ...   دنیای من وانمی‌سته.از پشتِ شیشه‌های تمیز اتاقِ  کارم توی یکی از شلوغ‌ترین خیابونای شهرم  دارم به کوه‌های ابر گرفته نگاه می‌کنم، به ماشین‌هایی که مسافرها رو سوار و پیاده می‌کنن، به جوونی که کیف به دوش منتظر ایستاده و هر از گاهی دست‌ش رو  بی‌قرار می‌کشه به موهاش و مرتبشون می‌کنه ، منتظره.   طاقت ندارم بمونم و ببینم انتظارش کی سر می یاد ...شونه‌ی راستم یادت هست؟ در… داره. می‌دونم از مچالگی‌یه، از در خود جمع شدن‌هاست.... 

comment نظرات ()

بی‌صدا فریاد می‌کشم... دست تکان می‌دهم...

اگر می‌دانستی، چمدان‌ی که من دارم و فکر می‌کنم از همه‌ی دنیا سنگین‌تر است، بس‌که توی‌ش پر شده از خاطراتِ کودکی و هراسِ سایه‌ها‌یی که از پشت حصیر‌های پنجره‌ی روبه حیاط خانه‌ی مادربزرگ انگار از آتش می‌گذرند و تنشان رد آفتاب گرفته، و وقتی بازش می‌کنی از تویش ترس از همه‌چیز، ترس از زندگی کنار آدمی که خیلی دوستش داری اما هر لحظه‌ی آن دقایق که فکر می‌کردی دوستت دارد داشته به تو ... . ترس از همان روزها آمده و در چمدان‌ت کنار عروسک‌هایی که هیچوقت بازی نگرفتی‌شان، کنار توپِ پلاستیکی دولایه و نامه‌های بی‌نشان، زنگ‌های ناشناس و صداهای غریبه‌ای که داستان‌های باور نکردنی برایت تعریف می‌کردند خیلی آرام و رازآلود نشسته ... و تو کم‌کم یاد گرفتی داستان کبک‌ی که سرش را خودش زیر برف گرفته و برف دارد تمام‌ تن‌ش، زندگی‌اش را می‌پوشاند ... اگر می‌دانستی من از تو نه، از مثلِ تو هراس دارم باز هم حاضر بودی کنارم مثل یک دوست باقی بمانی؟  چمدانم را پشتِ آن تپه‌ای که قرار بود همه‌ی مردم شهر چمدان‌هایشان را آنجا پرت کنند و بعد هر کس چمدانِ دیگری غیر از چمدان خودش بردارد، پرت می‌کنم؛ مطمئنم که چمدان‌های دیگران را هم غم هست، غم من لیک غم‌ی غمناک است .

تمام عالم اگر روی دستم بگیرند  و از دریچه‌های منتظر لبخند بپاشندم...  بدون تو انگار    سیاره‌ای در منظومه‌ام خاموش است...

comment نظرات ()

این "دیگر دوست نداشتن" را به من هم یاد بده...

در تاکسی نشسته‌ام، بدون ذکر، بدونِ صلوات... بدون چیزی که سرم را با آن مشغول، و برای اول صبح‌م کمی حوصله جمع کنم. خاطره‌ای آمده که هر چه می‌کنم نمی‌رود. پلک می زنم. هنوز پشت پلک‌ها نشسته و تلخ ضربه می‌زند. پلک‌‌هایم را محکم می بندم، فشارشان می‌دهم، چند ثانیه‌ای نگه می‌دارم ... رد می‌شود، دست از گلویم بر می‌دارد .  مثل دوربین‌های قدیمی که عکس گرفته شده را باید با دست رد می‌کردی یا آن دکمه‌ی رد کننده‌ی فریم را می‌چرخاندی تا ته، و دوربین برای عکس گرفتن، فریم جدید جایگزین می‌کرد که هنوز لحظه‌ای در آن ثبت نشده....

comment نظرات ()

خدای چیزهای کوچک...

ما که همیشه روضه حضرت عباس توی آستین‌مان است و  یکی دارد توی گوشمان زار می‌زند از غم غریب بودنِ جدمان.  بیا. بیا  از غریب افتادگی‌ خودمان حرف بزنیم که این روزها باد از هر طرف که می‌وزد صدای گریه‌ی  زنی را می‌شنوم که سال‌هاست نذر می‌کند و در دلش سفره‌ی  جمع نشده‌‌ای همیشه پهن است. هر سال می‌گوید، سال دیگر مرادم را می‌دهد، سال دیگر، ماه دیگر، هفته‌ی دیگر..  و این قصه- غصه- تمام نمی‌شود. دست به دعا و دست به ضریح مانده‌ایم سال‌ها ... غریب افتاده‌ایم میان جماعتی که یاری‌مان نمی‌کنند.- می‌شنوند؟ - یاری‌شان نمی‌کنیم- می‌شنویم؟-  هر کس سفره‌ی خودش را دارد...  هی! حواست به آن یک دانه شمع باشد که یک‌وقت خاموش نشود، دلمان بی‌نشانه بماند. بمیرد.

بعد از این‌که  فکر می‌کنی لبریزی از غم، از گریه، از نفرت حتی؛ یک ظرفِ کوچک شیشه‌ای دیگری پیدایش می‌شود که شکننده‌تر از قبلی‌ست، اما پر نشده و هنوز خالی‌ست...

comment نظرات ()

همواره در حسرت بعدی، فصلی متفاوت: حسرت ما حسرت گور است...

باید یک حرف‌هایی را زد. انتظار‌های منتظر را هم گاهی باید گفت. حتی باید خبر کرد (بی قیل و قال) وقتی تصمیم به ترک کسی داریم. بعدش کم‌کم گذاشت و رفت، و از دوری و دردِ نبودن آدم‌ها مُرد. مثل چی؟ این که دوست‌ت دارم و نبودن‌ت، این‌گونه رفتن‌ت، خراب‌ترم می‌کند. آن لایه‌های پنهان درون‌مان را نشان‌ش دادیم؟ بداند و برود بهتر است یا نداند و ما خاموش نگاه‌ش کنیم و بغض گلویمان را برای همیشه در نهان‌خانه‌ی دل‌مان بگیرد؟  این که تو حرف بزنی و او در سکوت راه‌ش را بگیرد و برود مرگ‌آورتر هست، اما نمی‌میریم. از این می‌میریم که حرف‌های نزده، دلگیری‌های نگفته توی هر بار گریه کردن به هق‌هق بیاندازدمان. که تلخی حرف‌های نگفته و کارهای "ای کاش" کرده  به خود بدهکار‌ترمان بکند. تااا آخر عمر بدهکار؟  باید حرف‌هایی را زد، کارهایی را کرد حتی اگر آن‌جا چراغی روشن نیست.  حتی اگر جوابِ دو نقطه‌ستاره‌ی من را تو با سه‌نقطه خالی بدهی، و من فکر کنم آیا باز هم از دوست داشتن و دل‌تنگی‌ام برایت نشانه‌ای ب‌فرستم؟ اگر چشم‌م به قرص ماه که بیافتد برایت می‌نویسم : ماه تمام درست خانه‌ی دل آنِ توست؟...

comment نظرات ()

نذری

امروز وقتی اومدم درخونتون ازت نذری بگیرم با اینکه ازپنج صبح بیدار شده بودی واسه نذری پختن ولی هیچ خستگی توچشمات نبود...

فهمیدی غمگینم ولی به روم نیووردی...میخندیدی....ازاون خنده ها که من دوست دارم...میدونستم که میدونی تو دلم چی میگذره....یه جا دیگه دلت طاقت نیوورد...پرسیدی چراچشمات امشب اینجوریه...

میدونم که میدونی....میدونی که فردا روز آخره....

خدایا...امشب کجایی؟

   + غزل احمدی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جدایی

میخام اینجا شروع کنم به نوشتن

نمیدونم تا کی

دلتنگیهامو بگم و کمی عاشقانه ها....

برای دلم مینویسم ...

واسه اینکه بگذره....آخه بی انصاف خیلی سخت میگذره.....

   + غزل احمدی ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

چیزهایی هست که نمی‌دانی...

نخ‌ها را که به شلوارم چسبیده جمع می‌کنم و سنجاق قفلی را به خط‌های دوخته شده‌ی نخ‌های نارنجی می‌کشم و هر خط فاصله‌ را که ریز ریز کنار هم جاده‌ای نارنجی ساخته‌اند ، می‌شکافم. از نوجوانی و جوانی‌اش  برایم می‌گوید از این که چرا قیچی را باید از دسته‌ی آن به دست دیگری داد و نه از سر آن ، و این‌ها را چگونه و کی یاد گرفته که حواسش، استعدادش، همتش  او را به دوازده چرخ و طبقه هفتم از کارخانه‌ی کوچکش و ساختمانِ فلان و ...  رسانده و ... حرف می‌ز‌ند و سوزن‌ها آخِ پارچه‌ها را در آورده‌اند، نخ‌ها آه می‌کشند. نخ؟ نخ‌های نارنجی‌یه کیسه‌های پارچه‌ای برای حفظ محیط زیست، حفظ سلامتِ آیندگان، آیندگان؟ من آینده‌اش هستم؟ آینده‌ای که از میانِ تکه پارچه‌ها و قیچی برقی، و انگشتی که بارها لای سوزنِ چرخ گیر کرده و خون انداخته لایی‌های سفید یقه‌های نیمه دوخته شده را برایم ساخته؟ برایش ساخته‌ام؟حواسم به صدای چرخ نیست، به حرف‌هایش هم،  فقط هر از گاهی  که کیسه‌ها را برای بند رد کردن به من می‌دهد به چشمانش نگاه می‌کنم، که یعنی گوشم با شماست .. دل‌م اما ... بریده‌ست .. از همه‌چیز.  قیچی را از دسته‌اش به من نده،  سرش را به گردن‌م بگیر....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

"تو را هم همه‌چیز، همه‌چیز، قشنگ‌ترین چیزها هم، این همه غمگین می‌کند؟"

توی انگشتم سوزن رفته بود و همینطور چند دقیقه‌ی درد می‌کرد. گفت، فشارش بده. تا زهر ِ سوزن بیرون نیاید دردش آرام نمی‌گیرد. راست می‌گفت. فشارش دادم آنقدر که خون‌ش در آمد. دردش افتاد .  آدمی هست در من، که رفته گوشه‌ی خودش نشسته و غمگین غمِ نمناکِ خودش را می‌خورد. از درد به خودش می‌پیچد، عصبانی‌ست، خشم‌ش را فریاد نزده، زهر کلماتِ نشسته در تنش را بیرون نریخته. کلمه‌های فرو خورده، کلمه‌های به‌هنگام نگفته، بیشتر آزارش می‌دهند انگار خودش سوزن به تنِ خودش می‌زند و خبری از جوالدوز نیست... باید برایش قصه‌ی حسن کچل‌ که سیب خیلی دوست داشت بگویم، سیب بچینم،  بکشمش بیرون از گوشه‌اش. دندان‌های ترک خورده‌اش را یکی یکی بکشم، خلاص‌ش کنم از دندانی که درد می‌کند، که دندانِ پردرد این همه نگه داشتن نمی‌خواهد... 

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هر روز این‌ لحظه‌ را دارم‌ که‌ از پوستم‌ تو دور می‌شوی...

"سال‌ها پیش در یک کتاب وحشتناک خوانده بود فاجعه نه ساده است و نه ناگهانی. یعنی هم ترکیب چند چیز است و هم ذره ذره اتفاق می‌افتد. معمولا چند چیز باید به هم بچسبند تا فاجعه ای رخ دهد. ‏نوشته شده بود از این نظر فاجعه مثل خوشبختی است. در خوشبختی هم چند چیز باید همزمان اتفاق بیافتد تا کسی خوشبخت شود. پول تنها کافی نیست. عشق تنها کافی نیست. شهرت تنها کافی نیست. اما اگر همه این ها با هم باشند شاید بشود گفت کسی خوشبخت شده است. تنها تفاوت آن ها شاید این باشد که در خوشبختی انگار چیزها خیلی ضعیف به هم چسبیده اند و هر لحظه ممکن است از هم متلاشی شوند اما در فاجعه اگر چیزها به هم چسبیدند دیگر هیچ وقت از هم جدا نمی شوند؛ چون وقتی چیزی اتفاق افتاد دیگر نمی توان آن را به حالت اول برگرداند.‏ نویسنده نوشته بود وقتی لیوانی شکست دیگر شکسته است. وقتی چیزی سوخت دیگر سوخته است. وقتی کسی روی سرسره رفت دیگر باید تا آخر شیب پایین برود. برگشتنی در کار نیست. برای همین است که از نظر نویسنده‌ی کتاب، هر خوشبختی همیشه در معرض فروریختن و تبدیل شدن به فاجعه است اما فاجعه ها هرگز تبدیل به خوشبختی نمیشوند؛ حتی شاید شدت‌شان هم بیشتر بشود یا همان طور ثابت باقی بمانند اما به هر حال از بین نمی‌روند. به همین دلیل روز به روز به فاجعه ها اضافه می‌شود و از خوشبختی‌ها کم می‌شود.  بعد نویسنده به عنوان نمونه‌ای شایع از تبدیل یک خوشبختی به فاجعه ، با دقت شرح داده بود که چه‌طور عشق‌ها اول تبدیل می‌شوند به دوست داشتن‌های ساده، بعد به بی‌تفاوتی و گاه به نفرت و در نتیجه خوشبختیِ موقتی مثل عشق تجزیه می‌شود به یک فاجعه‌ی ماندگار . توی کتاب نوشته شده بود  فاجعه مثل این است که به کسی چند گلوله شلیک کنیم؛ به طوری که گلوله آخر _ به عنوان تیر خلاص _ توی شقیقه اش شلیک شود."...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خداحافظ ای هم‌نشین همیشه...

"چشم‌هایم را بستم و سعی کردم اتفاقی را که افتاده‌است باور کنم. شانه‌هایم به شدت درد گرفته بود. همیشه وقتی دچار غم عمیقی می‌شوم شانه‌هایم شروع می‌کنند به  تیر کشیدن. انگار کسی دست‌هایش را می‌گذارد روی کتف‌هایم و می‌خواهد استخوان‌هایشان را از توی گوشت و پوست بکشد بیرون."

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نوشتم دوست‌ت دارم و خیابان ِ محبوبمان یک طرفه شد...

داشتم فکر می‌کردم چرا من نمی‌توانم شعرها‌یم را از حفظ بخوانم؟ چرا تو که شعر می‌خواندی کلمه‌ای هم یادت نمی‌رفت؟ از هرجا هم که قطع می‌کردی می‌توانستی ادامه‌اش بدهی؟ چرا من خیلی وقت است درگیر دو خط نوشته هستم که تمامش نمی‌کنم ؟ که بشود شعر ، و آخرین شعری که برای تو می‌نویسم. شاید می‌دانم آخرینم که باشد برای تو .. از چه باید بنویسم؟ اگر با این شعر آخر تمام نشدی من کجا و کی تمام می‌شوم از نبودن‌ت ؟ باید بتوانم این چند خط را تمام کنم...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازک‌ت آزرده گزند مباد....

 همیشه واکنش بدن آدم‌ها، تن آدم‌ها، همزمانی با زمان بروز فاجعه (بیماری، شکست، مرگ، خیانت، قطع رابطه و ...) ندارد. این‌ را چشم‌ به خون نشسته‌ی تو که فشار بالای چشم‌ت مویرگ‌هایش را دانه‌دانه پاره کرده و چشم‌ت را خون انداخته ، یادآوری می‌کند. یادم نرفته بود. هنوز نمی‌خوابم اگر تصمیم به کم کردن قرص‌های شبانه بگیرم و ... صبح می‌آیم کنار تخت‌ت نگاه‌ت می‌کنم. مرتب و عمیق نفس‌ می‌کشی و دل‌م نمی‌آید بیدارت کنم تا بخواهم بگذاری چشم‌ت را ببینم. آرام دست می‌کشم به پهلویت انگار اگر لمس‌ت کنم  خیالم از بودن‌ت، نفس کشیدن‌ت کمی قرار می‌گیرد. چشم‌هایت را باز می‌کنی . نگاه‌ت پرسش‌گرانه نگاهم می‌کند. آماده‌ای تا اگر خواسته‌ای هست سر صبح با جان و دل از خواب بلند شوی. آرام دست تکان می‌دهم و می‌گویم، بخواب بخواب دارم می‌رم. توی جایت پهلو به پهلو می‌شوی و زمزمه می‌کنی: در پناه خدا....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

به همان آرامی که آمدی، رفتی...

امروز خواب موندم. هی منتظر بودم ساعت موبایل تو زنگ بزنه تا پاشم. خب تو نبودی که! جات رو جم نکردم. پتوی کنار زده‌ت،  ریخت و پاش‌های دم آخر و برگشتی‌های چمدون‌ت . انگار تو هستی دل‌م می‌خواد اتاقمون تمیز باشه و بهت غر بزنم که چرا چیز می‌زات رو جم نمی‌کنی یا دیگه تختت رو که می‌تونی رو تختی‌ش رو بکشی!  این روزا که هر دو درگیر کار هستیم و تو توی خونه هم داری کار می‌کنی و جواب تلفن‌های کاری‌ت رو می‌دی  فقط به حرفای آخر شب می‌رسیدیم اونم اگر من زودتر خوابم نبرده باشه و تو زودتر اومده باشی خونه و بشه چند کلمه‌ای  .. حرف زد.. به دوستم می‌گم من تا حالا با ...دعوا م نشده و اگر دیگه خیلی بخوایم  با هم قهر بمونیم می‌شه  یک روز ..  میگه  دعوا کردین خودت یادت نیست. اگرم اینجوری باشه خودش خوبه که یادمون نمونده.   نمی‌تونم باهات حرف نزنم .. حالا از هر چی که باشه ..     چشام دی‌شب گریه کرد آخر سر . گفت والیوم‌م نیست! به تو می‌گه والیوم! نمی‌دونم، من که رفتم بخوابم تو ببین اسم‌م چیه تو خونه....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کاش می‌شد می‌بردی منو با آغوشی...

روی اسم‌ت کلیک می‌کنم. پنجره‌ی کوچکی گوشه‌ی راست مانیتور باز می‌شود . نگاهت می‌کنم. فقط نگاه. همه‌ی مدتی که تو هستی و منم هستم. جرات ندارم کلمه‌ای تایپ کنم. فکر می‌کنم اگر حرفی بود می نوشتمش آیا؟ اگر هنوز می‌خواستم از تو بشنوم؟ از تو بگویم؟     چند روز پیش اسم‌ت را به زبان آوردم. دیگر آوردن نام‌ت شانه‌هایم را خم نمی‌کند. پاهایم را از نا نمی‌اندازد که نتوانم قدم بردارم و تا شوم گوشه‌ی تختم  و .. چند روزی توانم گرفته شود برای حرف زدن، راه رفتن ..     دی‌شب خواب می‌دیدم کنار توام . تو همان صورت را داشتی، همان موها، همان چشم‌ها،  اما آدم دیگری بودی. رفتار دیگری داشتی که من دیگر نمی شناختم‌ت. بعد مدت‌ها خواب‌ت را می‌دیدم. این همه شب کجا بودی؟     پنجره کوچک را می‌بندم . حرفی نمانده انگار...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آدم می‌تواند از آرزوهایش بیزار شود وقتی دیگر به‌دست آوردنشان خیال که نه حسرت باش

دیروز پیش آقا مرتضی رفته بودم. از  کوچه‌ی بهاران که می‌گذرم، یاد تو هم می‌گذرد...   یادم آمد زیر دست‌ش نشسته بودم و غمگین بودم، گریه کرده بودم، چشمانم پف کرده بود و گود افتاده بود از نبودن‌ت و ابروهایم هم که توو هم بود .. آقا مرتضی کم حرف است. توی این 8 سال که پیشش می‌روم شاید تعداد کلماتی که بین‌مان رد و بدل شده کمتر از یک داستانِ کوتاهِ از کتاب با گارد بازِ حسین سناپور باشد. دل‌ش اما طاقت نیاورد آن روز،  بس حال من زارتر بود. پرسید از حال‌م ... گفتم تو مُردی. چیز بیشتری نپرسید من هم چیز بیشتری نگفتم، اما همان جا یک بار تو را خاک کردم. و با هر مشت خاک روی تو ، خودم را هم.  . می‌گویند خاک سرد است. برای من که نبود...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آخرین برای تو

چقدر این راه را  برای دیدن تو  دربست آمده بودم  آمده بودم بست کنارت بشینم  تو انگشت بر سیم بکشی  من کشیده شوم تا پیشانیت  ببوسمت جای مُهر  کنار لاله‌ی گوش‌ت  گره از بقچه‌ی دلم باز کنم  تو سه‌تار بزنی  کارگران بَست بزنند در دل‌م  کلمه‌ها را دست به دست کنند  تا برسد به لب‌هایم  از گوشه‌ی چشم  کمان بکشم به مژه‌هایت  پلک بزنی  بچه گنجشک‌ها پر زدن یاد بگیرند  لانه‌شان یادگاری  جا بماند در ابروهایت...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

می‌دانم...

به آسمان نگاه می‌کنم. ماه نیست. اما ستاره‌ای آن دورها سوسو می‌زند. تقصیر دوباره گوش دادنِ داستان شازده کوچولو در ساعت‌های بی‌برقی این روز‌هاست شاید که دوباره به آسمان که نگاه می‌کنم فقط برای پیدا کردن ماه نیست، چشم‌م ستاره‌ام را می‌خواهد. نیست. و  آن که از دور سوسو می‌زند مال من نیست، می‌دانم.       

 آهنگی گوش می‌کنم که، ستاره دار است؟ بله هست....

دانلود1 اهنگ

دانلود2 اهنگ

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

غروب پاییزه...

غروب بود. می‌خواستم ازخط عابر پیاده‌ی خیابون برزیل رد بشم تا برم سمت ایستگاه اتوبوس خط ( ولی‌عصر- تجریش). بعد یک سال با هم چند کلمه  حرف زده بودیم و هنوز زیر آوار ِ واقعیت‌ی بودم که با کلمه‌ها سرم هوار شده بود.   ماشین رو ندیدم. دستی شونه‌ام رو گرفت. اندازه‌ی چند ثانیه که ماشین رد بشه. پشت سرم دو‌نفر بودن. خانومه شونه‌م رو گرفته بود و داشت  به آقاهه می‌گفت، حواسش نبود آخه .. برنگشتم،  نخواستم صورتش رو ببینم. گرمی دست‌ش و صداش برام کافی بود.   آسمون رو نگاه کردم . ماه  لبخند می‌زد....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

زندگی رنج است...

- می‌گوید زندگی رنج است. 

- پس چه باید کرد؟ 

- همه چیز رنج است. پا به این دنیا گذاشتن رنج است. پیر شدن رنج است. بیمار شدن رنج است. غمگین شدن رنج است. نومید شدن رنج است. 

- و این رنج کی تمام می‌شود؟ وقتی آدم می‌میرد؟ 

 - رنج وقتی تمام می‌شود که از رنج بریده باشیم. 

 - فهمیدنش برایم سخت است. مگر می‌شود از رنج برید؟ 

- باید از وجود دل کند. تا آدم هست رنج هم هست. به خودش که فکر می‌کند، به فردایش، به کارش، رنج هم کنارش هست. باید از همه چیز دل بِکَند تا از دستِ رنج رها شود. 

 - ولی ممکن است آدم از همه چیز دل بکند؟ 

 - همه چیز ممکن است. رنج دست از سر آدمی بر نمی‌دارد.    هنوز سر در نمی‌آوردم که چگونه می شود آدم از همه چیز دل بکند. من نمی‌توانم...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

چهارشنبه...

توی فصل سه، از سریال دکتر هاوس، " چیس" هر سه‌شنبه به "کامرون" یادآوری می‌کنه که اولین بار یه سه‌شنبه بوده که گفته دوستش داره و تصمیم داره هر هفته سه‌شنبه که شد اینو یادآوری کنه.  منو یاد چی انداخت؟ یاد تو. که روزهای چهارشنبه رو انتخاب کرده بودی برای نوشتن ( به رنگی که من دوست دارم) و ...     این چهارشنبه گذشت... چهارشنبه قبل هم گذشته بود... قبلی هم... یکی را من نیستم.. یکی را تو.. میدانی؟ از من نپرس چرا گاهی زل میزنم توی چشمهایت و حرفهایم را میگویم. نگو که چرا گاهی بی پرده حرف میزنم. نخواه که این حرفها را جای دیگری بزنم. من نمیدانم چند چهارشنبه گذشته که حرفهایم را نگفته ام. نمیدانم چند چهارشنبه مانده که میتوانم حرف بزنم. نمیدانم چند چهارشنبه مانده که صدایم به تو میرسد. بگذار همه چهارشنبه های دم دست بهانه من بشود که بگویم دوستت دارم....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کاش بیایی، بگویی هنوز هم دوستم داری. هنوز هم گاهی دل‌ت برایم تنگ می‌شود...

بازا به آن عهد دیرین وفا کن
بازا و یادی از این آشنا کن
غم آسمان دلم تیره کرده
بازا و خوشید‌ها را صدا کن
آیینه‌های بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند 
 
باران شدم من در ملال بی تو بودن
دریاچه‌ها را گریه کردم گریه کردم
ای گشته پیدا در زلال اشک گرمم
ای سر کشیده دم به دم از آه سردم
آیینه‌های بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند
 
با این‌که عشق تو ای گل
آزرده سازد چو خارم
بازت به دل می‌پرستم
بازت چو جان دوست‌دارم
آیینه‌های بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حالا دیگر برای همه‌چیز خیلی دیر شده....

اگر آن روزهای سخت که گذشته باز آوار شده بود روی سرم، آن روزها که همه‌چیز تف سربالا بود برای کلمه‌هایم، اشک‌هایم، برای فرار کردن‌م از نگاه دیگران، از درددل کردن با آدم‌ها... تو نبودی با آن نگاه نگران‌ت، تو نبودی و آن غول آهنی‌ نبود تا مرا ببرد اتوبان‌ها را گریه کنم و صد بار آآن آهنگ ترکی که هر بار هم گوش‌ش کنم و در حالی هم که باشم گریه‌ام می‌اندازد، را بزنم از اول و اشک‌هایم تمام نشود و تو  در سکوت وقتی به انتهای اتوبان می‌رسیدیم ،جوری که حواس اشک‌ها پرت نشود، فرمان غول آهنی را آرام می‌چرخاندی تا من و چشم‌هایم خالی نشده‌اند از اشک ،ما به خانه‌مان نرسیم، مثل کلاغ‌ها، که کاش هیچ‌وقت به خانه‌هایشان نمی‌رسیدند اگر قصه‌ها این همه قرار بود تلخ باشند ...  من چه می‌کردم؟ من چه می‌کردم آن روزها  که تو رفتی؟    فکر می‌کنم باید رفتن همه‌ی ما با هم باشد. اگر پتو را از لای در اتاق بچه‌ها برداشته بود، اگر مثل نهنگ‌ها دسته جمعی به ساحل فکر می‌کرد، برای همه بهتر نبود؟

 کاش همان روز صبح که زنگ زده بودی و فقط سکوت کرده بودی، صدایت کرده بودم به اسم . خواسته بودم مرا ببخشی برای همه‌ی سختی‌هایی که با رفتنم به جان‌ت انداخته بودم .  کاش با تو حرف زده بودم .  حالا دیگر برای همه‌چیز خیلی دیر شده...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

چسب زخم ...

انگشتم را بریدم. سر ِ انگشتم را. داشتم با کاتر کار می‌کردم و خب اتفاق است دیگر، زدم بند اول از انگشت وسط دستِ چپ‌‌م را بریدم.  چسب زخم آوردیم و دستم را بستیم. سرانگشت‌م حس نمی‌کرد. انگار چیزی کم بود. از حس‌های دنیا. انگار دنیا خلاصه شده بود در این‌که انگشتم حس نمی‌کند. سرش را چسب بسته‌ام و دنیا بسته‌ شده در یک چسب زخم.  چسب زخم جدیدی خریدم. از همان‌ها که از سفر  آورده بودن و شفاف است یک جور پلاستیک روشن و شیشه‌ای رنگ که انعطاف‌پذیری زیادی دارد .  چسب زخم، من را یاد تو می‌اندازد. یاد این که تو چقدر ... بودی و من... حواسم نبود . دستمال کاغذی و چسب زخم کسی را نگه داشتن از مهر آدمی‌ست که امیدوار است. و چسب زخم و دستمال کاغذی اشک‌دار من را نگه داشته بودی ...  چسب زخم را باز کندم. چرا باید یاد تو، با من چسبیده به  بند اول انگشت‌م باشد؟ آن هم  این روزها که دارم از تو می‌کنم خودم را، که نمی‌دانستم این همه آغشته بودگی را از کی با خودم می‌کشم هر جا ؟ کرمِ کوچکِ آ می‌زنم به زخم دستم. آرام گرفته، سر زخم هم آمده و دیگر خونی نمی‌شود.   کرم کوچک آ، برای جراحتِ نبودنِ خود خواسته اما کوچک است. خیلی کوچک....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بیا...

فکر می‌کنم دیگر  وقتش است که بیایی و بگویی" دروغی بیش نبود!". مثل فلان روز در تقویم میلادی،  که آدم‌ها بهم دروغ می‌گویند و بازی مسخره‌ای راه می‌اندازند برای سر‌به سر هم گذاشتن و با خنده و شوخی برگزار می‌شود و تمام . یا مثل فیلم The Game  که مایکل داگلاس بعد از روزها سختی و اضطراب و شک و خیانت و توهم توطئه، وقتی دیگر کم آورده و خسته و نا‌امید از بهبودی اوضاع، خودش را از ساختمان بلندی پرت می‌کند و می‌افتد  روی کیسه نجات  و همه دورش جمع می‌شوند که چی؟ که:  تولدت مبارک! که این روزهای سخت و خونریزی که داشتی، همه شوخی و دروغی بیش نبوده و تمام. یک تمامِ دنبالِ دار احتمالا!     فکر می‌کنم وقتش است اگر برای تنبیه من این روزها را بازی کردیم،  بیایی و ببینی که پشیما‌نم.  بیا. مثلا همین امروز بیا، که من بر می‌گردم. بیا و جایی منتظرم باش. بیا و از پشت‌سر چشمانم را بگیر و بگو بازی تمام شد کاشف.   روزهای سختی که داشتیم "دروغی بیش نبوده"....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ابر

همیشه دوست داشتم ابر باشم 
چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره 
جلوی همه گریه کنه

   + رها شایگان ; ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

...

اگر امشب هم از حوالی دلم گذشتی
آهسته رد شو
غم را با هزار بدبختی خواباندم.

   + رها شایگان ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

عشق وعادت

سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست...
عاشق کم است سخن عاشقانه فراوان...
عشق عادت نیست
عادت همه چیز را ویران می کند
از جمله عظمت دوست داشتن را...
......از شباهت به تکرار می رسیم
از تکرار به عادت
از عادت به بیهودگی
از بیهودگی به خستگی و نفرت....

   + رها شایگان ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نگاه‌ش کردم. نگاه‌ش کردم.... نگاه...

عقل گوید: "شش جهت حدست و بیرون راه نیست" 

 عشق گوید: "راه هست و رفته ام من بارها"

دیشب خوابت را ‌دیدم تا خود صبح. آمده بودم محل کارت. بهت می‌گفتند دکتر. با خودم گفتم، توی این مدت حتما درس ات را ادامه دادی و دکترا گرفتی. وقتی دید‌مت توی چشم‌هایم نگاه کردی و گفتی، پاهای من را نشستی هیچوقت! با خودم فکر کردم من چیزی از شستن پاهای عزیزم  نوشتم توی وبلاگم که تو یک همچین چیزی را از من می‌پرسی؟ نه، ننوشته بودم، پس زدم فکرم را! نگاهت کردم که خوب بودی و خوش‌پوش و  .. چشم‌هایت فقط جور دیگری بودند .. همان که قبلا بودند، همان که دل‌تنگی را می‌شد از تویش قاب گرفت. گفتی تقصیر خودت بود. خندیدم که یعنی، تسلیمم که!  قبول کرده‌ام مقصر بودنم را. می‌دانم و می‌دانی که دیر شده دیگر،  بیا حرفش را نزنیم. تو هم سرت را تکان دادی که یعنی ببخش .. نمی‌خواهم با گذشته عذابم بدهی، عذابت بدهم ..     صبح دلم می‌خواست بلند نشوم. در غم خوابی که دیدم بخوابم و بخوابم ... پاشدم اما.  گوشی‌م را برداشتم. اسمت را آوردم. نگاه‌ش کردم. نگاه‌ش کردم.... نگاه.....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

سراب..

می آیی عاشق می کنی , محو می شوی
تا فراموشت می کنم
دوباره , می آیی , تازه می کنی خاطرات را
محو می شوی
به راستی , که سراب از تو با ثبات تر است!

   + رها شایگان ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دلم تنگ می‌شه برات- محالِ بتونی تصور کنی...

مجری‌های تلویزیون وقتی دلتنگن، یا قهرن و می‌خوان آشتی کنن، ته برنامه‌شون که می‌شه می‌تونن رو کنن به چشمای اون که می‌دونن نگاشون می‌کنه و معذرت خواهی کنن و یه جمله‌هایی بگن تا حال اون آدمه که می‌دونه مخاطبه، خوب بشه؟ خانم مجری به خانه برمی‌گردیم آخر خداحافظی‌های مثل همیشه با عجله‌شون رو به دوربین با یه حسِ خیلی خوبی گفت: یه جوری دلم تنگ می‌شه برات-  محالِ بتونی تصور کنی. ..  من؟ دوست داشتم برای لحظه‌ای جای خانم مجری باشم...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مواظب خودت باش

گاهی ، وقت خداحافظی از کسی
خواسته یا ناخواسته میگیم : « مواظب خودت باش ! »
مواظب خودت باش یعنی فکرم پیش توئه !
مواظب خودت باش یعنی برام مُهمی !
مواظب خودت باش یعنی نگرانتم !
مواظب خودت باش یعنی دوستت دارم !
مواظب خودت باش یعنی به خدا می سپارمت !
مواظب خودت باش یعنی از الان دلم واست تنگ شده!

مواظب خودت باش یعنی... واقعاً مواظب خودت باش.

   + رها شایگان ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تنهایی

دوستی اتفاق است

 جدایی رسم طبیعت

 طبیعت زیباست ,نه به زیبایی حقیقت

 حقیقت تلخ است ، نه به تلخی جدایی ،

جدایی سخت است نه به سختی “تنهایی”

   + رها شایگان ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آغوش تو

تمام طعم لــذت
با تـــو معنی می شود
وقتی تعـبـیـر عسل ترین رویـا
آغوش تـــــــــــو باشد

   + رها شایگان ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مچ دستم یاد تو می‌دهد...

عطری که دلم نمی‌آید بزنمش را از توی کشو در آوردم. چیزی به آخرش نمانده. بس بویش برایم عزیز است و خاطراتش عزیزتر نگران بودم که اگر نداشته باشمش چه می‌شود؟ هیچ ... منم که از بویی عزیز خودم را محروم کرده‌ام حتی برای مدت کوتاهی که از عمرش مانده .   مچ دستم  یاد تو می‌دهد...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آهااااای نقــاش بـاشـی!

آهااااای نقــاش بـاشـی!

چـقــدر می گیـری که بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟
بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم
یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد
... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم

نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟

   + رها شایگان ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آموزش نصب نرم افزار وی چت بر روی PC ...

امروزه نرم افزار وی چت در نسخه های متععدی برای سیستم عامل های مختلف ساخته شده است ولی یکی از مشکلات مورد توجه این نرم افزار این است که نسخه ای برای سیستم های خانگی  ولپ تاپ ارائه نشده است به همین دلیل آموزشی در این باره برای شما ارائه خواهیم داد: 

1.نرم افزار زیر را دانلود کنید 

 Blue Stacks 

 این نرم افزار برای اجرای نرم افزارهای آندروید بر روی سیستم کامپیوتر است 

2.نرم افزار را نصب کنید(فقط توجه کنید که نصب نرم افزار کمی طول میکشد و نیاز به اینترنت دارد) 

3.وقتی نرم افزار کاملا نصب شد نرم افزار وی چت رو از پست قبلی که برای دانلود گذاشتم دانلود  کنید و روی اون کلیک کنید تا اجرا بشه وقتی روش کلیک کردید تصویری میاد نوشته "Installing Appliction" وقتی کامل شد نرم افزار WeChat روی سیستم شما نصب شده فقط کافیه نرم افزار Blue Stacks رو اجرا کنید این نرم افزار یه گوشی آندروید همراه رو برای شما شبیه سازی میکنه که میتونید با استفاد از اون نرم افزار ها رو اجرا کنید. 

لطفا نظر یادتون نره  هر مشکلی هم داشتین تو قسمت نظرات بنویسید   

 دانلود نرم افزار WeChat 4.3.2

سلام این هم یه نسخه از نرم افزار وی چت دیگه اگه نسخه جدیدترش اومد و من نذاشتم به خوبی خودتون ببخشید  بعد از دانلود میتونید با موبایلتون آپدیتش کنید  لینکهای  دانلود نرم افزار:

 (لینک مستقیم)WeChat For Android Mirror#1 

(لینک غیر مستقیم)WeChat For Android Mirror #2

لطفا هر مشکلی داشتین تو قسمت نظرات بنویسید

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خواندن آدم ها ...

گاهی هم مثل حالا شروع می کنم به خواندن آدم ها . بعد وسطش هی نور مونیتور لب تابم را کم می کنم ، هی زیاد می کنم . نباید از این مدل قابلیت ها در دسترس من باشد . جنبه اش را ندارم . اگر نبود هیچ وقت از فکرم هم نمی گذشت که نور این صفحه چه زیاد است . کور شدم . کمش کنم . که فکر کنم چرا همه چیز انقدر تاریک و دلگیر است . زیادش کنم . می خوانم چون ترسیده ام و چون خوابم نمی برد . بعد فکر می کنم بروم یقه شان را بگیرم بگویم خاک بر سرتان . به این ها می گویید بدبختی ؟ غم ؟ مصیبت ؟ اما نمی گویم . چون این وقت شب همه خوابند و کسی این حوالی نیست که بشود یقه اش را گرفت . چون یادم می آید آنوقت ها هم من به این اتفاق های پیش و پا افتاده می گفتم بدبختی و چه روزهای خوبی بود و چه خوشبخت بودم من . بعد کمی آن روز ها را نشخوار می کنم و سعی می کنم برش گردانم اما بی فایده است . چون شب دیر وقت است و اگر شب دیر وقت هم نبود گذشته هیچ بر نمی گشت و این خیلی مائوس کننده است . به آدم هایی فکر می کنم که می روند کنسرت پالت ، از غذاهایی که می خورند و خودِ توی آینه شان و هاپوی شان عکس می گیرند ، می گذارند توی اینستاگرامشان و گاهی فکر می کنند اگر بچه شان پسر شد اسمش را می گذارند پارسا و چرا آدم باید اسم بچه اش را بگذارد پارسا در حالیکه من اگر می توانستم به اسم پسرم فکر کنم شک نداشم می رفتم سمت البرز یا ارس یا حتی کسری و هیچ وقت به پارسا فکر هم نمی کردم . باری ! من نمی توانم به اسم پسرم فکر کنم و نمی توانم به هیچ چیز قشنگ دیگری فکر کنم و فکر کردن آخر کاریست توی دنیا که می خواهم انجامش بدهم برای همین نور مونیتورم را زیاد می کنم چون این جا که من نشسته ام خیلی تاریک و دلگیر است و به خواندن بدبختی های خوشبخت آدم ها ادامه می دهم . ....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دیگر دلم نمی خواهد ...

من غمگینم . یک غم عجیبی که توی رگ هام و نوک انگشتهام و چروک دور چشمم وقت خندیدن ریشه دوانده . و فکر کردم از کی غمگینم ؟ یعنی یادم هست چهار سال پیش ، پنج سال پیش ، قبل ترش ، بعد ترش که می خندیدم . عمیق . و اشک می ریختم ، مثل یک کروکدیل . عصبانی می شدم ، داد می زدم و همه چیز کیفیتش با حالا فرق داشت .  حالا می خندم . خنده هایی که می مانند روی سطح . نمی دانم چه جوری بگویمش . اما از گردنم پایین تر نمی روند . می مانند جایی میان لب هام . گاهی می لغزند روی چانه ام . گاهی نه . قلبم را گرم نمی کنند .   چرا این ها را به شما گفتم ؟ چند وقت پیش مجبور شدم بروم خانهء مادربزرگم بمانم که اسمش نامی ست بی آن که بدانم چرا نامی . گفت و گو ندارد که اگر یک سال پیش بود و قرار بود جایی بمانم آن جا قطعا خانهء نامی نبود . مثلا می رفتم پیش دوست هام می ماندم و الواتی می کردم و به خیال خودم خیلی عمیق می خندیدم . اما حالا یک سال پیش نبود . من خنده ای در چنته نداشتم که خرجش کنم . حرف خنده داری هم . بد عنق و کسل کننده شده بودم . دوست داشتم بنیشنم کنار نامی ، دفترم را خط خطی کنم و « شمیم عشق » ببینم . حقیقتا دلم می خواست همه چیز در همین سطح باشد . دوست داشتم دوست داشته شوم و نامی مجبور بود من را دوست داشته باشد چون من نوه اش بودم و آدم شاید یک نوه اش را از یک نوهء دیگرش دوست تر داشته باشد اما به هر حال نوه هایش را دوست دارد . این ها را گفتم که یک چیز دیگر بگویم اما دیگر دلم نمی خواهد ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

لذتی که لذت نبود ...

من تمام این مدت یک عادت عجیبی داشتم . که هیچ کس نمی دانست . می آمدم دم در خانه ات . نه این خانه ای که حالا . خانهء قدیمی ات . نگاه می کردم به در و همین . حتی وقتی بودی و می دانستم نمی خواهی باشی . یادم نیست به چی فکر می کردم . به هیچی فکر نمی کردم . همیشه می ترسیدم رد شوی از آن حوالی و باید حواسم جمع می بود . بعدش آمدم دم در خانه تان . دو بار . بی ان که چراش را بدانم . چراغ روشنت را خوشم می آمد . این که داری آن جا زندگی می کنی ، نفس می کشی . دستم روی دلم بود . می ترسیدم و مدام پام می خواست برود و فرار کند . می خواستم بگویم چه خوب شد که فهمیدی . دیر وقت شب بود . باید می دیدمت و ندیدم . نفهمیدم که دیده ای . چه خوب شد گفتی که داشتم چکت می کردم . چکت نمی کردم . اما همین ترس از فکر تو من را از این لذتی که لذت نبود محروم کرد . فکر کردم دیگر هیچ از آن حوالی رد هم نمی شوم . یعنی اگر این کلمهء چک کردن را استفاده نمی کردی فکر می کردم باید مراقب تر باشم . که هنوز نیمه شب ها می گذشتم از کنار کوچه تان . دور می زدم . بر می گشتم . می نشستم به تماشای دری که در من نبود . درِ هیچ کس ِ من نبود و چه احمقانه . گاهی فکر می کنم می توانستم تا ابد چشمم به آن در به هیچی فکر کنم .   به قول تو سادو مازوخیستی . حقیقتا لذت سادو مازوخیستی احمقانه ای بود . اصلا لذت نبود . سیمون دو بوار یک جایی می گوید : « برای این که آدم کسی را عاشقانه دوست داشته باشد ، باید سخت به هیجان بیاید ، وقتی بازی دو طرفه باشد ارزش انجامش را دارد . ولی اگر قرار باشد آدم به تنهایی بازی کند ، بازی احمقانه می شود . » خوب بدیش این بود که من سیمون دو بوار نمی خواندم .  چی شد که فکر کردیم اسم این عشق است که یکی مدام تو را نخواهد و تو از نفس کشیدن در کنار چراغ روشنش خوشحال . چی شد که این جوری بار آمدیم . لذت می بردیم از شکست هامان . از نشدن ها و نرسیدن ها . این چه ادبیاتی بود که توش نفس کشیدیم و زندگی کردیم و هیچ معنای لذت و بوسه و آغوش را نفهمیدیم . حتی وقتی آخرین بار گفتی این رابطه کار نکرد من خنده ام گرفت . رابطه ؟ اسم این رابطه بود ؟ این که یکی مدام بخواهد و یکی مدام نخواهد و اما نرود . بماند که به نخواستنش ادامه دهد . یکی مدام دروغ بگوید . دروغ های سادهء پیش و پا افتادهء بی معنی ، یکی مدام نبیند ، نشنود ، هیچ نگوید . یکی دوستی های داشته و نداشته اش را زیر و رو کند برای یک دوستی تازه و رابطهء تازه ، یکی دو ماه ، سه ماه ، هفت ماه منتظر بماند برای یک تماس و یک کافه غروب . که اگر بشود ، که وقت باشد ، که سر کسی شلوغ نباشد ، که باشد برای هفتهء بعد ، ماه بعد . پس کی ؟ که اصلا هیچ وقت . که حتی نه یک کلمه . نه حتی ابراز دلتنگی .  یکی مدام ببخشید ، ببخشید ، ببخشید ...  راستش را بگویم ؟ دلم تنگ می ماند . برای رابطه ای که رابطه نبود و عشقی که عشق نبود و لذتی که هیچ . بس که این جوری بزرگ شده ام ، قد کشیده ام . با این همه چه خوب که رفتی آن جور بداخلاق . وگرنه من دلخوش همان کافهء دور ِ دیر ، هفته ها می گذراندم . دلخوش همان در . شب ها می گذراندم . چه خوب که رفتی چون من بلد نبودم بروم . چون بلد نبودم دوست داشتنم را تمام کنم .   من خیلی خسته ام اما چه خوب که رفتی و آن در تا همیشه بسته ماند . ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد....

همه‌ش برای همان یک جمله است. همانی که وقتی به در آخر می‌رسند، دیوید به الیز می‌گوید: «من می‌تونم تنهایی از این در رد بشم و تو هم دیگه نه من رو می‌بینی و نه اونایی که دنبال‌مون‌ان. یا اینکه با هم بریم، که نمی‌دونم اون‌طرف چی در انتظارمونه، فقط می‌دونم تو کنارمی.»  از سینمای چند سال اگر تنها همین رابطه‌ی دیوید و الیز بماند، من را بس است....

comment نظرات ()

فقط برو ...

دیگر شبیه زخم‌ ناسوری شده‌ای که از داشتنت نمی‌ترسم. دکتر و دوا نمی‌کنم تا خوب شوی. هر چند آدم  نسخه‌پیچی هم نیستم. هر از گاهی به کلمه‌هایت گیر می‌کند و خون ریز می‌شود زخم. همین! حالا تو بردار بنویس از گذشته، از این که خاطرات چسبیده‌اند به تک تک لحظه‌هایت، که اگر ما با هم مانده بودیم چه شده بود؟  من روزی صدبار می‌پرسیدم که اگر مانده بودم؟ اگر، اگر...  تو برنگشتی. من خیالم به داشتنت هنوزم گرم بود. فارغ از اینکه هر بودنی توقع می‌آورد. ...و دست و پای ما بسته از برآوردن خواسته‌های هم.  یکبار صدایت کردم. یادت هست؟ به اسم کوچک خواندمت. نوشتی:  مرد. نمیر اما. فقط برو .

ابری که بر ابری ببارد  . . . . از خانه بیرون می‌زنم، در زیر ِ باران تا بفکنم، در کوچه‌ای، بی‌صبری‌ام را بردارم از دوش این گلیم ِ ابری‌ام را. تا چشم چشمایی کند ابر است و باران بارانی از آن بی‌شکیبان، سوگواران. از کوچه برمی‌گردم و این ابر ِ بی‌صبر با گام من، همراه من، ره می‌سپارد در خویش می‌گریم شگفتا:‌ «این چه جادوست ابری که خاموشانه بر ابری ببارد» . . .

comment نظرات ()

ماهی سیاهِ ....

بعضی‌ها دل‌شون دریاست. اونقدر ماهی دارن که نمی‌دونن ماهی سیاهِ که خودش رو رسونده به دریا اصلا کدوم هست! هیچ کدوم براش فرقی ندارن. همه رو با یه موج می‌بوسه و همه رو با یه طوفان ترک می‌کنه.  اونوقت ماهی سیاه‌ دل‌ش می خواد روزی صدبار بمیره . با خودش می‌گه کاش می‌موند توی شکم مرغ ماهیخوار اصلا!....

comment نظرات ()

آشتی ...

عکس‌ش رو انتخاب می‌کنی. اون عکس‌ی رو که بیشتر دوست داری. نگاه‌ش رو، لبخندش رو، لحظه‌ی که توش بودین و عکس گرفتی ازش. توی پروفایلش اضافه می‌کنی عکس ش رو  تا وقتی زنگ می‌زنه عکس‌ش هم بیاد. بعد که زنگ می‌زنه یه کم دیرتر جواب می‌دی تا خووب نگاه‌ش کنی .. یه دل ِ سیر ...   این آشتی با تکنولوژی که تو را آورده دوست دارم ....

comment نظرات ()

یک شاهدِ خاموش بر زندگی ...

پاییز که تمام میشه،  هق هقِ غم انگیزش که خیسم می کنه ،   خش خشِ برگ های زرد و نارنجی اش که با کفِ کفشام آواز می خونه،  بوی مدرسه که با بوی نارنگی های ترش و ریز قاطی می شه،   قارقار کلاغ ها که با طعمِ چای نبات و دونه های انارفرو داده می شه،  دوباره پریشونی و کلافگیِ مورد علاقه ام می آد سراغم ،دیگه نمی ذاره آروم بگیرم . باز بی قرارِنوشتن می شم . نمی تونم بغضمو نگه دارم . بی اختیار کلمه ها رو پخش و پلا می کنم رو کاغذ سفید، نه ...رو کاغذ خط کشی شده ی دفترسیمی .   بعد هی می نویسم  ومی نویسم تا دستم درد می گیره، انگشتم بس که مدادرو فشار می دم باد می کنه، ته مدادم کامل جویده می شه و حرصم سرِ عالم و آدم خالی....مدت هاست فکر می کنم  که این روزها دنیا دیگه جای آدم هایی مثل من نیست. یا من خیلی پیر و اُمل شدم یا بقیه پله های ترقی و تجدد رو 2 تا یکی طی کردن ! نه سنتی و قدیمی موندم که خیالم راحت باشه یه سری چیزها رو نمی فهمم نه امروزی و مدرن!  یا همرنگ جماعت می شی یا اگه می خوای سرِناسازگاری داشته باشی فقط خودتی که داغون می شی و افسرده. ترجیح می دم حتی با نزدیکان هم فقط درحد روزمرگی معاشرت کنم ، چون هربار خواستم یک قدم جلوتربذارم حسابی پشیمون شدم.  خلاصه این که بین هزارتا سوال بی جواب معلق موندم و تبدیل شدم به یک شاهدِ خاموش بر زندگی ...

comment نظرات ()

در آغوش گرم خدا ...

سلام به همه شما.مدتی است کارم خیلی زیاد شده و البته خیلی هم حال و حوصله نداشتم.بدجوری دچار افسردگی شده بودم.البته این ربط به زندگی من نداره.من هنوز هم عاشق نوشتن هستم.عاشق کمیت و کیفیت زندگی در این جا و واقعا خدا رو سپاسگزارم. خسته بودم چون من هم آدمم.گاهی اهدافم کم رنگ میشه یا یادم میره.خسته میشم و خودمم رو می بازم.اما خدا رو شکر میکنم که تو همه این شرایط آغوش بازش  همیشه مامن دل تنگی ها و شونه های ستبرش جای خوبی برای گریه کردن و خالی شدنه و اون با تموم وجود همیشه و همه جا من رو ساپورت میکنه. خدا با منه و تنهام نمیزاره.نه  تنها با منه که با همه ماست .تا چند روز پیش حالم خوب نبود .از این رو موندگار شدم.هم دل تنگ نوشتن بودم و هم بعضی چیزها خیلی آزارم میداد. خلاصه کلام روز و شبهام همش بارونی بود.تا این که یاد سی دی راز افتادم.دفترچه های قدیمی رو پیدا کردم وکلی با خودم خندیدم.خندیدم از ته دل... میدونید چرا؟تازه یادم اومد هر چیزی رو که از خدا خواسته بودم به لطف بی پایانش به اون رسیده بودم.همیشه قوی تر از این بودم.خیی محکم تر.اما مدتی است اون قدر ظریف شدم که با تلنگری میشکنم. شروع کردم تو اینترنت در اوقات بیکاری در جستجوی راههکارهای سلامتی و شادی و دست یابی به آرامش.مقالات ایرانی وانگلیسی رو تک تک خوندم.از مقالات انگلیسی اونایی رو که نفهمیدم با گوگل ترجمه کردم. یاد گرفتم اول باید ببخشم.بارها این کار رو کرده بودم.بارها...اما باز هم با یاداوری خاطرات تلخ گذشته و....دوباره همون احساس بد سرتاسر وجودم رو فرا میگرفت و پر میشدم از نفرت. یاد گرفتم باید از ته دل ببخشم و رها کنم.یاد گرفتم باید اول شکرگزار باشم.من همیشه و هر لحظه درتمام طول زندگیم خدا رو شکر کردم اما....یاد گرفتم با تک تک سلولهای بدنم شکر گزار باشم.وقت شکر گزاری حالا احساس میکنم یک نور سفید درخشان تمام بدنم رو در برمیگیره و من در اون احاطه میشم.یک نور عشق و تشکر عمیق از خالق مهربانی که هر چه هستم و هر چه دارم از محبت اوست. از پدر و مادرم شروع کردم.از ته دلم بخشیدمشون.به خاطر سخت گیری هاشون.به خاطر خیلی چیزهایی که بین بعضی از پدر و مادرهاست.حتی با این که سالهاست با پدرم حرف نمیزنم و حتی موقع اومدن یه خانه هم ندیدمش اما براش پیغام فرستادم که دوستش دارم و بخشیدمش از ته دل. بعد یک دفتر برداشتم و توش خاطرات خوبی رو که داشتم یادداشت کردم.همه همه لحظات خوب زندگیم رو.همیشه فکر میکردم خاطرات بدم بیشتر از خاطرات خوبم هست...اما نه من هم خاطرات خیلی خوبی از زندگی دارم.خاطراتی که با به یاد آوردنش طعم شیرینی اونها قلقلکم میده.خدایا شکرت. شروع کردم تک تک ادمهایی که خواسته و ناخواسته در زندگیم نقش منفی داشتند رو بخشیدم.برای فرشته های درون همشون نامه نوشتم و برای اونها عشق و آرامش آرزو کردم و رهاشون کردم. برای بعضی هاشون چند بار نامه نوشتم .بخشیدم و رها کردم.مثل یک بازی شد برام.بعضی وقتها خیلی دردناک بود و بعضی اوقات کم درد تر.اما در عین حال تموم شد. امروز خالی هستم از کینه.از هیچ کس دل خور نیستم.بند کینه رو که باز کردم انگار رها شدم.خدا رو صدهزار مرتبه شکر الان و در این لحظه به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نیستم. یاد گرفتم من که نمیتونم دنیای اطرافم رو تغییر بدم پس از خودم شروع میکنم و خودم رو تغییر میدم.آرام شدم.هر روز به جای گوش کردن به آهنگ های غمگین موسیقی هایی بی کلامی رو گوش میدم که واسه آرامش نواخته شدند.نواهایی از پیانو یا حتی صدای جنگل با پرنده هایی که در آغاز صبح به استقبال یک زندگی شگفت انگیز میروند . شروع کردم  از نو زندگیم رو ساختن.یک زندگی جدید میخوام با آرزوهای جدید و آدمهای جدید.دیگه هرگز نمیخوام آدمهای قبلی رو وارد دنیای جدیدم کنم. از قضاوت هیچ کس نمیترسم چون هر کس روزی قضاوت خواهد شد.دیگه خودم رو درگیر حرف مردم نمیکنم.نظر هیچ کس در هیچ کجای دنیا برام مهم نیست.همین که با سرفرازی میتونم سرم رو جلوی خدا بلند کنم برام کافی است.فقط به او حساب پس میدم و خیلی خوشحالم که حالا خیلی از مرزهای خیالی و حتی نازک هم بین ما برداشته شده. برای هدفهای ۱۰ سال آینده برنامه ریزی کردم.عکسهاشون رو دوباره تو تابلوی آرزوهام گذاشتم. هر روز صبح اول از خواب که بلند میشم به عشق اول واخرم خدای مهربان سلام میکنم.هر چند همیشه این کار رو کردم اما الان فرق میکنه...با یک عشق و صمیمیتی این کار رومیکنم که بیا و ببین.حتی قبل از این که از جام بیام بیرون یاد گرفتم هر روز بابت همه نقاط سالم بدنم و خوشبختی هام و عشقم و نوشتن تشکر کنم. به خاطر روزی که با عشق شروع میشه.دقیقا احساس میکنم نقش یک آهنربا رو پیدا کردم که خوبی ها رو جذب میکنه. نمی خواهم به روزهای گذشته و آدمهایی که زندگیم رو تباه کردند برگردم.حق حیات دارم و خودم راهم رو انتخاب میکنم.برای همه اون آدمها آرزوی شادی و سلامتی و خوشبختی میکنم و از ته ته دلم میخوام خدا زندگی شاد و پر ثمری رو برای اونها رقم بزنه.خدا به اونها هم کمک کنه که به آرزوهای خوبشون برسند با آدمهای جدید آشنا بشن و دنیایی سرتاسر عشق و آرامش رو تجربه کنند. از خدای مهربانم متشکرم که قدرت تحمل سختی های زیادی رو به من داد.خیلی در این راه زجر کشیدم اما حسابی آبدیده شدم.خدا رو شکر میکنم که هیچ وقت تنهام نگذاشت و همیشه و همه وقت در کنار من و با منه .   یادت باشه دوست عزیز این شرایط میتونه برای شما هم باشه.واسه خیلی از شماها که هنوز درگیر نفرتهای گذشته هستید و این نفرت با یک طناب نامریی خیلی محکم جلوی پیشرفت و موفقیت شما رو میگیره. به یاد بیارید و گریه کنید.بزارید خالی بشید و بعد ببخشید از ته دلتون.شما هم میتونید.من با شما که فرقی ندارم.همه آدمهای موفق دنیا خواستند و رسیدند.هدفهاتون رو مشخص کنید.آرزوهاتون رو به شکل عکسهای رنگی تو تابلوی آرزوهاتون بجسبونید و هرروز رو با عشق شروع کنید.اگه اشتباهی از طرف خودتون بوده با خدا در میون بزارید و ازش بخواهید شما رو ببخشه و مطمعن باشید که خدا خیلی مهربونه و حتما میبخشه... با احساس پاک یک کودک از نو متولد شده شروع کنید.زندگی به من و شما لبخند میزنه.با آغوش باز به استقبالش برید . یادتون باشه خدا مانند مادری مهربان همیشه کنار شما در کمال سکوت ایستاده و با عشق شما رو تماشا میکنه. موفق باشید و در آغوش گرم خدا در کمال آرامش....

comment نظرات ()

خوشبختی...

این روزهـا تنهـا حس می‌کنم گـاهی کمی گُنگَم گاهی کمی گیجم حس می‌کنم از روزهـای پیش قـَدری بیشتـر... این روزهـا را دوست دارم گـاهی از تو چه پنهـان با سنگ‌ها آواز می‌خوانم، و قَدر بعضی لحظـه‌ها را خوب می‌دانم.

خوشبختی گاه یک توفیق است ولی در بیشتر موارد یک پیروزی است. لحظه جادوئی به ما کمک میکند تا تغییر کنیم. ما را برمی انگیزد تا به جستجوی رویاهایمان برویم. بی شک رنج خواهیم کشید و لحظات دشواری را خواهیم گذراند اما اینها گذرا هستند و اثری به جا نخواهند گذاشت، و بعدها می توانیم با غروروایمان به گذشته ها نگاه کنیم.  بدبخت کسی است که ازخطرکردن میترسد. او هرگز سرخورده نمی شود، ناامید نمی شود و مانند کسی که در جستجوی تحقق رویاهایش زندگی می کند رنج نخواهد کشید. اما هنگامی که به گذشته نگاه میکند (چون همواره ما به جایی می رسیم که به گذشته نگاه کنیم) قلبش به او خواهد گفت: با معجزه هایی که خداوند در مسیرتو قرارداده بود چه کردی؟ با استعدادهایی که خداوند در درون تو به ودیعه گذاشته بود چه کردی؟ آنها را در اعماق چاله ای به خاک سپردی چون می ترسیدی که از دستشان بدهی؟ و حالا آنچه برایت باقی مانده اینست: اطمینان به اینکه زندگیت را از دست داده ای. بیچاره کسی که این کلمات را از قلبش بشنود. آن وقت به معجزه ایمان خواهد آورد. اما لحظات جادوئی حیات او دیگرطی شده اند....

 

comment نظرات ()

باران


ببینمت . . .

گونه هایت خیس اســـت . . .

باز با این رفیق نابابت . . .

نامش چی بود؟

هان!

باران . . .

باز با “باران” قدم زدی ؟

هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . .

همدم خوبی نیست برای درد ها . . .

فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . . .

   + الهام نامور ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

 

دو چیز شما را تعریف میکند:

بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید ؛

و نحوه رفتارتان، وقتی همه چیز دارید .

   + الهام نامور ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دوست داشتن

 

گفت : دوستت دارم
هر چه گشتم مثل تو پیدا نشد
گفتم : خوب گشتی؟
گفت : اره
گفتم : اگر دوستم داشتی نمی گشتی ...

   + الهام نامور ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دلتنگی

امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد

یا باید خانه مان را عوض کنم

یا پستچی را

تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!

 

   + الهام نامور ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نقطه صفر


اینجا نقطه صفر است!


اینجا از فکر تو ،هرچه جمع میزنم،هرچه کم میکنم!

فرقی نمیکند!


اینچا روز و شب دیگر معنا ندارد!


اینجا "قطب" دلتنگیست!


اینجا برای با تو ماندن، گمرکی میگیرند!


اینجا همه چیز نسبی ست،

 

   + الهام نامور ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خنجر و صداقت و شیر خنک و قند...

 ادم ها راه های زیادی دارند برای نشان دادن ناراحتی اشان از تو .. یعنی از همدیگر ..  بعضی ها وقتی از تو ناراحت می شوند اول شروع می کنند با راه های غیر مستقیم این را حالیت کنند .. مثلا کم کم دیگر برای پیام ات جواب نمی دهند یا حتی گاهی ادب را رعایت می کنند جواب می دهند اما لایک نمی کنند و یا شروع کننده هیچ مکالمه ای نخواهند بود .. یا حتی خیلی سرد و خشک جواب مسج ها و پیغام های نوشتاری ات را می دهند (واقعا ما قبل از این چی کار می کردیم) .. خلاصه سعی می کنند بهت حالی کنند که ببین یه کاری کردی خلاصه  بعضی ها کاملا برعکس اند . ظاهر قضیه رو خوب و ناز و مهربون نگه می دارند .. جواب پیغام پسغام هایت را می دهند حتی میایند روی در و دیوارت چیز میز می گذارند اما همین که باهاشون روبرو می شوی یه جوری چشم در چشمت نمی شوند .. خیلی محلت نمی گذارند .. سعی می کنند نشان دهند چقدر سرد و بی تفاوت هستند و خوب هرچقدر هم خودت را تکه پاره کنی که چت شده جواب اشان است، "نه، هیچی، من خوبم" و خلاصه خود این جواب فحش آب نکشیده است که گویا نا مستقیم نثارت می شود  بعضی دیگر بهترند .. یعنی من این نوع اشان را ترجیح می دهم .. مسایل را قاطی پاطی نمی کنند .. مثل یک دوستی که من دارم .. مثلا می گویم بیا بریم کافی بخوریم لبخند می زند و میاید و وقتی می بیندت بهت می گوید راستی فلان حرف را زدی خوشم نیومد و همان جا رفع سو تفاهم می کنی و خوش و خندان تمام می شود می رود پی کارش ..خیلی خوب و مردانه در واقع به نظرم رفتار می کند ..  بعضی دیگر حرف اشان را قورت می دهند .. خوب ناراحتی اشان را نگه دارند و هی لبخند های دوزاری تحویل ات می دهند و خیلی تلاش مزبوحانه ای می کنند که نرمال رفتار کنند اما همینکه پشتت را می کنی آنچنان ضربه می زنند که اصلا نمی فهمی چی شد و کی شد و چرا شد .. یعنی اگر هم بفهمی می بینی آنقدر خرده ریزهای بی مزه ای جمع شده اند برایش روی هم که وقتی ظرفیت ظرف خرده ریزه ایش پر شده یهو جبران کرده و مثل شیر زخمی حمله ور شده ..  بعضی هم هستند صبر می کنند .. خوب فکر می کنند .. برنامه ریزی می کنند .. دور و برت را دو دو تا چهار تا می کنند و دقیقا به میزان ناراحتی دیده شده بهت ناراحتی وارد می کنند .. یعنی پیش خودشان می گویند خوب اون مثلا در فلان روز فلان چایی رو فلان جا با فلانی خورد که من خوشم نیومد پس منم دقیقا فلان روز فلان چایی رو با فلانی می خورم که اون خوشش نیاد و در واقع انتقام معادلی می گیرند که جای اعتراضی هم نذارند البته دریغ از اندکی تفکر که تو داری کاری را از قصد می کنی و اون بدبخت اولی شاید اصلا قصد ناراحتی تو را نداشته بنده خدا ..  بعضی دیگر هم صبر می کنند .. حلاجی می کنند .. تحمل می کنند تا از میزان خشم اشان کم شود و بد خودشان را جای طرف می گذارند و سعی می کنند مثبت اندیش و عادل باشند و گاهی می بخشند و می گذرند و گاهی چندین وقت بعد که تاثیرات قضایا خوابید در لفافه ای نرم و در محیطی ارام اگر حرفش پیش آمد یاد طرف میاورند که خوب تو هم فلان روز کار خوبی نکردی و من کمی دلگیر شدم و یا حتی در این موارد دیده شده که حرفشان را می نویسند و کمی لبخند و غیره هم ضمیمه نامه می کنند تا کدورتی پیش نیاید ..  اما بعضی ها هم مثل من اند .. اصلا صبر و طاقت واژه های نامانوسی است برایش .. همان دم اول می روند اشک های قلبمه قلبمه اشان را کف دست فرد خاطی می گذارند و حرف دلشان را می زنند .. هرچقدر هم سعی می کنند بر این شور احساسات غلبه کنند خوب نمی شود .. یا اینکه حتی بلد نیستند چند تا لبخند ناز و الکی سوار هم کنند .. همان دیدار اول بعد از ناراحتی غصه دلشان را رو می کند .. و خوب آنوقت است که بسیار بستگی دارد طرف ات چه جور آدمی باشد .. و کدام یک از راه حل های بالا را پیش گیرد ..  اما خوب می دانی در نهایت بهترین روش برای هرکسی روش خودش است .. شاید برای ادم های با سیاست و زیرک و خنجر به دست روش من خیلی احمقانه باشد اما خوب برای من صادق ترین راه ممکن است چون خود خود من هستم که با همه احساساتم روبروی طرف می نشینم و حرف ام را می زنم هرچند همیشه هم ضررش را دیدم..  برای بعضی دیگر روش های غیر مستقیم بهتر است چون حس می کنند کم کم حالی طرف می کنند و طرف اگر بخواهد خودش میاد باز سراغشان ..  خلاصه نمی خواهم تحلیل کنم .. اما فکر کنم درس بزرگی که این روزها گرفته ام این است که باهرکسی مثل خودش رفتار کنم .. ادم ها تو را همون طوری تحلیل می کنند که طرز فکر خودشان است .. اگر به ادم دروغگویی با صداقت حرفت را بزنی جز اینکه در پس افکار مغشوشش دنبال سو تعبیر صداقت تو می گردند کار دیگری نمی کند و قطعا از صداقتت بر علیه خودت استفاده می کند .. ادم های درون گرا هم همین طور .. اگر حرف ات را بزنی حس می کنند جنبه نداری و نتوانستی این ناراحتی را قورت بدهی و داری با گفتنش مثلا بهشان توهین می کنی یا ناراحتی کوچک در حدی برای تو بزرگ و جدی است که داری بیانش می کنی چون رفتار خودشون جور دیگری است ..  خلاصه از همه این خزعبلات که بگذریم ادم ها بسیار پیچیده اند و من در نهایت می پسندم که حرف ام را بهشان بزنم .. دیگر عکس العملی که دریافت می کنم میزان درک و منطق و نزدیکی  دو ادم را نشان می دهد و اینجا نقطه عطفی است برای وارد شدن به مرحله جدیدی از رابطه که بهش شاید بشود گفت درک متقابل .. یعنی ادم هایی که همدگیر را می شناسند .. که رابطه اشان به بلوغ تازه تری رسیده ..  اصلا کی گفته همیشه هم چیز خوش و گل و بلبل و ناز است .. ما که نگفتیم ..  ما برویم شیر خنک و قندمان رو بخوریم .. شما هم سعی کنید بزرگ شوید .. تا کی می خواهید بچه هایی با رفتارهای بچه گانه در این پوسته بیست  و چندین ساله باشید ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ناباوری....

در حالت بی وزنی نشسته ام .. چند سانت شاید بالاتر از زمین و صندلی که هنوز حس اش می کنم .. به باور نکردنی های زندگی فکر می کنم . به تصمیماتم به ارزوهایم .. به اتفاقاتی که دارد می افتد و انگار مثل روح سرگردانی از چند سانتی خودم دارم به خودم و این اتفاقات نگاه می کنم .. این منم !!‌ سبک ام اما در ناباوری خاصی هستم .. تصور روزهای آینده کمی غیر ممکن است .. کاش کسی بیاید برایم توضیح بدهد که اینجا کجاست .. چه شد که اینجوری شد .. کجاست آن کاشف کوچک ی که هر روز صبح چایی شیرین کنار سماور می خورد و لقمه های نون و پنیرش رو دور می انداخت .. کجاست آن روزهای  بازی و گرگ و بره بازی .. کجاست حیاط خانه امان .. کجاست روزهای ساعت 5 در تاریکی سوار سرویس شدن و کجاست آن همه روزهای تلخ و شیرین مدرسه .. کجاست روزهایی که به اسب سفید بالدار فکر می کردم و کجاست شب هایی که به تمامی عکس فرشته های بالدار فکر می کردم تا بخوابم ..  این روزها و شب ها به چه فکر می کنم !.. به تلخی ادم ها ،‌به تلخی ادم ها ، به تلخی روزگار،‌ به دوری ها،‌ به دست هایی که کوتاه شده اند و شده اند فقط صدا .. صدایی هزاران هزار کیلومتر آنطرفتر ..  آن روزها به چه خیالی به خواب می رفتیم این روزها با چه خستگی و خیالی ..  کاش از این بی وزنی بیایم پایین .. کاش باور کنم اینجا را که الان هستم .. کاش می شد تلخی ها را با قندی فرو داد و ازش سرحال شد ..  پاهایم بی حس اند .. باور می کنم که روی زمین نیستم .. شاید راست بگویند که وقتی تو میایی همه گناهانم بخشیده می شوند .. شاید برای همین است دارم کم کم سبک می شوم .. شاید هم به سادگی دلیل اش همین قهوه تلخ امروز صبح باشد ..  این روزها دارم فکر می کنم برای کی باید دعا کنم،‌ یاد کی باید باشم،‌ چه ارزویی کنم و و .. و هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر یاد ادم هایی می افتم که بهم بدی کرده اند تا خوبی .. این ذات ادمیت است .. انگار خوبی ها زودتر فراموش می شوند .. حتی من که طرفدار پر و پا قرص شمارش خوبی و فراموش کردن بدی ها هستم از این قضیه مستثنی نیستم .. به ادم های تلخ بیشتر فکر می کنم و حتما برایشان دعا می کنم ..  آرزوهایم معلوم اند ... روزی از زندگی ام را بدون نقشه ارزوهای چند سال آینده نگذرانده ام پس نگرانشان نیستم ..  اما با این همه ناباوری چه کنم .. که دستم را گرفته است و دارد می کشاندم در بیشه ای از سردرگمی .. می ترسم گم شوم .. از گم شدن در این همه ناباوری و تغییر می ترسم ..  کاش کسی بیاید دست ام را بگیرد و  روزهایم را شیرین تر کند .. اشک هایم شور و تلخ اند ...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

غرهای امروز ...

خیلی خوب است که این روزها به رفتارهای ادمها جور دیگری نگاه می کنم .. شاید قبلا فقط ادم ها و رفتارهایشان ناراحتم می کرد اما این روزها بیشتر با رفتارهای خودم مقایسه اشان می کنم .. شدیدا سعی می کنم نکته یابی کنم و اگر چیزی ازارم می دهد خودم تکرار کننده آن رفتار نباشم . به نظرم ادم ها هرچقدر هم ناراحت باشند و یا گوشه ای از زندگی اشان دلخوری داشته باشند نباید دق و دلی اش را سر دیگران خالی کنند .. البته واقعا کار سختی است و برای مثل منی که احساساتم را کف دست می گیرم و راه می روم خیلی خیلی غیر ممکن است اما حداقل می شه توضیح داد که ببخشید من امروز خوب نیستم یا اخلاقم گنده و یا غیره و ..   برای این روزهای خسته من که سعی می کنم به کسی انتقالشان ندهم و در بهترین مودهایم باشم، حوصله و وقتی برای ناز کردن های دیگران نمی ماند و ندارم .. شاید هم تقصیر از خودم هست که همیشه سعی کرده ام قوی باشم و نقش کسی را بازی کنم که بی توجه به شرایط کم نمیاورد و این موضوع برای دیگران این سوتفاهم را ایجاد کرده است که خوب نیازی به تلاش برای مراقبت از این قسمت رابطه امان نیست .. خلاصه راحت تر از همیشه قادر به نبخشیدن هستم ..

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ایمان ...

حس غریبی ایست این روزها .. اینکه منتظر باشی در یک لحظه ای از زمان یک جایی از تنت که مطمئن نیستی دقیقا کجاست یک دردی بگیرد ..  که تجربه ای ازش نداری و اصلا نمی دانی چقدر درد دارد و چه جوری شروع می شود و چقدر ادامه دارد و بعد درد بعدی کی میاید و کل این پروسه چقدر طول می کشد و اصلا چقدر تحمل داری و اصلا در آن شرایط کجا هستی .. اصلا داد قرار است بزنی و یا بهتر است نزنی یا چه می شود و ... هزاران تصویر دیگر از تجربه ای که ازش نداری ..  به نظرم خیلی باید ترسناک باشد .. یا حداقل استرس زا باشد یا نمی دانم .. اما چرا پس من نه می ترسم و نه استرس دارم ..  هر روز بیشتر به عظمتی که ما را خلق کرده است ایمان میاورم .....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تنها ترین تنها...

الهی دلم را با بازگشت به سوی خودت زنده گردان و گناهانم را بیامرز که جز تو آمرزنده‌ای برای گناهانم نمی‌یابم. خدای من برای شکستگی دلم جز تو شکسته‌بندی نمی‌شناسم و با دل شکسته و با زاری در برابرت نشسته ام اگر تو هم از درگاهت برانیم به چه کسی روی آورم و اگر تو هم از نزد خود بازم گردانی به که پناه برم؟ الها ای دریغ از گناهانی که خواری برایم ارمغان آورده و رسوایم کرده است! خدایا سایه ابر رحمتت را بر گناهانم بینداز و ابر ریزان مهربانی و رافتت را برای شست و شوی خطاهایم بفرست...

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آهــــای شــمــای که داریــــد قــــدر بــدونیــــد

خیــلی سخــته کســی رو نداشــته باشــی که:
بی منــت بغــلت کنــه
بــی مــنت باهــاش درد و دل کــنی
بــی منــت بــراش گریــه کنــی
بی منــت پشتــت باشــه
بــی منــت دوســش داشــته باشــه
بــی منــت رفیــقت باشــه
خــیلی سخــته…
آهــــای شــمــای که داریــــد قــــدر بــدونیــــد

   + رها شایگان ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تلافی نکن

دلــــــــــــــــــت که شکست،

ســـــــــــــــرت را بگیر بـــــــــــــالا ..!

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.

حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی ،

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود…

صبور باش و ساکت.

بغضت را پنهان کن،

رنجت را پنهان تر....!

   + رها شایگان ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تنهایی

تــنـهـایــے را دوســـت دارم .

عـادت کـــرده ام کــــﮧ تــنـهــا با خــودم باشـــم ،

دوســتــے میــگـفت عـیــب تــنـهـایــے ایــن اســت کـــﮧ

عـادت مــیـکـنــے ... خــودت تـصــمـیـمــے مـے گیرے ، 

تــنـها بـــﮧ خــیـابان مــے روے، 

و بـــﮧ تــنـهـایــے قـدم میزنـے .

پــشـت مــیـز کــافـے شــاپ تــنـهـایــے مـے نشینـے

و آدمــهـا را نــگاه میــکنے ، 

ولــی مــن بـــﮧ خـاطر هــمـیــن حـــــــس دوســـتـش دارم .

تــنـهـا کـــﮧ باشـے نگاهـــت دقــیـق تــر مــے شــود و مـــعـنـا دار ؛

چــیـزهــایــے مـے بینے کـــﮧ دیگران نــمے بینند،

در خــیـابان زودتر از همـــﮧ میــفـهـمـے پایــیـز آمده 

و ابرها آســمـان را محـــکـم در آغــــوش کشـــیـده اند 

مــیـتـوانــے بے توجـــﮧ بـــﮧ اطــراف، 

ســاعتهــا چـشـم بـــﮧ آســـمان بــدوزے و تــولد باران را نظاره گــر باشــے.

بــــراے هــمـیـن تــنـهـایـــے را دوســـت دارم

زیرا تــنـهـا حســے اسـت کـــﮧ بــــﮧ مــن فــرصـت مـــی دهــد خـــودم باشـــم

با خـــودم کـــﮧ تــعـارف نــدارم !

ســالهـاست بــــﮧ تــنـهـایــے عـادت کـــرده ام...

   + رها شایگان ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دوستت دارم

آدمها میخواهند بدانند که دوست داشته میشوند و قدرشان دانسته میشود 
پس حتما به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم
شاید هرگز متوجه نشویم که چقدر نیاز به شنیدنش دارند  

پس بارها  بگوییم  دوستت دارم  را  که در نبودش یک عمر با حسرت نگفتن زندگی  نکنیم

 

 

 

   + رها شایگان ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

به تو که میرسم...

ﺑﻪ ﺗـــــــــــــﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺳﻢ ﻣﮑـــﺚ ﻣﯿﮑﻨﻢ..!
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯿﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ !
ﻣﺜﻼ‌"...
ﺩﺭ ﺻـــــﺪﺍﯾﺖ ... ﺁﺭﺍﻣــــــــﺶ 
ﯾﺎ...
ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺖ ... ﺯﻧﺪﮔـــﯽ 

و در وجودت هستی ام را...

   + رها شایگان ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

...

گفت خیلی میترسم،

گفتم چرا ؟

گفت چون از ته دل خوشحالم...این جور خوشحالی ترسناک است…

پرسیدم آخر چرا ؟

و او جواب داد وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد!

   + رها شایگان ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

من وتو

ﻣﻦ ﻫﻨوز ﮔﺎﻫﯽ

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ..

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ..

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ..

ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ،

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ

ﺗﻮ ﺭﺍ

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...!

   + رها شایگان ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حال این روزهای من...

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ !!
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺣﺮﺹ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﻧﻪ ﻫﺮﺍﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ .....
ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺩﻟﻢ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ...

   + رها شایگان ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

میشه بدون"عشق"سرکرد....

میشه رفت و رفت دیگه برنگشت...  میشه از هم گذشت.....میشه رفت و برنگشت......میشه باهم توی رویا.... برسیم تا ته دنیا...میشه دنیا رو عوض کرد....میشه سختی هارو رد کرد.....میشه با دلتنگی خوب بود....چون به ما تنهایی بد کرد  میشه بوی عطرتو شست.....میشه خاطراتتو کشت.... میشه قصه هارو خوند....میشه توی غصه ها موند....میشه عشقت رو فرو برد... میشه بغضا رو فرو خورد...میشه قصه رو تموم کرد....میشه عادتو حروم کرد....میشه دنیا رو عوض کرد....میشه قصدارو غرض کرد....میشه چشمارو ببندیم....توروی دنیا بخندیم...میشه روزا رو سیاه کرد.....همه اینا رو تباه کرد....میشه رفت تو عمق دریا و.....بدون"عشق"سرکرد ..با تو از بن بست هم میشه گذشت.میشه رفت و رفت دیگه برنگشت .میشه پاک کرد مرزا رو از نقشه ها .میشه فکر یک دوئل بود با خدا....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تا عشق پیدا نشه...

 وقتی بارون می‌باره، آدم باید تنها باشه. ولی واقعا آدم باید تنها باشه؟ کف پاهاموشو چسبونده به هم و نشسته‌ جلوی پنجره. پنجره که نه، در. یه در شیشه‌ای بزرگ که رو به شهر باز می‌شه. شهری که اون‌ورش دریاست و اون‌ور دریا یه شهر دیگه. در بازه. هوای سرد مستقیم می‌خوره تو صورتش. وسوسه سیگار رو تلاش می‌کنه که بکشه. پا می‌شه تلفن رو بر‌می‌داره می‌بره می‌ذاره تو دستشویی. در رو هم می‌بنده.  واسه اینه که وسوسه نشه کاری بکنه. می‌تونه خیلی راحت خاموشش کنه. اما خاموشش نمی‌کن. اگه زنگ بزنه چی؟ نمی‌زنه خب. ولی در هر حال، اگه زد… نشسته توی کافی‌شاپ. بارون داره میباره. قهوه یخ کرده. میز بغلی‌ها رو اعصابش دارن راه می‌رن. هیچ کاری هم نمی‌کنن، اما روی اعصابن. کاشف الکی داره می‌خنده. نمی‌تونه تمرکز کنه. نمی‌تونه کار کنه. جا نداره. خونه‌اش خونه نیست. هیچی‌اش سرجاش نیست. خودش هم سرجاش نیست. یاد عطر تنش می‌افته. یاد اون شب دیوونه. دلش می‌خواد بهش بگه که می‌خواد بره پیشش. می‌دونه نباید بگه. می‌دونه باز به کجا می‌کشه. می‌دونه همه چی غلطه. اما غلط چیه؟ چی هست اصلا این چیزی که هست و می‌گه که نیست. آخ که عطر تنش. تمرکز می‌کنه روی سوال بعدی پرسش‌نامه. تا عشق پیدا نکنه از این جهنمی که هست بیرون نمی‌ره. نه. چیزی نمی‌گه. فکر می‌کنه که آره. تنهایی درد داره. اما چاره‌اش مرفین نیست. مرفین درد رو خوب نمی‌کنه. سعی می‌کنه به اون شب فکر نکنه. به تنش فکر نکنه. به عطرش فکر نکنه. هرچی بیشتر تلاش می‌کنه کمتر می‌تونه تمرکز کنه. شروع می‌کنه به اسمش رو گوگل کردن.  از جاش بلند نمی‌شه. نمی‌خواد که بشه. که چی بشه؟ خیلی کار و زندگی داره؟ از همه چی دنیا، غیر از بدهکاری و آوارگی، یه لیست داره با سی‌تا کار نکرده. بیدار بشه باید بره سراغ اونا. بیدار نمی‌شه که نره. دستش رو می‌بره کنار جاش یه کتاب برمی‌داره که بخونه. سه صفحه که می‌خونه می‌فهمه که اصلا نمی‌دونه داره چی می‌خونه. فکرش هیچ جا نیست. فکر می‌کنه باید یه جا باشه. نه. بی‌خود که اونجا باشه. نمی‌تونه به خودش دروغ بگه که. اونجا نیست. فکر می‌کنه کاشکی بود. کاشکی فکرش الان پیش اون بود. اون وقت حتما خوشحال‌تر بود. اگه بود الان یه دردی داشت که بکشه. اما دروغ که نمی‌تونه بگه. فکرش اونجا نیست. بارون دلیل خوبیه واسه از توی جاش بیرون نیومدن. چرا فکرم پیشش نمی‌ره؟ اگه بره جفتمون خوشحال می‌شیم. نه. نمی‌ره. پتو رو می‌کشه روی تنش. کله‌اش خالی نمی‌شه. یادش می‌ره همه چی. بارون می‌باره....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کاشف بی حس...

اینکه آدم یه حسی داشته باشه، خشمگین باشه، ناراحت بشه، عصبانی، غمگین، خوشحال، دلخور، شرم‌زده یا هر حس دیگه‌ای داشته باشه، حتی اگه حسش بد باشه، بهتر از اینه که آدم به جایی برسه که دیگه هیچ حسی نداشته باشه. هیچ فرقی براش نکنه، هیچ موقعیتی، هیچ اتفاقی…اون وقته که آدم می‌فهمه خیلی وقته مرده و خودش هنوز خبر نداره....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

رویا...

سخته بریدن از یک رویا. از یه چیزی که هیچ وقت جایی غیر از تو فکر آدم نبوده. بعد آدم باید اونو ببره، بکشه. اگه واقعی باشه، می‌گه خب دیگه نیست. مرده. اما اینطوری آدم باید کله‌اش رو ببره، بکنه بندازه دور. سخته بریدن از یک رویا....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دلم برای وبلاگم تنگ شده...

الان دیدم که بیشتر از یک سال است که شعر از دنیای من رفته. شعر خوانی یعنی. همان موقع که زندگی تمام شد، همه کتاب‌خانه‌های من رفتند توی جعبه‌های کارتونی. من با یک فروغ و یک حافظ آمدم . این سال هم اصلا نه کتابخانه‌هایم پیشم بودند و نه کتابی. حتی یک کتاب فارسی نخواندم من در این یک سال. در این سال فارسی‌نوشتن من از همیشه ساده‌تر شده. کلمات محدود، دایره لغاتی که مثل کوه یخ در زمان گلوبالوارمینگ هی کوچک و کوچکتر می‌شوند، ذوب شده است. اینها مهم نیست، شعر ار زندگی من رفت.  دیدید یک زمانی هست که هیچ چیز، هیچ چیز آدم را هیچ چیز بدون شعر آرام نمی‌کند. آدم باید شعرهایش، کتاب‌هایش کنارش باشند. بداند که حالش حال کیست. سیاه است مثل نیما، یا سرخوش مثل سهراب. (به نظرم سهراب بسیار شعرش نرم بود. یک وقت‌هایی حال آدم طلب جاده نرم را داشت. راه روان، کنار آب،‌ حالش مداد رنگی بود- سهراب مال آن حال است) بعد یک وقت‌هایی است که آدم باید باید باید فروغ بخواند. یک وقتی اخوانش را بردارد. حال و حوایش می‌شود مال آن شعر.  با فروغ زن می‌شود، عصیان دارد، درد دارد، عاشق است، شوق دارد، مرگ دارد. با نیما سرش را می‌برد زیر پتو و ...ش را می‌کشد و خانه تاریک است و همه زخم زده‌اند و رفته اند. با نیما همه رفته‌اند. سیاه‌اند. اصلا آدم احتیاج به دنیای شاملو دارد. به دنیای نیما. به عشق‌بازی حافظ با واژه‌ها. این آدم‌ها که یک دنیا به اسم خودشان ساخته‌اند. یک رنگ، یک وزن برای دنیایش.  بماند. داشتم می‌گفتم. زندگی‌ام شعر می‌خواهد. زندگی ام کتاب‌هایم را می‌خواهد. کتاب‌خوانه‌ام را که تا کنارم نباشد، خانه خانه نمی‌شود. حالم الان …..  نمی‌دانم. بگذریم. سرم سنگین است. دلم برای وبلاگم تنگ شده، اما بسکه مزخرف و تکراری نوشتم، اینجا حالم را بد می‌کند. می‌خواهم بالا بیاورم. روی این زندگی. همین. همین هم تکراری و مزخرف شده. آدم چقدر مگر حالش بد است، چند بار، چند سال، چند کلمه. درد و زخم را جنده کردم. شاید اگر شعر باشد، حالم بهتر شود. زخم‌ها خوب شوند....

comment نظرات ()

نوشتن...

واسه من برعکسه. همه زندگی که به کنار، واقعیت برای من فقط روی نوشتن اتفاق می‌افته. من انگار تو حال عادی ام تو رویاهام زندگی می‌‌کنم، روی نوشتن می‌رم تو عالم کوفتی واقعیت. انگار حسام رو توو  نوشته های تازه جون پیدا می‌کنن، راستش امشب فکر می‌کردم روی نوشتن تازه حس‌های کشته شده من جون می‌گیرن  نشونه ها واقعی اند یا نه؟  غیر از اینکه که آدم نشونه ها رو نشونه میبینمه چون میدونه که یه چیزی هست و جون از فکراش می‌ترسه ولی می‌دونه هست و میخواد بذاره تقصیر نشونه ها ولی میخواد به رسمیت بشناسه  ولی هنوز می ترسه از این که چرخه داره تکرار میشه از یه تمام دیگه ازیه انتهای دیگه می‌ترسه  یه واقعیت رو مهم نیست همه ببینن و بدونن. باید خود آدم بهش اعتراف کنه. به خودش اعتراف کنه که تمام شده که  دوستم که پسر بود میگفت مهم نیست همه از بیرون بدونن. مهم نیست برای همه از کلازیت در اومده باشی. مهم اینکه آدم واسه خودش بیاد بیرون. خودش بتونه قبول کنه که چی هست و چی نیست. که چی بود و چی شد. مهم نیست که همه اینو میدونن و واسه همه مثل روز روشنه. آدم خودش باید صبحش بشه و چشاش وا بشه و روز رو ببینه.  من الان مدتهاست ساعت رو خاموش میکنم و دوباره می‌خوابم. اما راستش، خورشید خیلی وقته که در اومده. مونده من کی رو پتوم بشینم....

comment نظرات ()

اختراع ...

مثلا یه دریلی باشه، آدم کله‌اش رو سوراخ کنه، هرچی فکر هست توش بریزه بیرون. بعد دوباره سوراخ رو ببنده. کله خالی بشه. سفید بشه. آدم صبح بیدار شه بگه به به چه هوای خوبی. 

 چرا کسی اینو اختراع نکرده؟

comment نظرات ()

امشب اشکی می‌ریزد...

نباید آدم بفهمد که دارند دانسته خرش می‌کنند. یک وقتی می‌گوید خب شاید اینطور نباشد، حواسشان نیست، قصدشان نیست، ته دلشان اینطور فکر نمی‌کنند. بعد اینطور میشود خودش را خوب گول بزند. اما یک وقتی در یک نقطه‌ای آدم به یک ادراکی می‌رسد. متاسفانه چیز دانسته را دیگر نمی‌شود ندانسته کرد. آدم که یک بار بفهمد، برای همیشه فهمیده است. می‌تواند خودش را به نفهمی بزند اما ته دلش می‌داند که حالا دیگر خودش هم دارد خودش را خر می‌کند.  از من به شما نصیحت، خر ماندن خیلی بهتر است. سالم‌تر است. مریضی و غم پشتش ندارد. راهش هم اینطور است که هیچ وقت خودتان را نگذارید جای آدم سوم و بعد خودتان هم بشوید آدم اول و داستان آدم اول و دوم را برایش تعریف کنید. حرف را نگذارید از دهن کس دیگر بشنوید. ساده‌تر بگویم، قصه‌تان را با سوم شخص برای خودتان نقل نکنید. داستان شبیه «امشب اشکی می‌ریزد»*  می‌شود، که وسط داستان خودتان خودتان از ساده‌لوحی قهرمان داستان خنده‌تان می‌گیرد. کلا حرف نزنید با خودتان. از من می‌شنوید دیگر قصه هم نگوید. این از همه بهتر است. 

 * یکی از آن کتاب‌هایی بود که جیبی بودند و کاهی. روی جلدش عکس دختری بود که اشکی داشت از گوشه چشمش می‌ریخت پایین و در تصویر دور یک کامیون بود و یک جاده. کتاب نصفه بود. بقیه‌اش نبود. پاره شده بود و گم لابد. دختری بود که پسری «دامنش را لکه‌دار کرده بود» و دختر به خاطر اینکه پدر را بی‌آبرو نکند از خانه فرار کرده بود و در راه قم سوار یک کامیون شده بود و خب البته که لکه خیلی پررنگ‌تر و وسیع‌‌تر شد. لابد بعد هم لکه‌ها آنقدر زیاد می‌شدند که نه تنها دامن، که همه لباس‌هایش هم لکه دار می‌شدند و اصلا چه دیدی. یک روز شاید همه ‌شان یک دست رنگ «لکه» می‌شدند. کتاب نصفه بود....

   + کاشف( انتظار پاک WA8.IR فروش شارژ برای کودکان سرطانی) ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()